<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://saayeh.loxblog.com</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com</link>
<description>سایه</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>post</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/post-1</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/post-1</guid>

<description><![CDATA[
برای استفاده از مطالب گذشته سایه به شاخه موضوعات مراجعه فرمایید...
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
یا علی...]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>و هم اکنون آخر...</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/و-هم-اکنون-آخر</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/و-هم-اکنون-آخر</guid>

<description><![CDATA[
بسم هو الهادي

بارها و بارها گفته ايم و بازهم&nbsp;به رسم تکرار،مکرر میکنیم&nbsp;و خسته نميشويم از گفتن آرمانهايمان،آرمانهايي که گاه از پنجره نگاه دوستاني شعار مي آمد و گاهي هم&nbsp;تنها تلاشي بيهوده و عبس و حتي مسخره...
از آرمان ها سخن گفتيم؛از آرمان هايي که در سر ميپرورانديم و اميد تلاشمان به دنیا آمدنشان بود.آرمانهايي که گاه آنقدر دست نيافتني و بزرگ&nbsp;بودند که ترسمان ميگرفت که نکند شعار باشند و ما به خيال کودکانه خود آنها را آرمان ميپنداشتیم.
خواستيم حرفهايمان را بزنيم که گاه بوي قرمه سبزي ميدادند و گاه عطر خنده و طنز را ميشد از آنها بوييد.وتفکراتمان را نه به روزي کاغذ درختي بلکه صفر و يک کرديم و حک نموديم بر تارک وجودي مجازي در عين حقيقتش يعني...
سايه...

سايه شديم تا حرفي نو بزنيم از جنس گوهرهايي که سال هاست گمشان کرديم.در زماني که حتي حرف هاي نو هم بوي کهنگي ميدهند آمديم تا به قول امير عشق&laquo;سخني تازه بگوييم تا دو جهان تازه شود&raquo;.

و حال از طبيعت آموختيم و از مرغان دريايي و پرستوهاي عاشق که حالا ميفهمم دليل عاشق پيشگيشان را.و آموختيم که هرگاه نشد آنچه بايستي ميشد و نبود آنچه بايست بود پس فرار بهترين راه براي نجات عشق است.

فرار&nbsp; نه از براي آسودگي و خيالي تن نه...بلکه فرار براي شروع تلاشي دوباره،تلاشي براي زيستن فکر و انديشه در جايی ديگر....
و از اين رو بود که ما هم به رسم مرغان دريايي و به آيين پرستو ها میکوچیم از خانه اي به خانه ديگر و از وطني به وطن ديگر...
الآن که اين نامه را ميخوانيد ما ديگر اينجا نيستيم و سفري کرديم بي پل بازگشت تا بشود در جايي ديگر؛آرمان هاي بزرگ کودکانه يمان را اندکي به واقعيت شبيه کنيم.
ماه ميهماني دوست را به فال نيک گرفتيم و آغاز کريدم سفر را و به پايان برديم ماندن و بودن در اين خانه را.

آدرس جديدمان را مينويسم برايتان تا اگر روزي دلتان برايمان و براي حرفهايمان گرفت؛به ما سري بزنيد.

www.saayeeh.ir

سوم امرداد سال يک هزار و سيصد و نود و يک
دوست دار هميشگي شما
سايه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>درباره عشق</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/درباره-عشق</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/درباره-عشق</guid>

<description><![CDATA[
دربارة عشق 

ريلکه 
برگردان: شرف

نامه به فردريش وست هوف
29 آوريل 1904
&nbsp; &laquo;... من همواره تجربه کرده&zwnj;ام که به ندرت بتوان چيزي دشوارتر از&laquo; دوست داشتن&raquo; يافت. دوست داشتن يک کار است. کاري روزمزد که بايد براي آن آمادگي پيدا کرد. همه جا قرارداد و عرف، پيوند دوستي را چيزي آسان وانمود مي&zwnj;کنند که گويي همگان توانايي آن را دارند. البته که چنين نيست. عشق چيز دشواري است. زيرا در ساير درگيري&zwnj;ها طبيعت انسان او را برمي&zwnj;انگيزد تا خودش را جمع&zwnj;وجور کند و محکم نگه&zwnj;دارد ؛ در حالي که در مورد عشق، آنگاه که در نقطة اوج است، به عکس اين انگيزه در انسان وجود دارد که خود را کاملاَ فرا دهد: خودفرادادني نه همچون يک کل و با نظم، که پاره&zwnj;پاره و برحسب تصادف به هر گونه که پيش آيد و اتفاق افتد! که اين نه شادي است و نه خوشبختي. تو وقتي گلهايي به کسي مي&zwnj;دهي آنها را قبلاَ منظم مي&zwnj;کني. اما انسان&zwnj;هاي جواني که عاشق يکديگرند، در بي&zwnj;صبري و شتاب و شوقشان خويشتن را به آغوش يکديگر مي&zwnj;افکنند و اصلاَ توجه نمي&zwnj;کنند که در اين تفويض ناسنجيده چه نقصان&zwnj;هايي در ارزيابي&zwnj;هاي دوسويه&zwnj;شان وجود دارد... به محض بروز عدم يگانگي در ميان آنها، آشفتگي هر روز افزونتر مي&zwnj;شود و هر يک در ناايمني خود در برابر ديگري ناعادل&zwnj;تر مي&zwnj;شود. آنها که در ابتدا مي&zwnj;خواستند به يکدگر نيکي کنند اکنون به گونه&zwnj;اي نابردبار با هم تماس مي&zwnj;گيرند... 
&nbsp; چون که زندگي دقيقاَ دگرگون کردن خويشتن است، پيوند&zwnj;هاي انساني که عصاره&zwnj;اي از زندگي است، دگرگون شونده&zwnj;ترين همه است و هر آن در حال صعود و نزول يا استحکام و تزلزل است. در پيوند و تماس عاشقان هيچ لحظه&zwnj;اي مانند لحظة ديگر نيست. هيچ چيز عادت شده، چيزي که يک بار ميانشان بوده، روي نمي&zwnj;دهد؛ بلکه بسي چيزهاي نو، نامنتظر و ناشنيده روي مي&zwnj;دهد. چنان پيوندهاست که بايد يک خوشبختي بزرگ و تقريباَ تحمل&zwnj;ناپذير ميان انسان&zwnj;هاي پربار پديد آورد. ميان انسان&zwnj;هايي که هر يک في&zwnj;نفسه پربار و منظم و متمرکز است. در واقع دو جهان دور و ژرف و منحصر به خود است که با هم پيوند داده مي&zwnj;شود. 
&nbsp; جوان&zwnj;ها اگر زندگي خودشان را درک کنند مي&zwnj;توانند آهسته آهسته براي چنان خوشبختي رشد کنند و خود را آماده سازند. هنگامي که عشق مي&zwnj;ورزند بدانند که مبتديان&zwnj;اند و خام&zwnj;دستان زندگي و نوآموزان در عشق. بايد عشق را بياموزند و اين( مانند هر آموختني) مستلزم آرامش، صبر و تمرکز است. 
&nbsp; عشق ورزيدن و رنج بردن به مثابة آموختن يک کار- اين است آنچه براي انسان&zwnj;هاي جوان لازم است. مردم اغلب موقعيت عشق را، همانند بسياري از چيزهاي ديگر زندگي، بد فهميده&zwnj;اند و آن را بازي و سرگرمي ساخته&zwnj;اند. چنين پنداشته&zwnj;&zwnj;اند که بازي و سرگرمي مبارک&zwnj;تر از کار است. اما هيچ چيز خوشبختي آميز&zwnj;تر از کار نيست و عشق، از آن رو که برترين خوشبختي است نمي&zwnj;تواند چيز ديگري جز کار باشد. کسي که عشق مي&zwnj;ورزد بايد بکوشد چنان رفتار کند که انگار کار بزرگي دارد: او بايد بسيار تنهايي بکشد و در خود فرو رود و خود را جمع و محکم نگاه دارد. بايد کار کند؛ بايد چيز بشود! زيرا هر چه شخص پربارتر است، همة آنچه تجربه مي&zwnj;کند غني&zwnj;تر است. و کسي که مي&zwnj;خواهد در زندگي&zwnj;اش عشقي ژرف داشته باشد بايد ذخيره کند و براي آن عسل گرد آورد و حمل کند. 
&nbsp;

نامه به امانوئل بُدمان E.Bodman 
اوت 1901
&nbsp; ... احساس مي&zwnj;کنم که ازدواج ويران&zwnj;سازي همة مرزهاي ميان دو نفر نيست تا شتاب&zwnj;زده شرکتي نو پديد آورند. به عکس، اگر در طرفين اين آگاهي پديد آمده باشد که ميان نزديک&zwnj;ترين انسان&zwnj;ها، باز هم دوري&zwnj;هاي بي&zwnj;پاياني باقي مي&zwnj;ماند، آنگاه مي&zwnj;توان نه يک شرکت که يک&laquo; در کنار هم ساکن بودن&raquo; باشکوه پديد آورد. در اين صورت مي&zwnj;توانند موفق شوند که فاصلة ميان خودشان را دوست بدارند. در واقع هر يک ديگري را به &laquo; نگهباني تنهايي خود&raquo; مي&zwnj;گمارد و اين عظيم&zwnj;ترين اعتماد را به او وام مي&zwnj;دهد...
&nbsp;
نقل و تلخيص از ماهنامه بخارا
حروفچين: شراره گرمارودي
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پس از جلال این بار حسن کسائی-اسطوره نی مشرق زمین-هنر را داغدار کرد...</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/پس-از-جلال-این-بار-حسن-کسائی-اسطوره-نی-مشرق-زمین-هنر-را-داغدار-کرد</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/پس-از-جلال-این-بار-حسن-کسائی-اسطوره-نی-مشرق-زمین-هنر-را-داغدار-کرد</guid>

<description><![CDATA[
هو الجمیل
هنرمند همچو شهیدان زنده است و نزد خداوند روزی میخورد
&nbsp;
او به گفته خود در تاریخ ۳ مهر۱۳۰۷ در خانواده&zwnj;ای تاجرپیشه به دنیا آمد. پدرش، &laquo;حاج سید جواد کسائی&raquo; از تاجران به نام آن زمان اصفهان بود که به دلیل علاقه و انسی که با موسیقی داشت، با اساتید و بزرگان آن زمان مانند سید حسین طاهرزاده، جلال&zwnj;الدین تاج اصفهانی، اکبر خان نوروزی، خاندان شهناز (شعبان خان، حسین آقا، علی آقا و جلیل شهناز)، غلامحسین سارنج و ادیب خوانساری رفت و آمد می&zwnj;نمود. به طوری که منزل آقا سید جواد، محفلی بود برای تجدید دیدار و نیز ساز و آواز اساتید به نام موسیقی اصفهان. این آمد و شدها موجب شد حسن کسائی از کودکی با موسیقی آشنا شود و به مرور زمان، علاقه زیادی خصوصاً به ساز نِی پیدا کرد (بعد از دیدن یک نوازنده دوره&zwnj;گرد) و بر آن شد تا پدر، وی را نزد مهدی نوایی ببرد. وی مدتی آواز و گوشه&zwnj;های موسیقی ایران را نزد استاد تاج اصفهانی و ادیب خوانساری آموخته و نِی را از مهدی نوایی فرا گرفت. وی هر زمان که به تهران می&zwnj;رفت از محضر استاد ابوالحسن صبا استفاده می&zwnj;نمود.
پس از فوت مهدی نوایی، کسایی همچنان از همنشینی با نوازندگان اصفهانی در جهت تسلط بر نوازندگی نِی استفاده کرد. مخصوصاً از همنوازی با جلیل شهناز که به نوعی حق استادی بر گردن او دارد، بهره برد. همنوازی با سازهای پرده&zwnj;داری مثل تار و سه&zwnj;تار او را بیش از پیش با گام&zwnj;های مختلف موسیقی ایرانی آشنا کرد، به صورتی که برای اولین بار دستگاه&zwnj;های چهارگاه، اصفهان، نوا و راست پنجگاه را با کوک دقیق و به صورت کامل اجرا کرد. کسایی همچنین از محضر ابوالحسن صبا بهره&zwnj;های فراوان برد که می&zwnj;توان گفت هنر نوازندگی سه&zwnj;تار کسائی، یادگار انس با این هنرمند یگانه&zwnj;است. سه&zwnj;تار نوازی کسائی تلفیقی زیبا از ترکیب نوازندگی تارجلیل شهناز و سه&zwnj;تارابوالحسن صبا است.
کسائی، در سن ۲۰ سالگی نخستین اجرای تکنوازی نی خود را در دستگاه همایون در تئاتر اصفهان به صحنه برد و یک سال بعد قطعه معروف سلام را در دستگاه چهارگاه ساخت که از معروف&zwnj;ترین قطعات موسیقی ایرانی به شمار می&zwnj;رود. این قطعه بعدها توسط حسین علیزاده در آلبوم صبحگاهی با سازبندی و ارکستراسیونی حجیم بازسازی شد.
کسائی، در سال ۱۳۲۹ برای اولین بار نی را به ارکستر برد و با ارکستر رادیو ارتش اصفهان همکاری خود را شروع کرد. در سال&zwnj;های بعد با ارکسترهای متعدد رادیو به سرپرستی هنرمندانی چون ابوالحسن صبا، حسین یاحقی، حبیب&zwnj;الله بدیعی، محمد میرنقیبی، همایون خرم و دیگران به فعالیت خود در این زمینه ادامه داد. در سال ۱۳۳۵ به دعوت داوود پیرنیا به برنامه گل&zwnj;ها راه یافت و تا سال ۱۳۵۷ که در گلچین هفته شرکت نمود، با این سلسله برنامه، همکاری داشت.
از سال ۱۳۴۶، فضای کاری کسائی ابعادی جهانی هم پیدا می&zwnj;کند و یک صفحهٔ دورو در مایه&zwnj;های شور و ماهور از نوازندگی نی او به همراه تنبک جهانگیر بهشتی توسط کمپانی C.B.S فرانسه ضبط شده و در سال ۱۳۵۴ در نقاط مختلف جهان پخش شد. همچنین، کسائی تا سال ۱۳۵۶، برنامه&zwnj;های متعددی در جشن هنر شیراز برگزار کرد و با نوازندگان بزرگ جهان از جمله راوی شانکار، شاران رانی و بسم ا... خان، دیدار کرد.
بعد از انقلاب، به دلیل فضای نه چندان مناسبی که برای موسیقی ایجاد شد، وی آخرین برنامه رسمی خود را در رادیو ایران با همکاری جلیل شهناز، محمدرضا شجریان و جهانگیر ملک اجرا کرد. در این سال و تا قبل از سال ۱۳۶۱، آرشیو موسیقی رادیو اصفهان از بین رفت و کسایی هم از صدا و سیما برکنار و حقوقش قطع شد.
کسائی در دههٔ ۱۳۶۰، به کشورهای آلمان، انگلستان، فرانسه و هلند سفر کرد و در چند برنامه رادیویی، به اجرای برنامه پرداخت. در سال ۱۳۶۹، تندیس وی در گالری مفاخر هنری جهان در لندن نصب شد.
پس از آنکه کسائی در سال ۱۳۷۰، در جشنواره نی&zwnj;نوازان در تالار اندیشه شرکت کرد، فعالیت او دوباره رونق گرفت و در سال ۱۳۷۴، صدا و سیما مستمری وی را برقرار کرد. کسائی درسال ۱۳۷۸ موفق به دریافت نشان درجه یک فرهنگ و هنر شد. همچنین در سال ۱۳۸۱، به عنوان چهرهٔ ماندگار موسیقی انتخاب و تقدیر شد.
کسایی در سال ۱۳۷۵ به آمریکا و کانادا سفر کرده و در محافل شعر و موسیقی شرکت کرد. در سال ۱۳۷۶ هم با تلاش محمدرضا لطفی، انجمن دوستداران موسیقی ایرانی واشنگتن، مجلس گرامیداشتی برای کسائی بر پا داشت.
حسن کسائی در اصفهان سال&zwnj;ها مکتب&zwnj;دار موسیقی اصفهان در رشته&zwnj;های نی، سه&zwnj;تار و آواز بوده&zwnj;است. اگرچه بیشتر آثار حسن کسایی بداهه&zwnj;نوازی است تا موسیقی پیش ساخته، ولی امروز بخش زیادی از ضربی&zwnj;ها و حتی آوازی&zwnj;های نوازندگان نی، بهره گرفته از نوازندگی&zwnj;های اوست. کسائی امروز در نواختن نِی ایرانی همانند ندارد و در اوقات فراغت به تکمیل سه&zwnj;تار می&zwnj;پردازد. وی در زندگی هیچ دلبستگی&zwnj;ای به جز موسیقی ندارد. وی اکنون در شهر زادگاه خود، اصفهان در کوی عباس آباد زندگی می&zwnj;کند. دیده شده که او حتی با لوله کردن کاغذی ساده و سوراخ کردن آن اقدام به نواختن نی می&zwnj;کند که این در یکی از نوارهای صوتی آموزشی وی نیز بیان گردیده&zwnj;است.
نِی از جمله سازهایی است که در تاریخ موسیقی ایران جایگاه پرفراز و فرودی از دربار پادشاهان ساسانی تا همدم بودن با شبانان داشته؛ ولی هیچ&zwnj;گاه نتوانست قابلیت اصلی خود را نشان دهد که بتواند مانند سازهایی از قبیل عود، تار، سنتور و انواع مختلف سازهای آرشه&zwnj;ای و مضرابی جایگاه نسبتاً ثابتی در بین موسیقی&zwnj;دانان و مردم پیدا کند.
احتمالاً سادگی ساخت (که خود موجب پیدایش الگوهای غیراستاندارد و در نهایت باعث محدود شدن سطح تکنیکی نی شده بود) را بتوان عامل اصلی عدم ثبات در جایگاه اصلی نی دانست. توضیح آنکه، برای توسعه و رشد امکانات فنی و تکنیکی یک ساز، لازم است ابتدا ساختار آن، طبق الگویی دقیق و کارشناسی شده، طراحی و ساخته شود تا نواختن آن با حداکثر قابلیت اجرایی، میسر گردد. بر اساس اطلاعاتی که از ضبط اولین صفحه&zwnj;های موسیقی ایرانی در دست است، تکنیک نوازندگی سازهایی همچون تار، ویلن و کمانچه به نسبت نی در سطح بالاتری قرار دارد. تنها ضبطی که در گذشته از نی انجام شده تکنوازی و جواب آواز نایب اسدالله اصفهانی است که بنا به روایتی اولین کسی است که نی را به سبک &laquo;دندانی&raquo; می&zwnj;نواخته (هر چند خلاف این موضوع انکار ناپذیر نیست). در هر صورت می&zwnj;توان با بررسی این چند صفحه ضبط شده، سطح نوازندگی نی را در آن زمان شناخت.
استاد کسائی به طور مستقیم نتوانست از محضر نایب استفاده کند، ولی در دوره&zwnj;ای بسیار کوتاه نزد یکی از شاگردان وی (مهدی نوایی)، تمام اندوخته&zwnj;های او را فراگرفت. این موضوع از جهتی دلیل بر استعداد فراوان کسائی و از جهتی دیگر، نشان از محدودیت و سادگی تکنیک نوازندگی نی در آن زمان می&zwnj;باشد. از این رو حسن کسایی مانند تهرانی در تنبک، احمد عبادی در سه&zwnj;تار، علی&zwnj;اصغر بهاری در کمانچه و فرامرز پایور در سنتور به نوعی از ابتدا شروع به ابداع تکنیک و پیاده کردن تمام دستگاه&zwnj;ها در ساز نِی نمود.
در گذشته صدای نِی، همراه با ناخالصی زیاد بود؛ یعنی نواختن آن به صورتی بود که تفاوت محسوسی بین صداهای اوج، بم و بم نرم نبود، ولی استاد کسایی توانست با تغییر حالت در زبان، در محل استقرار زبان، حالت لب و فرم سر نی، صدایی بسیار شفاف و بدون ناخالصی از نی تولید کند. همین پیشرفت باعث شد تا نوازندگی نی او، به رادیو راه پیدا کند. تکنوازی&zwnj;ها و همکاری با نوازندگان و خوانندگان مشهور آن زمان چون جلیل شهناز، علی تجویدی، احمد عبادی، تاج اصفهانی، ادیب خوانساری و... باعث شد تا نی هم&zwnj;ردیف سازهای دیگر قرار بگیرد.
بعد از این دوره اغلب ارکسترهای ایرانی شروع به استفاده از این ساز کردند و این احساس نیاز باعث رشد روزافزون نوازندگان نی شد که حتی امروزه به عنوان یک رشته تخصصی در دانشگاه تدریس می&zwnj;گردد. می&zwnj;توان گفت، تمام نوازندگان امروز نی، با شنیدن صدای نی استاد کسایی به این ساز علاقه&zwnj;مند شدند.
از کارهای اخیر حسن کسائی، می&zwnj;توان به آلبوم دختر گلفروش با تنظیم مهرداد یزدانی و آواز علی جهاندار و گفت و گوی نی و تار که حاصل همنوازی وی با شهرام میرجلالی است اشاره کرد
حسن کسایی پنجشنبه 25 خردادماه در سن 84 سالگی دار فانی را وداع گفت. 
روحش شاد و یادش گرامی و راهش پررهرو باد]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آرامش مرده ها را به هم نزنيد</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/آرامش-مرده-ها-را-به-هم-نزنيد</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/آرامش-مرده-ها-را-به-هم-نزنيد</guid>

<description><![CDATA[
داستان کوتاه 
آرامش مرده ها را به هم نزنيد
نوشته پرستو آزادي ابد&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
از همان لحظه که پيدايم کردند حرف و حديث ها شروع شد . اول آقا جانم را آوردند بالاي سرم . تکيده شده بود و لاغر اما هنوز آن کلاه (برک) سرش بود.درست مثل سالهاي گذشته. بعد داوود آمد- برادرم- نگاهش که کردم دلم غنج رفت. با آن قامت کشيده و تنومند. مردي شده بود براي خودش. آقاجانم مانده بود لاي پهناي&nbsp;سينه اش وقتي داشت مرا از روي شانه هاي نه چندان بلند آقام مي پاييد. 
مي دانستم اينطور مي شود. از همان روزي که تصميم خودم را گرفته بودم.گرچه کوچکترين اهميتي هم نداشت . تنها چيزي که برايم مهم بود اين بود که بگذارند بخوابم. رها وعميق. درتاريکي قناتي که از ماه ها پيش تويش خوابيده بودم.
جنازه را که کشيدند بيرون چشمهاي منتظر جماعت از حدقه زد بيرون.&nbsp; حتي چشم هاي مادرمکه همه اهل محل (گلين)صدايش مي زدند.تازه انوقت فهميدم که خيلي از ريخت وقيافه افتاده ام.آخر چيزي حدود شش ماه بود که افتاده بودم آنجا. توي آب.&nbsp;.&nbsp;.&nbsp;.&nbsp; 
&nbsp;
اصل داستان را در ادامه مطلب از دست ندهید
&nbsp;
&nbsp;
هو الودود
آرامش مرده ها را به هم نزنيد
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;

پرستو آزادي ابد
از همان لحظه که پيدايم کردند حرف و حديث ها شروع شد . اول آقا جانم را آوردند بالاي سرم . تکيده شده بود و لاغر اما هنوز آن کلاه (برک) سرش بود.درست مثل سالهاي گذشته. بعد داوود آمد- برادرم- نگاهش که کردم دلم غنج رفت. با آن قامت کشيده و تنومند. مردي شده بود براي خودش. آقاجانم مانده بود لاي پهناي&nbsp;سينه اش وقتي داشت مرا از روي شانه هاي نه چندان بلند آقام مي پاييد. 
مي دانستم اينطور مي شود. از همان روزي که تصميم خودم را گرفته بودم.گرچه کوچکترين اهميتي هم نداشت . تنها چيزي که برايم مهم بود اين بود که بگذارند بخوابم. رها وعميق. درتاريکي قناتي که از ماه ها پيش تويش خوابيده بودم.
جنازه را که کشيدند بيرون چشمهاي منتظر جماعت از حدقه زد بيرون.&nbsp; حتي چشم هاي مادرمکه همه اهل محل (گلين)صدايش مي زدند.تازه انوقت فهميدم که خيلي از ريخت وقيافه افتاده ام.آخر چيزي حدود شش ماه بود که افتاده بودم آنجا. توي آب. روزهاي بدي نبود. آب خنک بود و زلال. چند روز اول پوست بدنم در اثر سرما چروک انداخته بود وسفت شده بود اما کم کم عادت کردم. بهتر از همه اينکه همه جا ساکت بود و آرام. اين اواخر ازدحام صداها روزگارم را سياه کرده بودند. وقتي مي افتادند توي کله ام تمام تن ام را ريش ريش مي کردند. اما هرچه سعي کردم نتوانستم به تاريکي سرد وبي روح شب هايش عادت کنم با شنيدن کوچکترين صدايي از کوره در مي رفتم . بچه هم که بودم از تاريکي مي ترسيدم. بي بي جانم مي گفت: همش واسه اين که (گلين) وقتي تو رو باردار بود به&nbsp; صورت يه جنازه نگا کرد. اونم جنازه گنديده مردي که اصلاً معلوم نبود کيه واز کجا اومده.
&nbsp;من اما دليل واقعي آن را مي دانستم. همه چيز بر مي گشت به آن شب برفي. رفته بودم داروهاي بي بي جان را از خانه عمويم بياورم که&nbsp; از دل تاريکي پيچيده بود جلويم.......صورت اش را نديده بودم. يعني نگذاشته بود که ببينم............. از همان شب از تاريکي مي ترسيدم. شب هاي سختي بود با هر صداي پايي قلبم هري مي ريخت پايين و از کوره در مي رفتم - پاهايم هم در اثر سردي آب آنقدر بي رمق شده بودند که نمي توانستم از جايم تکان بخورم. لعنتي ها دوباره پيدايشان شد تازه داشتم&nbsp; به آرامش مي رسيدم.
روزهاي اول به سختي مي توانستم خودم را روي آب نگه دارم&nbsp; سنگين شده بودم مي رفتم تا ته آب و دهانم پر مي شد از شن و ماسه. اما بعدها خودم را مي کشاندم روي سطح آب وبدون حرکت تنم را رها مي کردم بين هوا و آب. سبکي و بي وزني تا نوک انگشتانم کشيده مي شد. آن وقت چشمانم را مي دوختم به سقف نمور قنات و مدت ها به همان حالت باقي مي ماندم بدون آن که نفس بکشم- آب قطره قطره مي چکيد&nbsp; روي پوست&nbsp; صورتم وقلقلکم مي داد.
حس خوشايندي بود. بعد از آن همه جار و جنجال و شلوغي..........
صداها باز هم دارند مي افتند توي کله ام.پچ پچه ها دوباره شروع شده اند. (گلين) اما بي توجه به حضور مردها يقه لباسش را جر داده است پايين و دارد به سر وکله اش مي کوبد - چون او پس از اين به راحتي نخواهد توانست بين اين مردم زندگي کند. جماعتي که مدام حرف ازچگونگي مرگ دخترش خواهند زد. لام تا کام حرف نمي زند فقط دارد ناله مي کند انگار او نمي داند مرده ها مي توانند صداي ذهن ها را هم بشنوند.
- اگر مي دانستم اينقدر به دردسر خواهم افتاد هرگز چنين کاري نمي کردم.حالا همزمان صداي تمامي ذهن ها و حرف ها افتاده اند توي کله ام و دارند ديوانه ام مي کنند. دارد دست همه رو مي شود- (گلين)بي هوش افتاده است روي زمين. زنهاي فضول جمع شده اند دورش و دارند برايش دل مي سوزانند.(گلين) اما دارد توي&nbsp; دلش مرا نفرين مي کند
&nbsp;&ndash; الهي به زمين گرم بخوري دختر. الهي نکير ومنکر ولت نکنند شب اول قبري. الهي تو آتيش جهنم جلز ولز بشي. ببين چي به روزگارمون آوردي؟ يکي از زنها ليوان آبي&nbsp; در دست گرفته است و انگشتر طلايش را انداخته است&nbsp; توي آن. انگشتر از پشت شيشه بزرگتر به نظر مي رسد&nbsp; ومي درخشد- آب را به زور به مادرم مي خوراند و مي گويد: (گلين) جان اينقدر خودت رو اذيت نکن . اون خدا بيامرزم راحت شد حالا فکر کن چندروزي هم.......
بعد بقيه حرف اش را مي خورد و مي گويد: بخور توش&nbsp; طلا آب کشيدم دلت رو آروم&nbsp; مي کنه.
(گلين) ليوان را به دهان اش نزديک مي کند.
به هيچ کدام آنها نگاه نمي کنم. اما همه حرکت ها و صداها پر است از نيش وکنايه. آقا جان نشسته است روي زمين و دستمال را گرفته جلوي چشمهايش. مي خواهد گريه کند ولي نمي تواند. دلش پراست از نفرت وکينه. آرزو مي کند زنده بودم تا با دستهاي خودش خفه ام مي کرد. آن وقت سرش را مي گرفت بالا و به همه مي گفت دختري که از خونه فرار بکنه حقش همينه .....اما حالا چيزي جز بي آبرويي برايش نمانده بود.
زن ها را صدا مي زنند تا جنازه را بردارند وبگذارند توي پارچه. کسي جلو نمي آيد .انگار دوست ندارند دست شان به تن دختري بخورد که چند سال قبل از خانه شان فرار کرده و به جايي که معلوم نبوده کجاست رفته است.وحالا به طرز مشکوکي توي يکي از قنات هاي اطراف شهر پيدا شده است.
صداهاي درهم و برهمي مي شنوم. گوشهايم را تيز مي کنم. يکي از زنها مي گويد: من تو خونه دختر نومزد دارم.مي دونيد که...شگون نداره........ آن وقت طوري که ديگران هم بشنوند به بغل دستي اش مي گويد : ولش کنيد ....دختره نجسو...معلوم نيست تا حالا کدوم گوري بوده که حالا...
دلم به هم مي پيچد.مي خواهم بالا بياورم .بعد يادم مي افتد مرده ها که نمي توانند بالا بياورند آن هم من ...که شش ماه تمام ...با شکم خالي افتاده ام آنجا توي آب قنات و چشم دوخته ام به سقف نمور آن و چکه هاي آبي که لغزيده اند روي گونه هايم.به هر ترتيبي شده جنازه را بلند مي کنند. مريم خانم- زن همسايه مان- به زنهايي که دور جنازه جمع شده اند مي گويد: همچين مي گن زنا بيان بلندش کنن انگار تا حالا دست هيچ مردي بهش نخورده........اصلاً از کجا معلوم شايدم....
&nbsp;مي دانستم اگر پيدايم کنند همه اين حرف و حديث ها پيش مي آيد. اما دلم نمي آمد دور از شهرمان توي غريبي بميرم . براي همين برگشتم آنجا. حوالي همان قناتي که پر بود از خاطرات خوش دوران کودکيم.
خدا لعنت کند آن مردي را که يک روزعصر با بيل وکلنگ آمد توي قنات بعد تا چشم اش به جنازه من خورد وحشت زده فرار کرد و همه چيز را به&nbsp; پليس گزارش داد.&nbsp; حرف که دهان به دهان گشت، هر کس قضيه را شنيد آمد تا ته توي ماجرا را در بياورد.
بي انصاف ها نمي توانند بفهمند اگر شش ماه تمام توي آب شناور باشي&nbsp; عضلات تن ات سفت مي شوند و با کوچکترين حرکتي ستون مهره هايت مي شکنند . جنازه را مي اندازند روي پارچه ........استخوانهاي تنم صدا مي کنند.....&nbsp; پارچه را مي گذارند توي تابوت...... - داوود- مي نشيندکنار تابوت....گريه نمي کند ....دارد ضجه مي زند ........صدايش مثل بلندگو مي افتد لاي سلول هاي پوسيده تنم ........قلبم دارد از جا کنده مي شود...........کم کم صدايش برايم مفهوم مي شود ................جماعت بخواهند يا نخواهند مي زنند زير گريه.......................بغض راه گلويم را مي بندد .تاب نمي آورم......هاي هاي گريه ام بلند مي شود.آن وقت فکر مي کنم چقدر خوب است که در طول اين مدت آب بدنم خشک شده وگرنه حالا تابوت پر مي شد از آب چشم هايم و دوباره معلق مي ماندم بين هوا و آب........
&nbsp;تابوت مي نشيند روي دست هاي جماعت...چند مرد قوي هيکل زيرش را مي گيرند ........برايم آشنا نيستند .....صداي کلفتي از جلوي تابوت داد مي زند..لا اله الا....... به گمانم پسر يکي از همسايه ها باشد. زن ها از عقب تابوت مي آيند.صورت هايشان را محکم گرفته اند و خزيده اند لاي سياهي چادرهايشان .......
................................يکي از آنهاکه جلوي بقيه ر اه مي رود برمي گردد و به زنهاي پشت سرش مي گويد: متوجه بخيه هاي زير سينه اش شديد؟ از اول اش هم مطمئن بودم که...
بقيه هم تصديق مي کنند و حرف شاخه به شاخه مي شود تا مي رسد به گوش زن عمو صديقه........خوشحال مي شوم او مي داند بخيه ها مال دوران بچه گي ام است.
زماني که از روي شيطنت رفته بودم بالاي درخت و افتاده بودم روي دوچرخه آقا جانم که هميشه خدا گوشه حياط بود... اما چيزي نمي گويد فقط لب مي گزد و به نشانه تاييد سرش را تکان مي دهد... اشک توي چشمانم حلقه مي زند و ردميگيرد روي گونه هایم .......
آخ اگر ميگذاشتند همان جا بمانم . کاش بر نگشته بودم ..... .اشتباهم اين بود که خواستم توي شهر خودمان بميرم.... بوي چمنزارهايي را بشنوم که&nbsp; رويشان دويده بودم اين طرف و آن طرف.....بيشتر از همه دلم براي قناتمان تنگ شده بود ....... تمام روزهاي کودکي را با - داوود و علي- لابه لاي سنگ هايش&nbsp; پرسه زده بوديم و رد مارها را گرفته بوديم ........ بزرگتر كه شده بوديم به نشانه دوستي&nbsp; اول اسم هايمان را روي سنگ بزرگي&nbsp; در ضلع جنوبي&nbsp; دهانه قنات حک کرده بوديم ...... اسم من درست وسط اسم آن دو قرار گرفته بود ......
&nbsp;چشم مي گردانم مي خواهم علي را ببينم.... از همان لحظه اول فقط شوق ديدن او را داشتم........داوود اينجاست درست زير تابوت. اما هيچ خبري از علي نيست......
رفته بوديم لاي سنگ ها و دنبال لانه مارها مي گشتيم. آن وقت زن عمو صديق تا ما را ديده بود رفته بود به آقا جانم گفته بود که من و علي را لاي سنگ ها ديده که .....آقا جانم عزم اش را جزم کرده بود.هيچ وقت حرف اش دو تا نمي شد . خيلي ترسيده بودم. به داوود هم گفته بود که فردا سر اين پسره رو گوش تا گوش مي برم ......حاشا به غيرت تو که دوستت چشم به ناموست داره و توهواداريشو مي کني..................آن وقت تمام کتاب دفترهايم را پاره کرده بود و گفته بود جفت پاهاتو قلم مي کنم اگه بشنوم از خونه در اومدي بيرون تخم سگ...........
همان شب تصميم به فرار گرفتم.
کاش مي گذاشتند همان جا بمانم.آقا جان وگلين مي خواهند بعد از کفن ودفن من از اين شهر بروند .آقا جانم صبح وقتي جنازه مرا ديده بود به گلين گفته بود: زن اينجا ديگه جاي موندن نيست....با اين ننگ که نمي تونيم تو اين شهر زندگي کنيم........
همه اين حرف ها را با گوشهاي خودم شنيده بودم.گريه ام گرفته بود. 
تابوت دارد روي دست ها پرواز مي کند.حس خوبي است. خوبتر از وقتي که توي آب معلق مانده بودم. دلم اما بدجوري گرفته است. تلاش مي کنم علي را پيدا کنم. زل مي زنم توي تک تک صورت ها. خبري از او نيست. چرا هيچ کس حرفي در مورد او نمي زند حتي داوود............دوباره چشم مي گردانم . اگر تمامي اين حرف ها را باور کرده باشد چه؟....نه..... شايد نمي خواسته مرا با اين لباس هاي پوسيده و نيمه برهنه در مقابل چشمهاي هزاران مرد وزن حيز و فضول ببيند؟&quot;
دويده بوديم طرف قنات . تنگ ماهي ها&nbsp; را محکم گرفته بوديم لاي دست هايمان. پانزده روز از عيد مي گذشت. ايستاده بوديم کنار قنات . ماهي ها را انداخته بوديم توي آب .علي گفته بود : آب پاکي مياره.هر چه قدرهم که کثيف باشي آب همه رو مي شوره و با خودش مي بره.
&nbsp;صدا پيچيده بود توي دالانها وموج انداخته بود.
کاش هرچه زودتر تمام شود. دارد حوصله ام سر مي رود. مگر آنها نمي دانند نبايد آرامش مرده ها را به هم بزنند؟...... هيچ وقت دوست نداشتم پا توي مرده شور خانه بگذارم. حتي وقتي بي بي جانم مرده بود.خوش نداشتم صورت مرگ را ببينم .اما حالا با اين سن وسال- خودم- اينجا.........مراسم کفن کردن دارد تمام مي شود. نماز ميت را هم که بخوانند براي هميشه راحت مي شوم.
جنازه را بلند مي کنند و مي گذارند توي گودال. طعم خاک مي پيچد توي دهانم.بوي نموري مي دهد. تن ام کش مي آيد............براي آخرين بار زل مي زنم به صورت ها. داوود از (گلين) هم کو چکتر شده است. سنگ را مي گذارند روي سينه ام .........خسته ام .خوابم مي آيد .........چشم هايم را مي بندم ......
حالا من و داوود و علي داريم با صداي بلند مي خنديم و مي دويم دنبال سيرسيرکهايي که از لا به لاي سنگ ها پرواز مي کنندبه طرف قنات. 
خرداد1386
&nbsp;

&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>وقتی هالیوود‌ی‌ترین عملیات CIA در خاک ایران بر پرده‌ی سینماها می‌رود+پروژه جدید هالیوود درباره ایران</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/وقتی-هالیوودیترین-عملیات-cia-در-خاک-ایران-بر-پردهی-سینماها-میرودپروژه-جدید-هالیوود-درباره-ایران</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/وقتی-هالیوودیترین-عملیات-cia-در-خاک-ایران-بر-پردهی-سینماها-میرودپروژه-جدید-هالیوود-درباره-ایران</guid>

<description><![CDATA[
فیلم سینمایی آرگو جدیدترین ساخته&zwnj;ی بن افلک، یکی از عناوین مهم امسال سینمای آمریکا است. این تریلر سیاسی که 21 مهرماه بر روی پرده&zwnj;ی سینماها خواهد رفت، اهمیتی فراتر از یک فیلم هالیوودی معمولی برای ما ایرانی&zwnj;ها خواهد داشت؛ داستان آرگو در سال&zwnj;های ابتدایی دهه هشتاد میلادی و هم&zwnj;زمان با تسخیر لانه&zwnj;ی جاسوسی روی می&zwnj;دهد. در شرایط سیاسی حساس فعلی میان ایران و آمریکا، هالیوود به سراغ داستانی جاسوسی رفته&zwnj; که در دورانی پرتنش از روایط میان دو کشور اتفاق می&zwnj;افتد. &quot;آرگو&quot; برگرفته از یک عملیات جاسوسی واقعی C.I.A در خاک ایران است.
در 13 آبان 1358 و هم&zwnj;زمان با تسخیر لانه&zwnj;ی جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام (ره)، شش تن از کارمندان سفارت آمریکا ازمهلکه فرار می&zwnj;کنند و در سفارت&zwnj;خانه&zwnj;های کاندا و سوئد پنهان می&zwnj;شوند. دولت و سازمان&zwnj;های امنیتی آمریکا هیچ روشی را برای خارج کردن این 6 نفر از خاک ایران عملی نمی&zwnj;دانند تا آن که تونی مندز یکی از افسران سی.آی.ای، ایده&zwnj;ای دور از ذهن را مطرح می&zwnj;کند؛ مامورین سیا در پوشش عوامل تولید یک فیلم علمی-تخیلی کانادایی وارد ایران شوند و با ایجاد هویت جعلی برای این 6 کارمند سفارت، آنها را به&zwnj;عنوان عوامل پشت صحنه&zwnj; همراه با خود از ایران خارج کنند!

برای این منظور سی&zwnj;آی&zwnj;ای فیلم&zwnj;نامه&zwnj;ی تخیلی &quot;آرگو&quot; را انتخاب می&zwnj;کند. هم&zwnj;زمان با همه&zwnj;گیر شدن تب &quot;جنگ ستارگان&quot; ساخت یک فیلم علمی-تخیلی که در فضایی خاورمیانه&zwnj;ای می&zwnj;گذرد، کاملا طبیعی به نظر می&zwnj;رسد. بنابراین مامورین سازمان سیا در پوشش گروه فیلمسازی کانادایی، برای پیدا کردن لوکشین&zwnj;های مناسب وارد تهران می&zwnj;شوند. حتی گزارش پیش تولید فیلم آرگو در هالیوود ریپورتر و ورایتی هم منتشر می&zwnj;شود.
این پروژه که بعد از جنگ جهانی دوم، مهم&zwnj;ترین عملیات پوششی است که با همکاری آمریکا و کانادا صورت گرفته، در تاریخ معاصر ایالات متحده به&zwnj;عنوان هالیوودی&zwnj;ترین عملیات سیا شناخته می&zwnj;شود. تونی مندز مجری و طراح این پروژه تمام جزئیات مربوط به ساخت یک فیلم علمی-تخیلی را جعل می&zwnj;کند و از چهره&zwnj;های سرشناس هالیوودی هم&zwnj;چون جان چمبرز (طراح گریم معروف هالیوود که به خاطر فیلم سیاره&zwnj; میمون&zwnj;ها هم اسکار گرفته) و جک کربی(یکی از نویسندگان و طراحان اصلی کتاب&zwnj;های کامیک شرکت مارول) نیز درانجام این عملیات کمک می&zwnj;گیرد. مندز در سال 1980 به همراه تعدادی دیگر از مامورین سیا و گروه فیلمسازی، برای ساخت فیلم وارد ایران می&zwnj;شود. اما در حین انجام نقشه&zwnj;ی فرار 6 کارمند سفارت اتفاقات پیش&zwnj;بینی نشده&zwnj;ای روی می&zwnj;دهد...
اما چه شد که بعد از 32 سال این عملیات جاسوسی، دستمایه&zwnj;ی ساخت یک فیلم هالیوودی قرار گرفت؟...
در سال 2007 مقاله&zwnj;ای از جاشوا بیرمن در نشریه &quot;وایرد&quot; منتشر شد که به جزئیات و چگونگی انجام گرفتن عملیات فرار 6 کارمند سفارت آمریکا از تهران می&zwnj;پرداخت. جرج کلونی و گرنت هسلوف (همکار و دوست چند ساله&zwnj;ی کلونی) با خواندن این مقاله در همان سال تصمیم گرفتند تا فیلمی را بر اساس این عملیات جاسوسی بسازند. ابتدا صحبت&zwnj;هایی مطرح شد که فیلم را خود کلونی یا استیون سودربرگ کارگردانی کنند، اما پیش آمدن پروژه&zwnj;های دیگر ساخت این فیلم را به تعویق انداخت. تا آن&zwnj;که موفقیت چشمگیر فیلم &laquo;شهرک&raquo; (THE TOWN) باعث شد بن افلک به&zwnj;عنوان کارگردان این پروژه انتخاب شود.
فیلم&zwnj;برداری &quot;آرگو&quot; از سپتامبر 2011 آغاز شد و علاوه بر افلک که خودش نقش تونی مندز را در فیلم ایفا می&zwnj;کند، بازیگران شاخص دیگری هم&zwnj;چون برایان کرنکستون، آلن آرکین و جان گودمن هم به آرگو پیوستند. تمام صحنه&zwnj;های مربوط به تهران غیر از نماهای بازسازی شده با کامپیوتر، در استانبول فیلم&zwnj;برداری شده &zwnj;است که در تریلر منتشر شده از فیلم، با فضای شهر تهران چندان همخوانی ندارد.
علاوه بر بن افلک، جرج کلونی و گرنت هسلوف که تهیه&zwnj;کنندگان فیلم محسوب می&zwnj;شوند، چهره&zwnj;های شناخته&zwnj; شده&zwnj;ی دیگری هم در تولید آرگو نقش داشته&zwnj;اند. الکساندر دسپلای معروف فرانسوی ساخت موسیقی متن فیلم را بر عهده دارد که پیش از این در &quot;نیمه ماه مارس&quot; هم با کلونی همکاری کرده&zwnj;بود. رودریگو پریتو فیلم&zwnj;بردار ثابت آثار آلخاندرو گونزالس ایناریتو، مدیر فیلم&zwnj;برداری آرگو است و تدوین فیلم را هم قرار است ویلیام گلدنبرگ انجام دهد که تعدادی از بهترین آثار مایکل مان را هم&zwnj;چون &quot;مخمصه&quot;، &quot;نفوذی&quot;، &quot;علی&quot; و &quot; میامی وایس&quot; او تدوین کرده&zwnj; است.
آرگو در استودیوی گراهام کینگ &quot;&quot;GK Films تهیه شده که در ده سال گذشته تولید آثار شاخصی هم&zwnj;چون فیلم&zwnj;های مارتین اسکورسیزی در کارنامه&zwnj;اش دیده می&zwnj;شود. پخش آرگو را هم کمپانی برادران وارنر بر عهده دارد.
هنوز تصاویر و یا اطلاعات بیشتری از این پروژه منتشر نشده&zwnj; و مشخص نیست که این فیلم چه واکنشی را از نظر سیاسی به همراه خواهد داشت. اما روایت هالیوود از عملیاتی جاسوسی که یک طرف آن ایران است و ساخت فیلم پرهزینه&zwnj;ای در جریان اصلی سینمای آمریکا که برای اولین بار بخش اعظم داستان آن در تهران قرن بیستم می&zwnj;گذرد، قطعا موضوع قابل توجهی است. یادداشت&zwnj;های شخصی مندز نیز یکی دیگر از منابع و مراجعی است که برای بازسازی دقیق جزئیات مربوط به این عملیات جاسوسی استفاده شده&zwnj;است.
برای اطلاعات بیشتر از این عملیات که در رسانه&zwnj;های غرب با عنوان &quot;Canadian Caper&quot; شناخته می&zwnj;شود، می&zwnj;توان به وب&zwnj;سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی مراجعه کرد که خاطرات ترجمه شده&zwnj;ی تونی مندز از این عملیات را در تاریخ 11 آبان 1385 منتشر کرد.
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
هم&zwnj;چنین مقاله&zwnj;ی جاشوا بیرمن منبع اقتباس فیلم &quot;آرگو&quot; درباره&zwnj;ی عملیات هالیوودی C.I.A نیز در وب&zwnj;سایت نشریه&zwnj;ی Wired قابل مطالعه است.
(آرگو در اساطیر یونان باستان نام کشتی جیسون و دیگر دریانوردانی است که برای یافتن پشم زرین راهی سفری اسرارآمیز می&zwnj;شوند.)
در صورت علاقه می توانید تریلر فیلم را از لینک زیر&nbsp;ببینید :
http://www.imdb.com/rg/VIDEO_PLAY/LINK//video/imdb/vi3569066521/
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>Amateur art.3</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/amateur-art3</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/amateur-art3</guid>

<description><![CDATA[
نقاشی آماتور شماره 3
مکان: دنشکده برق دانشگاه آزاد نجف آباد. کلاس 302
زمان :سه شنبه&nbsp; 91.3.9.......ساعت 10.23 دقیقه
نکات:&nbsp;&nbsp;چیزی که مشاهده میکنید&nbsp;خورشید تو آسمانه شبه ..........اون هم طناب&nbsp;هست&nbsp;توی دست Timoo
فقط با کمال شرمساری باید بگم که بدلیل این که سرم خیلی شلوغ بود این هفته یه کم سریع نقاشی را کشیدم. که باعث شد Timooدر عکس سوم: کج بایستد و پرتگاه جلوی عکس&nbsp;1 مقداری&nbsp;&nbsp;بد به تصویر کشیده شود و ......لطفا به بزرگی خدتون ببخشید
و درسته که&nbsp; نقاشی قشنگ نمیکشم ولی باید توجه کرد که من نقاش حرفه ای نیستم و این&nbsp;مجموعه تازه شروع کاره منه. 
و شاید با این مجموعه علاقه ی منم به نقاشی زیاد تر بشه و&nbsp;نقاشی را دنبال کنم و &nbsp;برم تو سبک های دیگه هم نقاشی کنم شاید هم&nbsp;اصلا&nbsp;دیگه&nbsp;نقاشی نکشم&nbsp;.

یه نکته ی کوچیک اینکه: در عکس از کنار طناب در دست تیمو کشیده نشده و دلیل داره و کسی هم فکر نکنه که یادم رفته یا نقاشی از یه زاویه دیگه است یا اینکه طناب سفید و نامرئیه و از&nbsp; این طرف دیده نمیشه دلیل داره.&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان کوتاه دست فروش قسمت اول</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/داستان-کوتاه-دست-فروش-قسمت-اول</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/داستان-کوتاه-دست-فروش-قسمت-اول</guid>

<description><![CDATA[
داستان کوتاه &quot; دست فروش &quot;
قسمت اول
&nbsp;
امیدوارم لذت ببرید
&nbsp;
اصل داستان را در ادامه مطلب از دست ندهید
دست فروش
&nbsp;
کلاس دوم دبستان تازه تمام شده بود و تعطیلات تابستان بعد از انتظارهای فراوان پیش رو .
تصمیم خود را گرفته بودم و می خواستم در ایام تعطیلی تابستان بروم و دست فروشی کنم .
شاید فکر اولیه ی این کار از پسرعمویم بود .
او کلاس اول راهنمایی بود و چهارسال از من بزرگتر و در میان پسرهای فامیل پدری که شامل من , خودش و برادرش می شد از همه بزرگتر بود و اولین نوه ی پسر خاندان پدری بود .
یک روز که مانند بیشتر روزهای هفته به مغازه ی پدرم رفته بودم و او و برادرش نیز به مغازه ی عمویم آمده بودند این موضوع از جانب او مطرح و به بحث گذاشته شد .
پسر عموی دیگرم که به فرموده خود جانبشان اصرار داشت به من بفهماند که با یکدیگر هم سن هستیم و فقط یک سال تحصیلی از من کوچکتر است و دلیلش را این می دانست که فقط چند ماه از من دیرتر به دنیا آمده است و گرنه با یکدیگر هم سن هستیم , کلاس اول دبستان بود .
پدر من در مرکز شهر مغازه خرازی داشت و در سمت چپ آن , مغازه ی تعمیرات لوازم خانگی دایی پدرم بود و در سمت چپ مغازه ی دایی , خانه ی قدیمی و خالی از سُکنا مادربزرگ مادری پدرم بود که تقریبا به انباری برای مغازه ها بدل شده بود و از پسر عمویم به کرات شنیده بودم که جن نیز در آن به وفور یافت می شود . و در سمت چپ آن خانه , مغازه ی عمویم بود که اسباب بازی و لوازم پلاستیکی به مردم عرضه می کرد .
این هم جواری برای همه فامیل , دوستان و آشنایان به یک پاتوق خانوادگی تبدیل شده بود که بدون اغراق هر روز عصر نزدیک به غروب خورشید تعداد افراد بالای هجده سال آن جمع به بیست نفر می رسیدند .
علاوه بر این پاتوق برای من پاتوق دیگری هم وجود داشت , رو به روی مغازه ی پدرم , آن طرف خیابان و یا دقیق تر رو به روی مغازه ی عمویم , خانه ی پدربزرگ مادری ام قرار گرفته بود که بیشتر روزهای هفته وقتی پدرم می خواست سر کار برود همراه با مادر و خواهرم سوار بر موتوری که آن زمان داشتیم می شدیم و به خانه ی مادربزرگم می رفتیم . موتوری که تا ده دقیقه بعد از عبور ما از هر خیابانی از ذرات دود معلق باقی مانده در هوا به راحتی می شد رد ما را گرفت که از کجا آمده و به سوی کجا رهسپار بودیم .
اصرار های من بر پدر مادرم کارساز نبود و به هیچ عنوان حاضر به قبول این موضوع نبودند که این حقیر برود و به خلق الله خدمت کرده و کیک و ساندیس و بسکوییت و شکلات و البته راحت الحلقوم و برندگان فوری که مشتریان زیاد و پر و پا قرصی داشت بفروشم .
چون پسر عمویم کلاس اول راهنمایی بود , طبیعتا امتحانات ثلث سومشان تا اوسط خرداد به طول می انجامید و من باید از این فرصت استفاده می کردم و کار خود را زودتر شروع می کردم تا مبادا در روزگاری جلوی او کم بیاورم و بگوید که این کار طرح من بوده است و تو از من تقلید کرده ای .
اگر من زودتر به کار مشغول می شدم اینگونه می توانستم با افتخار جلوی او بایستم که خودم هم قبلا می خواستم این کار را بکنم و ننگ فکر دزدی را از خود بزدایم .
برنامه ای برای پول اش نداشتم و یا بهتر است بگویم حتی به پول فکر هم نکرده بودم , فقط می خواستم دست فروشی کنم .
مادرم به کلاس های فرهنگی &ndash;&nbsp; هنری اعتقاد داشت و مرا در کلاس های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ثبت نام کرده بود و هر روز صبح تا ظهر به کانون می رفتم و کتاب می خواندم و کاردستی درست می کردم و شعر می خواندم و حسابی خوش می گذشت , اما فکر دست فروشی را از ذهنم دور نمی کرد .
پس تصمیم خود را گرفتم :
باید پدر و مادرم را تحت عمل انجام شده قرار می دادم .
در یکی از روزهای گرم تابستان که پدر و مادرم در خواب قیقوله بعد از ظهری به سر می بردند در سکوت کامل قلکم را پاره کرده , پول هایش را برداشته , سوار بر دوچرخه ی جدید شماره ی بیستی که به تازگی از دایی کوچکم که چهار سال از من بزرگتر بود و به من رسیده بود که برای ایستادن و اینکه پایم به زمین برسد لازم بود از روی زین پایین بیایم , شده و برای خرید راحت الحلقوم یا بهتر بگویم جنس برای شروع به کار و فروش در دست فروشی ام راهی خیابان شدم .
مطمئن بودم که وقتی والدین محترمم از خواب بیدار شوند و مرا با راحت الحلقوم ببینند از شوق من با خبر شده و کوتاه می آیند .
کار بزرگ و پر خطری بود و یا بهتر است بگویم برای منی که حتی وقتی خانه ی مادربزرگم بودم و می خواستم به مغازه ی پدرم که آنطرف خیابان بود بروم , حتما باید جلوی مغازه ی پدرم می رفتم و او را بلند صدا می کردم تا صدایم را بشنود و به دادم برسد , کار بسیار خطرناک و پرخطری بود .
اولین باری که به تنهایی از خیابان رد شدم کلاس پنجم دبستان بود .
مدرسه تعطیل شده بود و من منتظر آمدن سرویس , خب فکرش را بکنید دور و بر مدرسه تان پر باشد از مدرسه دخترانه و آنوقت دست هرکدام از آنها چیپسی , پفکی و یا حداقل بستنی باشد و شما نظاره گر آنها , من نیز با دیدن آنها به طرز عجیب و غریبی هوس چیپس به سرم زده بود .
با هزار ترس و لرز که نکند به طور ناگهانی پدرم از این خیابان رد شود و یا سرویس مان سربرسد و همه چیز را برای پدر ومادرم تعریف کند , رفتم آنطرف خیابان و چیپسی خریدم که مطمئنن یکی از بهترین و خوشمزه ترین چیپس هایی بود که در طول زندگی ام خورده بودم , &quot; بوی مردانگی می داد آن چیپس &quot;
تا مدت ها بعد در دلم به خودم افتخار می کردم که مرد شده ام و می توانم از خیابان به تنهایی عبور کنم .
بزرگترین و مجهزترین سوپرمارکتی که در اطراف خانه ی ما قرار داشت در فلکه ای نزدیک خانه بود که دقیقا در طرف مقابل کوچه ای بود که خانه ی ما در آن قرار گرفته بود , یعنی من با آن دوچرخه و آن بی تجربگی در عبور از خیابان باید از یک بلوار پر رفت وآمد عبور می کردم .
البته بقالی زیاد بود , اما دوست داشتم جنس ام را از جایی مطمئن تامین کرده تا اسباب رضایت ارباب رجوع فراهم شود , و یا با این کارم به نوعی می خواستم بزرگ شدن و مرد شدنم را به اهل منزل نشان دهم .
با عزمی راسخ و استوار بر دوچرخه ی جدیدم که بسیار دوستش داشتم سوار شدم و با سرعت رکاب می زدم تا قبل از بیدار شدن پدر ومادرم به خانه رسیده باشم .
کوچه ها یکی پس از دیگری سپری می شد و من به هدف نزدیکتر .
به میدان رسیدم . آن سوپرمارکت مجلل در دور دست خودنمایی می کرد , ولی در دلم هراسی افتاده بود که داشت مرا به بازگشت وادار می کرد , اما تردید به خود راه نداده و جلو رفتم . اولین خیابان را پیش رویم دیدم .
از شانس خوب من همان موقع در کنار خیابان دو مرد ایستاده بودند که آنها نیز می خواستند از خیابان عبور کنند , اما چون در آن زمان هنوز چراغ های راهنمایی نتوانسته بودند حظور خود را&nbsp;در جامعه&nbsp;به اثبات برسانند و این چراغ نیز به چشمک زدنی بسنده کرده و فقط هشدار خطر می داد , کار ما عابرین به زحمت افتاده بود .
در کنار آن دو مرد قرار گرفتم و منتظر ماندم , همین که خیابان خلوت شد و خواستند به آن طرف خیابان بروند , من نیز شانه به شانه آنها رکاب زدم و یکی از خیابان های بلوار با موفقیت سپری شد .
اما هنوز یک خیابان دیگر باقی مانده بود .
در آن لحظه آن خیابان آنچنان رونقی گرفته بود که اگر شهردار محترم در همان لحظه در همان خیابان حاظر بودند بی شک و بدون هیچ تردیدی حکم اتوبان شدنش را صادر می کردند .
چشم از آن دو مرد بر نمی داشتم چرا که لحظه ای غفلت برابر بود با عبور آن دو از خیابان و نتیجه اش گیر افتادنم در وسط آن بلوار , آن وقت دیگر نه راه پیش داشتم و نه راه پس .
ناگهان برای لحظه ای خیابان خلوت شد و فقط یک ماشین در دور دست ها دیده می شد , ولی چون نسبتا فاصله اش زیاد بود آن دو حکیم تشخیص بر عبور از خیابان دادند که اکنون زمان عبور است و شروع به حرکت کردند و من , چون مریدی چشم و گوش بسته به دنبالشان راهی خیابان شدم .
اما اواسط راه تازه فهمیدند که سرعت ماشین خیلی زیاد است و نمی توانند از خیابان رد شوند , پس بدون معطلی برگشتند سر جای اولشان 
سریع از روی زین پایین آمدم و ایستادم , اما من وسط خیابان باید چه می کردم , آخه دوچرخه که دنده عقب نداره .
نه می شد با سرعت رد شد و نه می شد به عقب برگشت .
هاج و واج مانده که چه باید کرد . در افکارم غوطه ور بودم . ناگهان به صرافت افتادم و دیدم آن تاکسی با چه سرعتی دارد به من نزدیک می شود &ndash; دقیق مانند فیلم ها بود , نزدیک شدنش تا جلوی صورتم را به وضوح می دیدم .
آن تاکسی آمد . آن تاکسی با سرعت آمد .
چنان ضربه جانانه ای بر من وارد کرد و منی را که در دوران کودکی &ndash;&nbsp; بر خلاف الان &ndash; به شدت لاغری ام محسوس بود را به دویست متر آنطرفتر پرتاب کرد .
هم اکنون خدا را شاکرم که در آن زمان سبک وزن بودم و به ماکارونی مانا معروف و البته به قول مامان جونم ( مادر مامانم ) به استخون ماتحت ماهی ( به قول خودش : تو کون ماهی ) شبیه و این سبب زنده ماندم شد , وگرنه مانند دوچرخه نازنینم زیز آن تاکسی گیر می کردم و کشیده می شدم و مچاله می شدم و الان در سینه قبرستان محتاج فاتحه شما عزیزان بودم .
به طرز معجزه آسایی جان سالم به در بردم . بدون یک شکستگی و یا حتی یک کوفتگی جزیی . فقط سر آرنج و زانوهایم کمی زخم شده بودند .
هرکس آن تصادف و یا آن دوچرخه ی مچاله شده را می دید , بدون شک بر مرگ من شهادت می داد.
بعد ها از افراد زیادی شنیدم که می گفتند :
&quot; در فلکه ی معلم یه تاکسیه زده به یه پسره و در جا مرده &quot;
تنها صحنه ای را که ازآن تصادف به یاد دارم این است که خیلی ترسیده بودم . آخه بدون اجازه ی پدر و مادرم از خانه خارج شده بودم , تازه به خیابان هم رفته بودم . و از آن بدتر تصادف هم کرده بودم .
سریع از روی زمین بلند شدم و آن دویست متری را که پرتاب شده بودم , دویدم تا به محل حادثه رسیدم . با گریه و زاری التماس می کردم که دوچرخه ام را از زیر ماشین بیرون بیاورند&nbsp;تا هرچه زودتر خود را به خانه برسانم&nbsp;. چرا که اگر مادرم بفهمد&nbsp;بدون اجازه از خانه بیرون آمده ام&nbsp;دعوام میکند .
اما در آن جمع کسی گوشش به حرف من بدهکار نبود و همه اصرار داشتند به من بفهمانند که حالا بدنت گرمه و حالیت نیست . و من هم اصرارکه به خدا گرمم نیست .
خلاصه اینکه همان راننده تاکسی مرا سوار ماشینش کرد و تا در خانه رساند و البته از یک پیرمرد هم خواست تا مارا همراهی کند که مبادا پدرم او را بکشد .
پدرم و مادرم با چهره های خواب آلود از خانه خارج شدند . ابتدا که ماجرا را از زبان پیرمرد شنیدند خیلی ترسیدند , اما وقتی دیدند که اتفاقی برای من نیافتاده خیالشان راحت شد و از راننده تشکر می کردند که مرا تا خانه رسانده است و اصرار می کردند که او برود و به زندگی اش برسد و راننده خواهش که اجازه بدید ببریمش یه بیمارستانی , درمانگاهی چیزی .
بعد از کش و قوص های فراوان راننده رفت و من ماندم و پدر ومادرم .
اما چون آسیب دیده و مجروح بودم , پدر و مادرم ماجرای خروج بدون اجازه از خانه را به کلی فراموش کرده بودند و دور و برم راه می رفتند و قربان صدقه ام می رفتند و خدا را برای حفظ تک پسرشان شاکر بودند .
آن روز گرچه با راحت الحلقوم نه , ولی با دست و پای زخمی به خانه برگشتم , اما نقشه ام گرفت و پدرم از این اتفاق چنان منقلب گشته بود که مادرم را راضی کرد و همه با هم برای خرید جنس راهی بازار شدیم .
همه چیز مهیا بود تا بعد از سپری شدن دوران نقاهت کارم را شروع کنم .
&nbsp;
مجتبی خلوتی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گزارش کامل مراسم اهدای جوایز: شصت و پنجمين فستيوال كن با اعلام برگزيدگان به پايان رسيد</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/گزارش-کامل-مراسم-اهدای-جوایز-شصت-و-پنجمين-فستيوال-كن-با-اعلام-برگزيدگان-به-پايان-رسيد</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/گزارش-کامل-مراسم-اهدای-جوایز-شصت-و-پنجمين-فستيوال-كن-با-اعلام-برگزيدگان-به-پايان-رسيد</guid>

<description><![CDATA[
شصت و پنجمین جشنواره&zwnj;ی بین&zwnj;المللی فیلم کن&nbsp;وز گذشته&nbsp;به کار خود پایان داد و هیئت داوران این جشنواره به ریاست نانی مورتی برگزیدگان خود را معرفی کرد. دریافت دومین نخل طلا توسط میشائیل هانکه تنها به فاصله&zwnj;ی سه سال پس از &quot;روبان سفید&quot; و کسب سومین جایزه از کن توسط کن لوچ فیلمساز انگلیسی ، از نکات قابل توجه جشنواره&zwnj;ی امسال به شمار می&zwnj;رود.

علاوه بر انتخاب&zwnj;های هیئت داوران، حاشیه&zwnj;های مراسم اختتامیه و واکنش&zwnj;های برندگان کن 2012 هم جذابیت&zwnj;های خاص خودش را داشت. برای مثال می&zwnj;توان به حضور لیلا حاتمی بازیگر مشهور سینمای ایران در کنار دیگر چهره&zwnj;های سرشناس سینمای جهان هم&zwnj;چون الک بالدوین، اودری توتو، کایلی مینو و آدرین برادی برای اهدای جوایز امسال اشاره کرد. در ادامه می&zwnj;توانید صحبت&zwnj;های برندگان اصلی فستیوال کن امسال، پس از دریافت جوایز را در &laquo;سایه&raquo; بخوانید.
کریستین مونگیو فیلمساز رومانیایی که پیش از این برای فیلم &quot;چهار ماه و سه هفته و سه روز&quot; &nbsp;نخل طلای کن را دریافت&nbsp; کرده بود، جایزه بهترین فیلمنامه کن 2012 را هم برای فیلم &quot; آنسوی تپه&zwnj;ها&quot; به خود اختصاص داد. جایزه بهترین فیلمنامه را ناستاسیا کینسکی (بازیگر تس ساخته مشهور رومن پولانسکی) به مونگیو اهدا کرد. مونگیو پس از دریافت جایزه در صحبت&zwnj;های خود به واقعیت&zwnj;های نشان داده شده در فیلمش اشاره کرد:&laquo; فوق&zwnj;العاده است که اینجا کنار هم باشیم، اما نباید اجازه بدهیم که این داستان حقیقی که برگرفته از رویدادهای واقعی و زندگی مردم زجر کشیده&zwnj;است، فراموش شود. اگر ما نمی&zwnj;توانیم گذشته را بازسازی کنیم، می&zwnj;توانیم به آینده امیدوار باشیم.&raquo;

&nbsp;
برای اهدای جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کن هم الک بالدوین، بازیگر مشهور سینما و تلویزیون آمریکا به روی صحنه آمد و کریستینا فلوتور و کوزمینا استراتان بازیگران &quot;آنسوی تپه&zwnj;ها&quot; را به&zwnj;عنوان برگزیدگان امسال معرفی کرد. فلوتور پس از دریافت جایزه از تمام کسانی که در ساخت این فیلم پرشور سهیم بوده&zwnj;اند و مونگیو برای کارگردانی استادانه&zwnj;اش تشکر کرد.

&nbsp;
جایزه بهترین بازیگر مرد را هم مدس میکلسن دانمارکی دریافت کرد که به خاطر حضورش در پروژه&zwnj;های هالیوودی چهره&zwnj;ای آشنا برای علاقه&zwnj;مندان سینما است. میکلسن جایزه خود را برای حضور در فیلم &quot; شکار&quot; ساخته&zwnj;ی توماس وینتربرگ از دستان گونگ لی ستاره&zwnj;ی سینمای آسیای شرقی دریافت کرد و ضمن تشکر از هیئت داوران، درباره اهمیت این جایزه صحبت کرد: &laquo; دوست دارم تا این جایزه را با تمام کسانی تقسیم کنم که سینما را دوست دارند و دور یا نزدیک در ساخت این فیلم همکاری کرده&zwnj;اند. همچنین آرزو داشتم که کاش می&zwnj;شد جایزه&zwnj;ام را توماس وینتربرگ تقسیم کنم. از تو برای آن که ما را به این عالم عشق دعوت کردی ممنونم.&raquo;

&nbsp;
جایزه بهترین کارگردانی کن امسال هم توسط تیم راث و لیلا بختی بازیگر الجزایری به کارلوس ریگاردز کارگردان مکزیکی فیلم &quot; روشنایی بعد از تاریکی&quot; اهدا شد. ریگاردز که پیش از این نیز در سال 2007 با فیلم &quot;نور خاموش&quot; در کن حضوری موفق داشته، پس از دریافت این جایزه&nbsp; گفت : &laquo; باید از جشنواره&zwnj;ای که به این فیلم باور داشته و از داوران آزاده&zwnj;ای که این فیلم را تقدیر کرده&zwnj;اند، تشکر کنم. باید از رسانه&zwnj;ها و مخاطبین هم ممنون باشم که همچنان من را چوبکاری می&zwnj;کنند.&raquo;

&nbsp;
کن لوچ هم برای فیلم &quot;سهم فرشتگان&quot; جایزه ویژه هیئت داوران شصت و پنجمین جشنواره کن را دریافت کرد. لوچ پس گرفتن جایزه خود از دستان لورا مورانته بازیگر ایتالیایی و پاتریک برل فرانسوی، چنین گفت: &laquo; از فستیوال و هیئت ژوری که خیلی مهربانند تشکر می&zwnj;کنم. از &nbsp;مهمان نوازی شما در کن که مثل همیشه گرم بود سپاسگزارم. می&zwnj;خواهم بگویم کن بیانگر آن است که سینما فقط سرگرمی نیست، بلکه نشان می&zwnj;دهد ما چه هستیم. همچنین می&zwnj;خواهم همبستگی خودمان را با تمام کسانی که در مقابل ریاضت اقتصادی ایستادگی می&zwnj;کنند، نشان دهیم.&raquo;

&nbsp;
لیلا حاتمی هم برای اهدای جایزه بزرگ فستیوال کن که بعد از نخل طلا مهم&zwnj;ترین جایزه جشنواره به حساب می&zwnj;آید، روی صحنه آمد. متئو گارونه کارگردان ایتالیایی که پیش از این فیلم موفق &quot;گومورا&quot; را ساخته&zwnj;است، جایزه بزرگ کن را برای فیلم &quot;واقعیت&quot; به خود اختصاص داد. گارونه پس از دریافت جایزه گفت: &laquo; تشکر از فستیوال، تشکر از بازیگران، تشکر از پروداکشن. چائو!&raquo;

&nbsp;
در نهایت &nbsp;ادری توتو و آدرین برودی برای اهدای نخل طلای کن امسال به میشائیل هانکه برای فیلم &quot;عشق&quot; بر روی صحنه آمدند. هانکه فیلمساز بزرگ اتریشی پس از دریافت دومین نخل طلای خود اعلام کرد که: &laquo; خیلی خوشحالم که با بازیگرانم بر روی این صحنه هستم، چون این باعث می&zwnj;شود که کمتر خجالت بکشم. از تمام اعضای هیئت داوران و تیری فرمو تشکر می&zwnj;کنم که فرصت حضور این فیلم را در اینجا فراهم کرد. از تمام کسانی که در ساخت این فیلم به من کمک کردند، ممنونم. از همسرم ممنونم&nbsp; که در تمام این سال&zwnj;ها پشتیبان من بوده. این فیلم ترسیمگر بخشی از قولی است که ما به یکدیگر داده&zwnj;ایم. یک تشکر بزرگ هم به دو بازیگرم بدهکارم که جوهر اصلی این فیلم اند.&raquo;

&nbsp;
&nbsp;
شصت و پنجمین جشنواره کن در حالی به کار خود پایان داد که اکثر منتقدان فیلم&zwnj;های امسال کن را آثاری متوسط و پایین&zwnj;تر از حد انتظار ارزیابی کرده&zwnj;اند.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>حل تکالیف سری 11 ماشین 1-استاد:دکتر امینی</title>
<link>https://saayeh.loxblog.com/حل-تکالیف-سری-11-ماشین-1-استاددکتر-امینی</link>
<guid>https://saayeh.loxblog.com/حل-تکالیف-سری-11-ماشین-1-استاددکتر-امینی</guid>

<description><![CDATA[
حل تکالیف سری 11 ماشین 1 استاد امینی:
با تشکر فراوان از علی شایگان عزیز که ما را در مهم یاری کرد...
uplod.ir/i59f1sm58gum/m1-11.rar.htm]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:12:14 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

