گروه علمی فرهنگی هنری

سایه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب


امکانات


post

برای استفاده از مطالب گذشته سایه به شاخه موضوعات مراجعه فرمایید...

 

 

 

یا علی...

نويسنده: saayeh تاريخ: جمعه 06 مرداد 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(26)

و هم اکنون آخر...

بسم هو الهادي


بارها و بارها گفته ايم و بازهم به رسم تکرار،مکرر میکنیم و خسته نميشويم از گفتن آرمانهايمان،آرمانهايي که گاه از پنجره نگاه دوستاني شعار مي آمد و گاهي هم تنها تلاشي بيهوده و عبس و حتي مسخره...
از آرمان ها سخن گفتيم؛از آرمان هايي که در سر ميپرورانديم و اميد تلاشمان به دنیا آمدنشان بود.آرمانهايي که گاه آنقدر دست نيافتني و بزرگ بودند که ترسمان ميگرفت که نکند شعار باشند و ما به خيال کودکانه خود آنها را آرمان ميپنداشتیم.

خواستيم حرفهايمان را بزنيم که گاه بوي قرمه سبزي ميدادند و گاه عطر خنده و طنز را ميشد از آنها بوييد.وتفکراتمان را نه به روزي کاغذ درختي بلکه صفر و يک کرديم و حک نموديم بر تارک وجودي مجازي در عين حقيقتش يعني...

سايه...


سايه شديم تا حرفي نو بزنيم از جنس گوهرهايي که سال هاست گمشان کرديم.در زماني که حتي حرف هاي نو هم بوي کهنگي ميدهند آمديم تا به قول امير عشق«سخني تازه بگوييم تا دو جهان تازه شود».


و حال از طبيعت آموختيم و از مرغان دريايي و پرستوهاي عاشق که حالا ميفهمم دليل عاشق پيشگيشان را.و آموختيم که هرگاه نشد آنچه بايستي ميشد و نبود آنچه بايست بود پس فرار بهترين راه براي نجات عشق است.


فرار  نه از براي آسودگي و خيالي تن نه...بلکه فرار براي شروع تلاشي دوباره،تلاشي براي زيستن فکر و انديشه در جايی ديگر....
و از اين رو بود که ما هم به رسم مرغان دريايي و به آيين پرستو ها میکوچیم از خانه اي به خانه ديگر و از وطني به وطن ديگر...
الآن که اين نامه را ميخوانيد ما ديگر اينجا نيستيم و سفري کرديم بي پل بازگشت تا بشود در جايي ديگر؛آرمان هاي بزرگ کودکانه يمان را اندکي به واقعيت شبيه کنيم.

ماه ميهماني دوست را به فال نيک گرفتيم و آغاز کريدم سفر را و به پايان برديم ماندن و بودن در اين خانه را.

آدرس جديدمان را مينويسم برايتان تا اگر روزي دلتان برايمان و براي حرفهايمان گرفت؛به ما سري بزنيد.

www.saayeeh.ir


سوم امرداد سال يک هزار و سيصد و نود و يک
دوست دار هميشگي شما
سايه

نويسنده: saayeh تاريخ: سه‌شنبه 03 مرداد 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

درباره عشق

دربارة عشق

ريلکه

برگردان: شرف


نامه به فردريش وست هوف
29 آوريل 1904
  «... من همواره تجربه کرده‌ام که به ندرت بتوان چيزي دشوارتر از« دوست داشتن» يافت. دوست داشتن يک کار است. کاري روزمزد که بايد براي آن آمادگي پيدا کرد. همه جا قرارداد و عرف، پيوند دوستي را چيزي آسان وانمود مي‌کنند که گويي همگان توانايي آن را دارند. البته که چنين نيست. عشق چيز دشواري است. زيرا در ساير درگيري‌ها طبيعت انسان او را برمي‌انگيزد تا خودش را جمع‌وجور کند و محکم نگه‌دارد ؛ در حالي که در مورد عشق، آنگاه که در نقطة اوج است، به عکس اين انگيزه در انسان وجود دارد که خود را کاملاَ فرا دهد: خودفرادادني نه همچون يک کل و با نظم، که پاره‌پاره و برحسب تصادف به هر گونه که پيش آيد و اتفاق افتد! که اين نه شادي است و نه خوشبختي. تو وقتي گلهايي به کسي مي‌دهي آنها را قبلاَ منظم مي‌کني. اما انسان‌هاي جواني که عاشق يکديگرند، در بي‌صبري و شتاب و شوقشان خويشتن را به آغوش يکديگر مي‌افکنند و اصلاَ توجه نمي‌کنند که در اين تفويض ناسنجيده چه نقصان‌هايي در ارزيابي‌هاي دوسويه‌شان وجود دارد... به محض بروز عدم يگانگي در ميان آنها، آشفتگي هر روز افزونتر مي‌شود و هر يک در ناايمني خود در برابر ديگري ناعادل‌تر مي‌شود. آنها که در ابتدا مي‌خواستند به يکدگر نيکي کنند اکنون به گونه‌اي نابردبار با هم تماس مي‌گيرند...
  چون که زندگي دقيقاَ دگرگون کردن خويشتن است، پيوند‌هاي انساني که عصاره‌اي از زندگي است، دگرگون شونده‌ترين همه است و هر آن در حال صعود و نزول يا استحکام و تزلزل است. در پيوند و تماس عاشقان هيچ لحظه‌اي مانند لحظة ديگر نيست. هيچ چيز عادت شده، چيزي که يک بار ميانشان بوده، روي نمي‌دهد؛ بلکه بسي چيزهاي نو، نامنتظر و ناشنيده روي مي‌دهد. چنان پيوندهاست که بايد يک خوشبختي بزرگ و تقريباَ تحمل‌ناپذير ميان انسان‌هاي پربار پديد آورد. ميان انسان‌هايي که هر يک في‌نفسه پربار و منظم و متمرکز است. در واقع دو جهان دور و ژرف و منحصر به خود است که با هم پيوند داده مي‌شود.
  جوان‌ها اگر زندگي خودشان را درک کنند مي‌توانند آهسته آهسته براي چنان خوشبختي رشد کنند و خود را آماده سازند. هنگامي که عشق مي‌ورزند بدانند که مبتديان‌اند و خام‌دستان زندگي و نوآموزان در عشق. بايد عشق را بياموزند و اين( مانند هر آموختني) مستلزم آرامش، صبر و تمرکز است.
  عشق ورزيدن و رنج بردن به مثابة آموختن يک کار- اين است آنچه براي انسان‌هاي جوان لازم است. مردم اغلب موقعيت عشق را، همانند بسياري از چيزهاي ديگر زندگي، بد فهميده‌اند و آن را بازي و سرگرمي ساخته‌اند. چنين پنداشته‌‌اند که بازي و سرگرمي مبارک‌تر از کار است. اما هيچ چيز خوشبختي آميز‌تر از کار نيست و عشق، از آن رو که برترين خوشبختي است نمي‌تواند چيز ديگري جز کار باشد. کسي که عشق مي‌ورزد بايد بکوشد چنان رفتار کند که انگار کار بزرگي دارد: او بايد بسيار تنهايي بکشد و در خود فرو رود و خود را جمع و محکم نگاه دارد. بايد کار کند؛ بايد چيز بشود! زيرا هر چه شخص پربارتر است، همة آنچه تجربه مي‌کند غني‌تر است. و کسي که مي‌خواهد در زندگي‌اش عشقي ژرف داشته باشد بايد ذخيره کند و براي آن عسل گرد آورد و حمل کند.

 


نامه به امانوئل بُدمان
E.Bodman
اوت 1901
  ... احساس مي‌کنم که ازدواج ويران‌سازي همة مرزهاي ميان دو نفر نيست تا شتاب‌زده شرکتي نو پديد آورند. به عکس، اگر در طرفين اين آگاهي پديد آمده باشد که ميان نزديک‌ترين انسان‌ها، باز هم دوري‌هاي بي‌پاياني باقي مي‌ماند، آنگاه مي‌توان نه يک شرکت که يک« در کنار هم ساکن بودن» باشکوه پديد آورد. در اين صورت مي‌توانند موفق شوند که فاصلة ميان خودشان را دوست بدارند. در واقع هر يک ديگري را به « نگهباني تنهايي خود» مي‌گمارد و اين عظيم‌ترين اعتماد را به او وام مي‌دهد...

 

نقل و تلخيص از ماهنامه بخارا
حروف
چين: شراره گرمارودي

 

نويسنده: mk تاريخ: جمعه 30 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(1)

دلقک

من کشاورزم و بر کار خودم میبالم
من کشاورز گل خنده لبها هستم
دوست دارم خنده
دوست دارم شادی
دوست دارم که به جای گله و اشک،ببینم لبخند
عاشقم من،عاشق خنده تو
آرزوی دل من خنده شیرین تو است
دوست دارم که در این خاک غریب
غربت غم نکند هیچ دلی را غمگین
و دراین ظلمت شب
هیچ کس را نبود بیم شب و تاریکی
دوست دارم خنده
که به جای گل لبخند نشیند خاری
خاری از اشک و غم و حسرت و آه
آری ای دوست چه عیبی کنی امروز مرا باکی نیست...
آری...
آری...
آری که منم دلقک تو
دلقکی آمده از عرش به فرش
تا تو را خنداند، دست بر هرکاری
پای را کج کنم و خود انداز
تا تو شاید که کمی نور بچینی از لب
آرزویی دارم...
آرزویی دیرین...آرزویی که بترسم که بمیرم و نبینم آن روز
آرزوی دل من هست دو صد تا ز خودم
که دو صد تا کم و اندازه هرکس ز خودم
تا که هر نقطه این خاک زمین
هرکسی گرکه به اندازه ذرات هوا غم دارد
من کنارش باشم
با لباسی ز گشادی افتان
با لپانی و لبانی سرخان
من کنارش باشم تا بخندانمش و شاد کنم او را من
خواه هر کس باشد
مرد باشد یا زن
کودکی کوچک و خرد
یا که پر چین و چروک
هرکسی باشد و اهل هر دین
یک مسلمان باشد یا که نصرانی و از آل یهود
کودکی خسته ز کار...
کودکی،نالیده ز رفتار پدر
پدری خسته ز بیکاری کار،پدری تحت فشار...
منزلی چشم به راه،خیره به دستان پدر
چو بیابان باشد خالی و پرپینه
من خریدارم و خوش انصافم
شب تار میخرم و صبح نشاطی به عوض
خار و خاشاک خریدارم و جایش یه سبد
یه سبد شهد و شکر... وَ پر از شادی و عشق
من مسافر هستم...
چند جایی دگری باید شد، خنده آنجا گم شد
خنده را گم نکنید تا خدا هست بباید خندید
و خدا شاد شود از خنده
پس بخندید که خنده هنر انسان است...

 

 

شاعر:  مسافر

 

نويسنده: saayeh تاريخ: سه‌شنبه 27 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

جو زدگی ایرانی ؛ از عهد دیرین تا عصر فیس بوک !

جو زدگی ایرانی ؛ از عهد دیرین تا عصر فیس بوک !

می‌گویند آن قدیم‌ها که بازار توزیع کوپن و ارزاق دولتی و امثالهم در کشور داغ بود، گاهی تب تشکیل صفوف مختلف در کوی و برزن چنان بالا می‌گرفت که خیلی‌ها به محض مشاهده هر صفی، پیش از آنکه فلسفه تشکیلش را بدانند، برای خود و حتی نزدیكانشان در انتهای آن نوبت می‌گرفتند.

امروزه پس از گذشت سال‌ها، اگرچه بساط کوپن از جامعه ایرانی برچیده شده اما همراهی غیرمنطقی با پدیده‌های هیجانی جمعی -یا همان «جوزدگی»-، هنوز هم بخش قابل توجهی از تجربیات روزمره ما را تشکیل می
دهد.

هر یک از ما در طول روز به فراخور شغل و موقعیت‌ خود، موارد متعددی از این فرایند رفتاری را در میان اطرافیان خود مشاهده می‌کنیم؛‌ آدم‌هایی كه تاب مقاومت در برابر فضای پیرامون خود را ندارند و در کوچک‌ترین مواجهه با «جَو» در چشم‌به‌هم‌زدنی سپر می‌اندازند. تازه این جدای از موارد نه چندان كمی است كه خود ما هم در فضا هضم می‌شویم و به موج‌های هیجانی به وجود آمده، می‌پیوندیم.

اگر کمی با خودمان صادق باشیم، حتما به یاد می‌آوریم مواردی را كه بی هیچ استدلال، صرفاً به پیروی از جمعی خاص، مرتكب کنشی خاص شده‌ایم.
تعدد مصادیق و فراگیری آنها حاكی از این است كه جوزدگی تا مغز استخوان جامعه ایرانی نفوذ کرده، در حدی که رواج اپیدمیک آن را هیچ کس نمی‌تواند انکار کند. از نمونه‌های ساده و پیش پا افتاده همچون بوق‌‌زنی دسته‌جمعی پشت چراغ قرمز بگیرید تا سطوح رفتاری کلان‌تر از جمله کنش‌های جمعی سیاسی و اجتماعی، همه و همه موید درستی همین گزاره هستند.

اندکی غور در ادبیات و فرهنگ ایرانی و تامل در سرنوشت جنبش‌های اجتماعی و سیاسی، حداقل در چند سده اخیر نشان می‌دهد که جوزدگی، نه یک معضل نوظهور که آسیبی دیرپا در سپهر فرهنگ ایران‌زمین است و جایگاه رفیع و خدشه‌ناپذیر ضرب‌المثل «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» در فرهنگ شفاهی و مکتوب ما هم شاید از همین مسئله نشات گرفته باشد.

پیشینه «جوزدگی ایرانی» هر چه که باشد، قطعاً پیدایش فیس‌بوک و رواج آن در میان ایرانیان، نقطه عطفی در تاریخ آن است، هر کس که فقط یک بار گذرش به این شبکه مجازی افتاده باشد، در درستی این گزاره لحظه‌ای تردید نمی‌کند که رفتارهای ایرانی‌ها در فیس‌بوک به شکل دراماتیکی متاثر از «جو» است؛ چه آن که تنها اگر ایرانی باشید می‌توانید یک روز از خواب برخیزید و در کمال تعجب ببینید بسیاری از دوستانتان عکس‌های پروفایل خود را به تصویر گوسفند تغییر داده‌اند و این همه برای اعتراض به کشتار حیوانات در عید قربان انجام شده است. نه اشتباه نکنید! اینکه همین اعتراض‌کنندگان همیشه، گوشت قرمز می‌خورند و همین عید قربان را در زندگی واقعی خود، به نزدیکانشان تبریک می‌گویند، به شما و هیچ کس دیگر ربطی ندارد، اینگونه چون‌وچراتراشی‌های منطقی و جستجوی روابط علی-معلولی در گفتمان جوزدگی هیچ جایگاهی ندارد.

 


واکنش‌های فیس‌بوکی ایرانیان به واقعه درگذشت بنیانگذار شرکت کامپیوتری اپل نیز، نمونه‌ تمام‌عیار دیگری از جوزدگی مجازی ایرانی بود. در آن روزها نقل قولی به مطایبه، دهان به دهان می‌گشت که« طرف فرق آیفون در خانه‌اش را با
Iphone نمی‌داند اما عکس پروفایل خود را به عکس استیو جابز تغییر داده است»، این شوخی به اعتبار شوخی بودنش، رگه‌هایی از اغراق هم با خود داشت اما کیست که نداند، اندوه مجازی ایرانی‌ها برای مرگ استیو جابز، تنها در گفتمان جوزدگی ایرانی بود که می‌توانست قابل تعریف و تفسیر باشد. 

نمونه‌های جوزدگی مجازی ایرانی‌ها، به دو موردی که ذکرش رفت محدود نمی‌شود. برشمردن تک تک مصادیق این مسئله در رفتار فیس‌بوکی ایرانیان، به مثنوی هفتادمنی ختم می‌شود که نه گفتنش در توان نگارنده هست و نه شنیدنش در حوصله مخاطب. مرگ فلان نویسنده، توهین فلان خواننده، پوشش فلان بازیگر، رای دادن فلان سیاست‌مدار، خاطره گویی از فلان رخداد سیاسی وغیره، همه و همه مصادیق همین فرایند رفتاری آزاردهنده هستند.
حدیث جوزدگی ایرانی در عرصه مجازی و خصوصاً فیس‌بوک بسی بغرنج‌تر از عرصه واقعیت است و این شاید در مسئولیت‌گریزی ذاتی که وب برای اهالی هزاره سوم به ارمغان آورده،‌ ریشه داشته باشد.

از مصادیق که بگذریم، در این خصوص نکاتی وجود دارد که شایسته تامل و تدقیق است؛ جوزدگی-چه از نوع مجازی و چه از نوع واقعی‌اش- هر چه که باشد با توسعه‌یافتگی فرهنگی و اجتماعی نسبت عکس دارد. شاید یک مقایسه سرانگشتی با کشورهای دیگر، قضاوت در این باره را آسان‌تر ‌کند. کافی است رفتار فیس‌بوکی ایرانیان در دو واقعه مرگ استیو جابز و ازدواج مارک زاکربرگ-صاحب فیس‌بوک- را بررسی کنیم و آن را با رفتار آمریکائی‌ها که در واقع هموطنان دو فرد ذکر شده هستند، مقایسه کنیم. در خصوص مورد اول نه آمریکائی‌ها که بعید است حتی خود خانواده جابز هم به اندازه ایرانیان حاضر در فیس‌بوک، برای جابز شیون و زاری کرده باشند. در خصوص مورد دوم هم که در میان تبریک‌ها و شادمانی‌های دیگران، کمپین سنجش اندازه دماغ همسر زاکربرگ و اعلام انزجار از زشتی نامبرده در فیس‌بوک ایرانی شکل گرفت و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
 

ظریفی از استادش نقل می‌کرد که «حماقت وقتی جمعی شود، ناپدید می‌شود.» در پارادایم جوزدگی ایرانی اما، گاهی نه تنها وجه حماقت‌بار برخی کنش‌ها نادیده انگاشته می‌شود، که در کمال ناباوری آن کار واجد ارزش‌ تلقی می‌شود، به طوری که شخصِ "به‌ جَو نپیوسته" چنان مغبون و مطرود می‌شود که انگار از مهم‌ترین قافله روشنفکری عالم جا مانده است!

در این فضا منطق به شکل بی‌رحمانه‌ای مورد تعرض قرار می‌گیرد و قضاوت‌ها به شدت کاریکاتوری و مضحک می‌شود. بیش از آنکه ماهیت و معنای ذاتی کنش‌ها مهم باشد،‌ وجه نمایشی آنها اهمیت می‌یابد و بدین ترتیب دیوار واقع‌گرایی روزبه‌روز کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود.

کمرنگ شدن حس مسئولیت‌پذیری یا به تعبیر بهتر تقویت روحیه مسئولیت‌گریزی از دیگر پیامدهای محتوم جوزدگی است. این پدیده فضایی را فراهم می‌کند که در آن
  هر کسی با انتساب عواقب کار خود به دیگران،‌ از پذیرفتن مسئولیت می‌گریزد و این با ایجاد نوعی آنارشی، در دراز مدت مناسبات انسانی جامعه را غیرمسئولانه می‌کند.

فراتر از این مسئله، امواج هیجانی، همیشه موج‌سواران خاص خود را هم تربیت می‌کند، در جامعه‌ای این چنین مستعد برای جوزدگی، خیلی‌ها
از رسانه‌داران و سیاسیون گرفته تا کارتل‌های بزرگ اقتصادی- برای استفاده از این پتانسیل اغوا می‌شوند.

 اینگونه است که در بزنگاه‌های مهم، افکار عمومی به ساده‌ترین شکل ممکن منحرف می‌شود و در این میان بیش از کسی که آدرس غلط می‌دهد، جامعه‌ای که مترصد دریافت آدرس غلط است اهمیت دارد.

آسیب‌های منتج از جوزدگی را می‌توان بیش از این نیز به شمارش و بررسی نشست اما چه چیزی مهم‌تر از این که جوزدگی دقیقاً در تقابل با مفهوم «گفت‌وگو» قرار می‌گیرد و چه چیز غم‌انگیزتر از این که در جامعه‌ای اینچنین امکان گفت‌وگو سلب و عرصه بر گفت‌وگران تنگ شود.

فضای هیجانی از آنجا كه ضداستدلال است، با گفت‌وگو نسبتی نمی‌تواند داشته باشد و این نکته‌ای است برای اهل نظر؛ خصوصاً آن دسته كه می‌خواهند بفهمند چرا این روزها جامعه ایرانی بیش از همیشه از گفت‌وگو رویگردان است.
 

 

نويسنده: mk تاريخ: یکشنبه 25 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(2)

به مناسبت سالروز فوت آنتون چخوف...

مختصری از زندگانی کوتاه چخوف:

 

نام:

آنتون چخوف

 

تاریخ تولد:

بیست و نهم ژانویه ۱۸۶۰م در شهر تاگانروک، در جنوب روسیه

 

شروع نویسندگی:

چخوف در نیمه‌ سال ۱۸۸۰م تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته‌ پزشکی در دانشگاه مسکو آغاز کرد. در همین سال، نخستین مطلب او چاپ شد

 

نام های مستعار:

آنتوشا چخونته، آدم کبدگندیده، برادر برادرم، روور، اولیس

 

آخرین روزها و مرگ:

در شانزدهم ژوئن ۱۹۰۴م به‌همراه همسرش اولگا کنیپر برای معالجه به آلمان و استراحتگاه بادن ویلر رفت. در این استراحتگاه حال او بهتر می‌شود اما این بهبودی زیاد طول نمی‌کشد و روز به روز حالش وخیم‌تر می‌شود.ساعت ۱۱ شب حال چخوف وخیم می‌شود و اولگا پزشک معالج او - دکتر شورر - را خبر می‌کند.و بعد از ساعتی او دیگر زنده نبود

 

تفکرات چخوف:

چخوف نویسنده‌ای بشردوست، آزدی‌خواه و روشنفکر بود که داستان‌هایش حکایت از افکار مترقی وی می‌نماید. ‌او با تمام قوا از آزادی دفاع کرده، برای دسترسی مردم به حقوق خود کوشش نموده و با انتقاد از اصول اجتماعی و وضع موجود، مردم را به سوی ترقی فکری و اخلاقی سوق داده است. چخوف با فساد و دروغ، خودنمایی، منفی‌بافی، کوته‌نظری، تحمل ظلم، آزادی‌خواهی دروغین و دیگر صفات منفی با کمال خشونت مبارزه می‌کند، جامعه‌ عقب‌مانده را به آینده‌ درخشان و زندگانی سعادتمندانه امیدوار می‌سازد و برای رسیدن به اصول مترقی افکار برجسته‌ای به خوانندگان آثار خود تلقین می‌کند.

 

آثار چخوف:

داستان های کوتاه:

  • ۱۸۸۳ - از دفترچه خاطرات یک دوشیزه
  • ۱۸۸۴ - بوقلمون صفت
  • ۱۸۸۹ - بانو با سگ ملوس
  • - نشان شیروخورشید

نمایش‌نامه‌ها

  • ایوانف
  • خرس
  • عروسی
  • مرغ دریایی (کتاب)
  • سه خواهر
  • باغ آلبالو
  • دایی وانیا
  • در جاده بزرگ  

داستان کوتاهی از چخوف را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نويسنده: saayeh تاريخ: یکشنبه 25 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(3)

پدر تئاتر ایران در سکوت و ازدحام بدرقه شد

 

پدر تئاتر ایران در سکوت و ازدحام بدرقه شد

 به گزارش خبرنگار مهر، پیکر زنده‌یاد استاد حمید سمندریان صبح امروز با حضور شاگردان و علاقمندان این هنرمند از مقابل خانه هنرمندان ایران بدرقه شد. هنرمندان تئاتر، دانشجویان و علاقمندان استاد سمندریان از اولین ساعت‌های صبح مقابل خانه هنرمندان ایران گردهم آمده بودند تا با استاد بزرگ تئاتر ایران وداع کنند.

حسین پاکدل که اجرای این مراسم را برعهده داشت در ابتدا با ابراز تاسف از درگذشت استاد سمندریان گفت: همه ما همکاران و علاقمندان استاد سمندریان اینجا جمع شده‌ایم تا با پیکر خاکی این هنرمند وداع کنیم اما هیچکدام از ما حالمان به اندازه بانوی هنرمند سرکار خانم هما روستا بد نیست. حال ایشان قابل قیاس با هیچکدام از ما نیست اما با وقار و متانت اینجا نشسته‌اند.

وی ادامه داد: همه ما ممکن است بعد از یک هفته این بار غم را زمین بگذاریم اما خانم روستا تا زنده هستند این غم را بر دوش می‌کشند. پس به احترام روح بلند حمید سمندریان و متانت هما روستا تلاش کنیم که کسوت برقرار شود.

پس از صحبت‌‌های پاکدل عزت‌الله انتظامی که در گذشته از شاگردان سمندریان بوده است درباره درگذشت این هنرمند گفت:‌ سه شنبه هفته گذشته به اتفاق ایرج راد به منزل سمندریان رفتیم، حمید سمندریان در آن دیدار گفت "عزت من هرچه کار داشتم کرده‌ام و دیگر باید بروم". سمندریان مردی بود که حدود نیم قرن در دانشگاه تدریس کرد و بهترین هنرمندان سینما و تئاتر شاگردان او بودند.

انتظامی ادامه داد: سمندریان از نظر خلق و خو نظیر نداشت و همیشه لبخند می‌زد. من می‌دانم که حمید خیلی بزرگوار بود و هیچکس از او گله‌ای نداشته است. از همه دوستان خواهش می‌کنم زمانی که مراسم به پایان رسید با سکوت پیکر استاد را همراهی کنند چون بزرگمرد تئاتر ایران و الماس تئاتر ایران از بین ما رفته است پس او را با سکوت بدرقه کنید.

در ادامه ابراهیم حقیقی طراح و گرافیست درباره سمندریان گفت: سخت است که شاهد آب شدن تدریجی شمعی باشیم که فتیله‌اش شاید هیچگاه به صبح نرسد. همه ما باید بدانیم که هما روستا چه کشید. سخت است که درباره کسی حرف بزنیم که سرشار از فضلیت‌های بزرگ‌منشانه‌ای بود که خیلی از آنها را هنوز درک نکرده‌ایم. سمندریان عصاره فضائل مجموعه نمایشنامه‌های جهان را می‌دانست و می‌فهمید.

پس از صحبت‌های حقیقی رضا کیانیان در حالی که به شدت متاثر بود و گریه می‌کرد،‌ گفت: من سلام می‌کنم به استاد سمندریان و همه شاگردان و دوستانش، به هما روستا و احمد آقالوی عزیز. بسیار مهم است که آدمی مثل سمندریان مورد علاقه و احترام چندین نسل باشد، از آقای انتظامی گرفته تا جوانان و دانشجویانی که تازه وارد این عرصه شده‌اند. راز عجیبی در وجود این مرد بود. سمندریان هیچگاه نمی‌میرد، او چیزی از این دنیا نمی‌خواست فقط می‌خواست چند نمایشنامه را اجرا کند پس چرا نتوانست؟

وی افزود: سمندریان همیشه می‌گفت اگر من "گالیله" را اجرا نکنم دستم از گور بیرون می‌ماند. اما الان "گالیله" هنوز زنده است چون همه هنرمندانی که نمایشی را روی صحنه دارند قرار است قبل از اجرایشان قسمت‌هایی را از گالیله را روخوانی کنند. کاش حمید هرساله می‌توانست یک نمایشنامه را روی صحنه ببرد و کاش دستش از گور بیرون نمی‌ماند. من به او می‌گویم دستت را به داخل گور ببر چون نمایش "گالیله" را همه دارند اجرا می‌‌کنند.

پیام دهکردی که یکی از شاگردان سمندریان بود هم درباره این هنرمند از دست رفته گفت: تنها مانده‌ایم. ناتوانیم از ادامه این راه. ما چرا اینجاییم؟. اینجاییم برای خاکسپاری پیکر او. تنها پیکر او. نه، حمید سمندریان نمرده‌است،‌ زنده است، زنده. تکثیر شده در تک تک وجود ما. و این جادوی اوست باور کن. فراموشش نکن. نمی‌توانی فراموشش کنی و این درد مشترک من و توست تا همیشه.

وی در ادامه صحبت‌هایش گفت:‌ اما شاید شاید شاید اگر کمی صبر داشته باشیم بفهمیم چرا زنده‌ایم و چرا رنج می‌بریم. ما هستیم تا عاشقانه زندگی کنیم و کار کار کار و امید یگانه واژه ما باشد برای ادامه راهش. وداع می‌کنیم با پیکر او. تنها با پیکرش. دوست دارمت نه به سان گذشته که چونان این لحظه. این آن بی‌تو بودن. نه نفس دارم و نه نای نفس. تنها یک واژه می‌میرمت.

در ادامه این مراسم هما روستا همسر حمید سمندریان که بسیار متاثر بود پشت میکروفون قرار گرفت و بعد از تشکر از حضور همه هنرمندان و علاقمندان گفت:‌ حمید روزهای آخر به من وصیت کرد که همیشه همه را دوست داشته، با همه بدی‌ها و خوبی‌هایشان. به من هم وصیت کرد که همه را دوست بدارم. حمید همیشه می‌گفت به همه خوبی کنید من دشمنان بسیاری داشتم اما وقتی آنها به من نزدیک می‌شدند و می‌دیدند که من آنها را دوست دارم به من علاقمند می‌شدند.

حسین پاکدل در پایان با بیان اینکه سمندریان عاشق موسیقی بود و همیشه ویلون می‌نواخت توضیح داد که با قطعه موسیقی از آندره بارو که سمندریان به آن خیلی علاقه داشت با پیکر این هنرمند در سکوت وداع می‌‌کنیم.

پس از صحبت‌های پاکدل این هنرمند در سکوت و در حالی که شاگردان او چون امیر جعفری، شکرخدا گودرزی، هدایت هاشمی، حامد بهداد و... پیکر او را تا سالن استاد سمندریان خانه هنرمندان برای وداع حمل می‌کردند نماز با حضور خیل جمعیت بر پیکر این هنرمند توسط حجت الاسلام محمود دعایی برگزار شد.

هنرمندان بسیاری در این مراسم حضور داشتند که از آن جمله می‌توان به داود رشیدی، علی نصیریان، رضا کیانیان، کیومرث پوراحمد، ناصر تقوایی، هادی مرزبان، بهزاد فراهانی، لیلی گلستان، همایون شجریان، قطب‌الدین صادقی، حامد بهداد، پرویز پورحسینی، حسین کیانی، فرشید ابراهیمیان، محمدعلی سجادی، مسعود فروتن، نگار فروزنده، ریما رامین‌فر، ناهید مسلمی، فردوس کاویانی، اکبر زنجان‌پور، برزو ارجمند، مهد پاکدل، علی سرابی، انوشیروان ارجمند، احمد ساعتچیان، اسماعیل شنگله، هدایت هاشمی، ستاره اسکندری، نازنین مفخم، محمد چرمشیر، امین تارخ، اکبر زنجانپور، محمد یعقوبی، الهام پاوه‌نژاد و... اشاره کرد.

نويسنده: mk تاريخ: شنبه 24 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(3)

در سوگ استاد


ادامه مطلب
نويسنده: mk تاريخ: جمعه 23 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

سودا(قسمت1)

از خواب میپرم،غرق عرق سردی که روی پیشونیم نشسته و لرزه ای که نمی دانم از ترس است یا از استرس و اظطراب به هر حال سریع میپرم و با موهای ژولیده پولیده و را هوا رفته و لبانی خشک شده که انگار صدسالی هست آب بهشون نرسیده بود دوان دوان تلفن رو از روی شارژرش برمیدارم و بدو بدو به سمت اتاقم میدوم و بعد از رسیدن در رو پشت سرم قفل میکنم و نفسی آرام میکشم تا صدای تاپ تاپ قلبم کسی را بیدار نکند و مرا رسوا...

 

کل قسمت اول در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نويسنده: saayeh تاريخ: جمعه 23 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

درگذشت استاد تئاتر ایران: وقتی خبر مرگ‌اش بعد از خبر آسفالت فرودگاه اصفهان اعلام شد!

یک مرثیه برای خودمان و نه او

علی ملاصالحی: حمید سمندریان درگذشت . گوینده ی رادیو آنقدر بی احساس این رو می گوید که من یه لحظه شک می کنم چی گفت ؟

قبل از این داشت در مورد طرح آسفالت کردن فرودگاه اصفهان با تکنولوژی پلیمری حرف می زد . دلم هُری ریخت . استاد از پیشمان رفته بود .

می گویند وقتی مردم قدر نعمتی را نمی دانند خدا آن را از آنها می گیرد . این در زمان فوت نعمت حقیقی در سرم می چرخید که اتفاقا اسمش هم نعمت بود (چقدر کنایه در این بود !!) ولی امروز این حرف دوباره در سرم می چرخد ، وقتی به دوستانم پیام کوتاه می زنم خیلی ها ازم می پرسند کی بود این آقای سمندریان ؟ می خواهم موبایلم را له کنم !! اما بعدش فقط دلم می سوز .

دلم می سوزد برای صدا و سیمای مملکت که خبر بین المللی شدن فرودگاه اصفهان را مهمتر از خبر فوت استاد می داند و برای مردمی که نه استاد حقیقی را می شناسند ونه استاد سمندریان، چون اینها ادم های تاریخ این مملکت هستند همانطور که سینما بدون فیلمبرداری استاد حقیقی اینجا نبود و تئاتر هم بدون اجراها و ترجمه های استاد سمندریان. یاد مرگ ویتنی هیوستن افتادم خوانند ای که شاید نه پرفروش ترین ترانه های تاریخ را داشت نه بهترین صدا را ، شاید چند آهنگ خوب وعالی داشت (فعلا فقط I will Always Love You یادم است) و رسانه های خارجی ای که خبر فوریشان رفتن ویتنی به بیمارستان بود . ولی ما... افسوس ...

دلم می سوزد برای خودم . من زمان اجرای آخرین تئاتر استاد ( ملاقات با بانوی سالخورده ) چهارده سالم بود و خیلی درک هنری نداشتم و اصلا در این باغها نبودم؛ولی وقتی در موردش می شنوم : در مورد آن صحنه آخر که همه به پیام دهکردی نزدیک می شوند و ناگهان دور می شوند و جای پیام یک تابوت است یا صحنه ی چند دقیقه ای که باز پیام دهکردی یک سیگار کامل را روی صحنه به عنوان آخرین سیگارش می کشد ، همه و همه استادی او را نشانم می دهد . و حسرت من از ندیدنش . دلم می خواست همه ی وسوسه های زمین را به عنوان معدود کارهای سینمایی استاد ببینم . ولی افسوس که موسسه های پخش ویدیو ترجیح می دهند کارهای کمدی جفنگ را عرضه کنند .

دلم می سوزد برای نسلم ، نسل چهارمی که هیچ آرمانی ندارد و تمام آدمهایی که شاید می توانست به عنوان الگو برای خودش قرار بدهد هم پیش از آن که بشناسدشان رفتند . برای نسلی که الان اگر بخواهی بیوگرافی جنیفر لوپز و هزار بازیگر هالییودی را می داند و فیلم هایشان را دیده ولی نمی داند که مرحوم مهدی فتحی و محمد علی کشاورز که هستند . نمی داند که بعضی از بزرگترین بازیگران تاریخ سینمای ایران از زیر دست همین استاد سمندریان در آمده اند ... برای نسلی که مثل من هیچگاه فرصت دیدن تئاتر های استاد را نداشتند و بدتر از آن نمی دانند که چه شاهکارهایی را از دست داده اند !!

دلم می سوزد برای مسئولین مملکتم . مسئولین که فکر می کنند همه چشم به آنها دوخته اند و یادشان نیست که بعد از چند صد سال همه شکسپیر را یادشان هست نه وزیر و وکیل دوره ی او و نه حتی پادشاهش . ای کاش این مسئولین قدر افرادی که هنوز زنده اند را بدانند مثل استاد کشاورز و در نهایت ابراز ارادتمان به نام کردن یک سالن تئاتر یا سینما به یاد بزرگانمان نباشد . باز صد رحمت به مسئولان جدید ، قدیمها که البته همین هم نبود !!

موخره :

یادم هست که اولین بار که رفتم تئاتر به یکی از تئاتر های گروه لیو، هفده سالم بود که رفتم دیدن "به خاطر یک مشت روبل". یادم است که آخر نمایش رضا بهبودی عزیز گفت که نمایش را به بزرگی تقدیم می کند که در سالن است . استاد سمندریان بود و مردم ایستاده استاد را تشویق کردند. یادم هست که بعد از نمایش رفتم جلو و در اولین نمایشی که داشتم می دیدم با بزرگترین مرد تئاتر دست دادم یادم هست که پرسیدم :

- استاد کی کار بعدی شما را می بینمیم ؟

و استاد با یک لبخند قشنگی جواب داد

- دیگه نوبت شما جوانهاست که کار کنید .

روحش شاد ( که می دانم شاد است ) ولی می خواهم بگوید که اگر می گوییم خدا رحمتش کند بگوییم خدا ما را هم رحمت کند .

نمی خواهم بروم در طول موجی که بگویم انگار می دانست دیگر کار نمی کند ولی اگر زمانی من به جای برسم ( که امیدوارم ) مطمئنم آن حرف استاد بی تاثیر نبوده است. مرده پرستی نمی کنم مرثیه می خوانم برای زمانمان برای نسلمان و هزاران چیز دیگر که روزگارمان نشانمان می دهد .

علی ملاصالحی

نويسنده: mk تاريخ: پنج‌شنبه 22 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(2)

سايه...

سایه هم هست و هم نیست...مجازیست در عین حقیقت...مجازی که خبر از حقایقی میدهد...و آن حقیقت...حقیقت انسانیت است...

نويسندگان

کاوش

Template By: LoxBlog.Com


© All Rights Reserved to 4799.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران