گروه علمی فرهنگی هنری

سایه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب


امکانات


شرح دلپذیر محمد صالح‌علا از اولین عشق‌اش: تا سه شمردم و پنجره را باز کردم....

عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم.

 

به گزارش خبرآنلاین، شماره جدید کتاب هفته «نگاه پنجشنبه» با صفحاتی ویژه «بطالت» و یادداشت ها و گفتارهایی از «حسام الدین سراج، هوشنگ جاوید، عبدالحسین مختاباد، شهرام ناظری، شهرام شکیبا، صادق زیباکلام، ابولفضل زرویی نصرآباد و...» منتشر شد.

 

در بخشی از این هفته نامه خواندنی «محمد صالح علا» از نخستین عشق خود روایتی را منتشر کرده که بخش هایی از آن را می خوانید:

پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم، هوا ابری بود و همه باران‌های عالم سر من می‌ریخت. گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. پیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم توفانی شد. پنجره‌ها، درها باز و بسته می‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند. شیشه‌ها می‌ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. کوه‌ها کج و مج می‌شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می‌رفتم شیراز به استقبالم می‌آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می‌آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش‌پیش خبر داشتم. می‌دانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی.

 

 

یک روز می‌رفتم حوالی دانشگاه تهران کتابی پیدا کنم از مارتین اسلیم درباره کرگدن اوژن یونسکو، سر فرصت پیاده شدم. آن طرف پیرمردی را دیدم گریه می‌کرد. پرسیدم «اِبسسِ چرا گریه می‌کنی؟» با بغضی گفت: «پولمو نداد و رفت...» گفتم: «کی؟» گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فالش را دید، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عیبی نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ریخته‌ام.»

فال را گرفتم.

 

 

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمی‌پرستی

 

 

حالا من تا سه شماره عاشق شدم. خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چی می‌شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم. زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز روزی که من عاشق شدم به سختی شب شد. آن هم چه شبی. بی‌پایان!

 

 

شبی که ماه مفقود شده بود. با این وجود نمی‌دانم از کجا لایه نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد. چون تا سحر میخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهویی خیال‌بازی‌ها می‌کردم. پدر و مادرم هم بیدار بودند. چنان که گفت‌وگوی ایشان را می‌شنیدم. گفت‌وگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: «اسپند دود می‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»

 

 

بعد سر می‌چرخانیدند رو به آسمان و می‌گفتند: «خدایا! بارلها! همه بچه‌های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها بچه‌های من هم عاشق باشند.»

من گر گرفته، می‌لرزیدم و شب تکان نمی‌خورد. هر چه هل‌اش دادیم آن شب میلی به صبح نمی‌داشت. پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی‌عفتی بود. بنابراین زبان بسته و بی‌واژه با خودم گفت‌وگو می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چرا عاشق شدم. که هنوز نمی‌دانستم امر ذاتی قابل تحلیل نیست. یعنی نمی‌توانی بپرسی گل چرا گل شده؟

 

 

 

البته در منزل ما همیشه خدا کاغذ بود، غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشید گستاخی کردم عاشق شما شده‌ام. می‌خواهم به وسیله این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟ ببخشید دست خودم نیست آن چشم‌های محترمتان قلب ما را می‌لرزاند.»

 

 

 

ابن قیم می گوید: «نشانه دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد، عاشق چشم هایش را ببندد و یا به زمین بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»

 

...

 

عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق اول و دوم و سوم و...ندارد یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یکبار عاشق می شود، چنانکه آن روز پنجشنبه 14اسفند، من عاشق شدم، چنان که عصاره آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.»

نويسنده: mk تاريخ: دوشنبه 04 اردیبهشت 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

بازخوانی یک مقاله امیر قادری : در دنیای بی قهرمان نو؛ آخرین مرد

بازخوانی یک مقاله امیر قادری پس از باری رئال مادرید-بارسلونا :

در دنیای بی قهرمان نو؛ آخرین مرد

- امتحان‌اش کنید. کافی است در زندگی اعلام کنید که یک برنده‌اید. خواهید دید چه بر سرتان می‌آورند.

2- خوزه مورینیو سرمربی رئال مادرید یکی از همین آدم‌هاست. هیچ کس به اندازه او نمی‌داند چنین ادعایی، چه بر سر گوینده آن خواهد آورد. می‌خواهد مربی یک تیم فوتبال باشد یا یا یک کارگر گمنام در محله‌ای از یاد رفته. اما مورینیو این بازی را دوست دارد. او می‌خواهد قهرمان دنیایی باشد که دیگر به قهرمان اعتقادی ندارد. به خصوص به قهرمانی که خودش عالم به قهرمان بودن‌اش باشد و اعلام‌اش هم ‌می‌کند. دنیایی که تمام تلاش‌اش این است که مرز میان بالا و پایین، شمال و جنوب، خاص و عام و... را از بین ببرد. دنیایی که در آن یک آدم معمولی صرف حضور در یک برنامه تلویزیونی واقع‌نمایانه (ریالیتی شو)، تبدیل به یک ستاره می‌شود. دنیایی که مردم عادی با استفاده از فضای گستاخ و پرشور و مرز شکن اینترنت، می ‌توانند یک طبقه زورمند را در هم بشکنند یا لااقل به دل آن نفوذ کنند. دنیایی که پسری از خاندان سلطنتی، با دختری از میان مردم ازدواج می‌کند. این خوب است که. مشکل اما این جاست که چنین دنیایی از داشتن قهرمان تهی است. حالا با نسلی تازه رو به روییم که از وجود رهبرانی از نوع سابق، محرومند و تک و توک پیش بیاید قهرمانی از دنیای تازه گیرشان بیاید.

3- این وجه مثبت ماجرا بود که هزینه خاص خودش را داشت. جامعه‌ای پر از آدم‌های معمولی مدام در حال بزرگ شدن، که البته از پذیرش قهرمان معذورند. به این اضافه کنید همه آن خصلت‌های وحشتناک قدیمی بشر و هژمونی‌های غالب بر آن. که از برتر شدن یک انسان، نگران است. که می‌کوشد با قوانین از پیش ساخته، خلق پاره‌ای معذوریت‌های اخلاقی و اجتماعی، و البته ترس، آدم‌ها را در حدود تعیین شده حفظ کند. پپ گواردیولا مربی بارسلونا، خوب است؛ از جمله به این خاطر که ارزش‌های فردی‌‌اش را به هماهنگی تیمی‌اش ارجاع می‌‌دهد. ما از حضور «فرد»ی مثل گواردیولا، نگران نمی‌شویم. نمی‌ترسیم. او ارزش‌های خودش را به تیم‌اش حواله داده است. حداکثرش این است که در دقایقی از بازی، با هماهنگی خوب و روش‌های پیچیده ایجاد فضا و سپس حمله، ما را به وجد می‌آورد. اما حواس‌اش هست که از این حد فراتر نرود. که به خودش به عنوان فردی فراتر از جریان‌های غالب و آگاه به قاعده بازی، اشاره‌ای نکند. او همین است که هست. مربی یک تیم فوتبال به اسم بارسلونا. اما رئال مادرید کهکشانی، حالا تیمی است به مربی گری فردی به اسم خوزه مورینیو. که البته نتیجه هم می‌گیرد. مورینیویی که بعد از کسب سومین جام مهم سال گذشته‌اش، جام قهرمانان، پسرش را روی دوش‌اش گذاشت و به ورزشگاه آورد. این طور شخصی کردن قهرمانی که البته خیلی‌ها در رسیدن به این رتبه نقش داشته‌اند.

4- در جام جهانی 2010 ما مارادونا را داشتیم به عنوان قهرمانی از نسل گذشته. کسی که با زمان پیش نیامده بود و واکنش‌هایش، حرف‌هایش و اعتراض‌های جذاب گذشته‌اش را هم در میدان تازه، تبدیل به یک طرح بامزه کرد. مارادونا فرد بودن را می‌فهمید و فرزند زمانه خود بودن را نه. یک قهرمان قدیمی بود. متعلق به دورانی که دنیا هنوز می‌توانست و این نیاز را در خود احساس می‌کرد تا قهرمان داشته باشد. پس تقدیس‌اش می‌کردند و دیگر نمی‌کنند. اما حالا خوزه مورینیو، سرمربی امروز باشگاه رئال مادرید، می‌خواهد همین دنیای تازه را با ابزارهای خود این دنیا، وادار به پذیرش چنین قهرمانی کند. او مرد رسانه‌هاست. کارش را بلد است. نابلدی و عقب ماندگی‌اش را پشت اعتراض و افشاگری و قهرمان‌بازی‌های حالا دیگر کاریکاتورگونه پنهان نمی‌کند. برای او این قبیل اعتراض‌ها و افشاگری‌ها جزیی از قاعده بازی است. بازی که قاعده‌اش را مورینیو قواعدش را از گردانندگانش هم بهتر بلد است. پس از ابزار آن‌ها برای غلبه خودش استفاده می‌کند. او از «تیم» حرف می‌زند و «فرد» می‌سازد. از خلقیات ظاهری و قوانین اجتماعی برتری شکن، برای غلبه بر خود این چیزها بهره می‌برد. از رسانه‌های مرز شکن استفاده می‌کند تا مرزهای قهرمانی خودش را بنا کند. از ابزار خودشان، علیه خودشان استفاده می‌کند این رفیق ما.

5- مورینیو را دوست دارم. چون به‌ام قوت قلب می‌دهد که در این دنیای تازه با شرایط تازه، می‌شود قهرمان‌های تازه ساخت. که نسل فرد و قهرمان از بین نرفته است. می‌داند و می‌دانیم که چه کار سختی است. که به خاطرش باید چه قوانین و قواعدی را بشکنیم و در برابر چه ابزار هولناکی قد علم کنیم. که در این مسیر هوش و دانایی و حرفه‌ای گری‌ فرد به هیچ انگاشته می‌شود تا مفهوم قهرمان نقض شود. مورینیو همه این‌ها را می‌داند و باز ادامه می‌دهد.

6- گفتم که. امتحان کنید. بگویید یک برنده‌اید. ببینید این اعلان، چه مسئولیتی را به دوش‌تان می‌اندازد. قوی‌تر از جاذبه زمین، آن چشم‌های ملتمسی است که می‌خواهد شما را به زیر بکشد و از پایین، منتظر سقوط، چشم به شما، این بالا دوخته‌ است.

امیر قادری

نويسنده: mk تاريخ: یکشنبه 03 اردیبهشت 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(3)

پاسخ تکالیف سری هفتم ماشین 1

از لینک زیر دانلود کنید :

 

http://uplod.ir/hrpajk6536r3/saayeh-mashin1-7.zip.htm

نويسنده: mk تاريخ: دوشنبه 28 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

لیست نمرات حل تکالیف سری اول الکترونیک1 استاد شانه

لیست نمرات حل تکالیف سری اول الکترونیک1 استاد مهندس شانه

 

داخل ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نويسنده: saayeh تاريخ: دوشنبه 28 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

گفت و گوی خواندنی با بروبکس (سوسن خانم!)...

 

گفت و گوی خواندنی با بروبکس (سوسن خانم! )
 
 
 

مجله یکشنبه: آنها اسم شان را گذاشته اند. «بروبکس»؛ گروهی که با کلیپ «سوسن خانم» به شهرت رسیدند و تقریبا بخش عمده ای از شهرتی که امروز کسب کرده اند را مدیون کلیپ های جذابی هستند که با هزینه های بعضا کم و گاهی هم زیاد ساخته اند. بروبکس نمونه یک گروه پرآوازه غیرمجاز است که توانسته با کمک ابزاری به نام کلیپ به شهرت برسد و موسیقی اش را به گوش مخاطب خود برساند. آنها از حالا به بعد قرار است به صورت مجاز کار کنند و دیگر خبری از فعالیت زیرزمینی نیست. این را خشایار، کیوان و حمید با اطمینان کامل می گویند. در این مصاحبه بروبکس سورپرایزهای زیادی برای شما دارند که در دومین شماره یکشنبه در سال 91 شما را غافلگیر خواهد کرد. از ورود آنها به دنیای سینما بگیرید تا دلیل خواندن در عروسی ها و ماجرای سیروان و...

*بچه ها برای شروع خودتان را معرفی کنید.

کیوان: من کیوان مرادی هستم و آبان 1362 به دنیا آمده ام. در دانشگاه رشته کامپیوتر را دنبال کردم و از سال 80 هم همراه حمید و خشایار به صورت حرفه ای وارد موسیقی شدم.

خشایار: من هم خشایار مرادی و متولد فروردین 1363 هستم. در رشته مهندسی عمران تحصیلاتم را ادامه داده ام. شاید بد نباشد بدانید که پسرعموی کیوان و پسرخاله حمید هم هستم.

حمید: حمید فروزمند هستم و مرداد 1363 متولد شده ام و متالوژی خوانده ام.

*حمید شنیده ام پدر تو نظامی است، راضی کردنش برای ورود به «بروبکس» سخت نبود؟

حمید: چرا تا حدی، اما به هر حال با این موضوع کنار آمد. البته بابا زیاد با کارم مخالفت داشت، مشکل اینجا بود که موسیقی ما را زیاد جدی نمی گرفت و این کار را به عنوان یک شغل اصلا قبول نداشت.

*تو خودت مگر این کار را به عنوان شغل قبول داری؟

در حال حاضر، نه!

*در مقابل توجیه های تو چه می گفتند؟

حمید: می گفتند برو درس ات را بخوان! این مسخره بازی ها چیه؟ (خنده)

خشایار: به هر حال چون ساخت موزیک ویدئو در ایران کار جدیدی است و عمر آن به 10 سال هم نمی رسد، خانواده ها نمی توانستند آن را بفهمند و باید در این مورد به آنها حق دارد. شاید امروز خیلی از خانواده ها، مثل خانواده ما به این باور رسیده باشند که این کار آنطورها هم که فکرش را می کردند بد نیست، اما متاسفانه جامعه و قوانین ما آن را قبول نکرده و به همین دلیل هم نمی توانیم در آن پیشرفت کنیم.

*امروز که به شهرت رسیده اید خانواده تان، شما و کارتان را جدی می گیرند؟

کیوان: من هم در ابتدا شرایطی شبیه به شرایط حمید داشتم. پدر و مادرم در ابتدا زیاد کارمان را جدی نمی گرفتند، اما الان که کارمان با استقبال مواجه شده، آنها هم حمایتم می کنند.

حمید: برای من فرق چندانی نکرده و همچنان کارم را جدی نمی گیرند.

خشایار: به هر حال آرزوی هر خانواده ای این است که موفقیت فرزندانش را ببیند. موفقیت ما به خانواده های مان ثابت شده است و به آن احترام می گذارند.

*نام گروه از کجا آمد؟

خشایار: در جاده لواسان بودیم و با کیوان داشتیم به سمت تهران حرکت می کردیم و با هم در مورد نام گروه هم صحبت می کردیم که در میان نام هایی که می گفتیم به «بروبکس» رسیدیم.

*لیدر گروه چه کسی بود؟

خشایار: ما لیدر خاصی نداشتیم. دور هم جمع می شدیم و با موسیقی خودمان را سرگرم می کردیم. مثلا روی آهنگ های دیگر می خواندیم و... درواقع آن اوایل موسیقی برای مان جنبه سرگرمی داشت که کم کم رنگ و بوی جدی گرفت.

*چطوری جدی شد؟

خشایار: کم کم به این نتیجه رسیدیم که این آهنگ ها انگار مخاطب و خریدار دارد و هستند کسانی که به آن گوش کنند.

*کدام آهنگ ها؟

خشایار: خب این ماجرا به خیلی وقت قبل برمی گردد و دقیق یادم نیست، مثلا ما آن زمان یکسری آهنگ ساخته بودیم که نام یکی شان پیتزا بود.

حمید: یکی از آهنگ ها هم اتل متل توتوله بود...

خشایار: آره... آن سال ما آمدیم و «اتل متل توتوله» را به یک سبک جدید و با فرمی جدید خواندیم. یک بار در خیابان با هم بودیم که دیدیم در یکی از ماشین ها این آهنگ پخش می شد. به این نتیجه رسیدم که کارمان می تواند طرفدار و مخاطب داشته باشد.

*آهنگ ها را چطور می ساختید؟

خشایار: کیوان بیشتر می تواند در این مورد توضیح دهد اما تا آنجایی که من در جریانم. روزهای اول با نرم افزاری به نام «دنس ای جی» کارها را می ساختیم.

کیوان: البته الان با نرم افزار «کیوبیس» که حرفه ای تر هم هست کار می کنیم. ببین ما در واقع موسیقی را نمی ساختیم بلکه کار ما یک نوع کاور بود. تکه های مویسقی را به هم می چسباندیم و بعد روی آن هر چه به ذهن مان می آمد می خواندیم.

خشایار: کار خودمان است.

*از چه زمانی به این نتیجه رسیدید که می توانید از این راه درآمد داشته باشید؟

خشایار: ما الان هم فکر نمی کنیم در این راه پولی باشد (خنده)... واقعا تا زمانی که این کار را به صورت غیرمجاز دنبال کنید، پول چندانی نصیب تان نمی شود و درآمدی که بتوان روی آن حساب کرد به دست نمی آید. البته این در همه جای دنیا وجود دارد، وقتی کاری را به صورت مجاز انجام نمی دهید نمی توانید رویش حساب باز کنید.

*اگر پولی در میان نبود، پس چه انگیزه ای باعث شد وارد موسیقی زیرزمینی شوید و آن را هم حدود 10 سال ادامه دهید؟

خشایار: ما دوست داشتیم کاری انجام دهیم که همه لذت ببرند و با ارایه کارهای متفاوت، باعث شادی مردم شویم و ذهنیت خودمان را به مردم نشان دهیم.

حمید: واقعا ما آن اوایل به بعد مالی ماجرا نگاه نمی کردیم.

*به شهرت چطور؟

حمید: من خودم شخصا شهرتی که از موسیقی به دست آید را دوست داشتم.

خشایار: ببین این را نمی توان انکار کرد که همه انسان ها شهرت را دوست دارند و دنبال به دست آوردن آن هستند.

*و البته شهرت معمولا پول هم می آورد...

خشایار: خب ما فعلا به شهرت رسیده ایم اما به پول نه!

*کیوان برای تو هم شهرت مهم بود؟

کیوان: من از موسیقی و آهنگ سازی لذت می بردم و صادقانه می گویم که شهرت ناشی از موسیقی زیاد برایم مهم نبود. البته دوست داشتم که کارهایمان را همه گوش کنند اما هدفم از ورود به موسیقی صرفا رسیدن به شهرت نبود.

خشایار: ببین اگر فقط دنبال شهرت باشید، زیاد نمی توانید موفق باشید. شما برای موفقیت در هر کاری باید آن مقوله را دوست داشته باشید و بعد به مسایل دیگر فکر کنید و وارد آن شوید. البته برای اینکه مشهور شوید می توانید بروید و مدل شوید و بدون اینکه این کار را دوست داشته باشید، به شهرت برسید. اما موسیقی یا هنر اینطور نیست و برای ورود به آن باید هم علاقه در شما وجود داشته باشد و هم استعداد داشته باشید.

*و این علاقه در شما هم وجود داشت...

خشایار: صددرصد. وقتی کارمان را دو نفر گوش می دادند، ذوق و شوقی در ما به وجود می آمد و این ذوق باعث می شد که برویم و بنشینیم روی کارمان و ارتقای کیفیت آن تفکر کنیم.

کیوان: مثلا زمانی که داشتیم آهنگ «سوسن خانوم» را می ساختیم به این فکر نمی کردیم که برویم و به اصطلاح یک کار بترکون بسازیم. ما با آن آهنگ و آن کلیپ ارتباط خوبی برقرار می کردیم و دوست داشتیم آن را منتشر کنیم و ببینیم سلیقه مردم چطور است و اصلا توقع نداشتیم در این حد مورد استقبال واقع شود.

*اما این کار تمام ویژگی های لازم برای تبدیل شدن به کار هیت را داشت...

کیوان: مثلا چی؟

*مثلا این که شما رفتید در بیابان و سوار شتر شدید...

خشایار: ما دوست داشتیم مخاطب را شوکه کنیم...

کیوان: خب ما در کلیپ «بابا تو دیگه کی هستی» هم از این کارها کم نکردیم. اما این موضوع دلیل نمی شود که آهنگ هیت شود. شاید باورت نشود. اما بعد از اینکه مراحل ساخت «سوسن خانم» به پایان رسید خودمان می گفتیم «بابا تو دیگه کی هستی» بهتر از آب درآمده است اما وقتی کار منتشر شد «سوسن خانوم» خیلی بیشتر مورد استقبال واقع شد.

خشایار: هماطور که گفتم می خواستیم مخاطب را شوکه کنیم و یک کار عجیب و غریب انجام دهیم.

حمید: در کارهای مان به این فکر می کردیم که به تکرار نرسیم و هر بار، کار جدیدی انجام دهیم.

*برای ساخت کلیپ «سوسن خانوم» چقدر هزینه کردید؟

خشایار: حدود سه میلیون تومان.

*اصلا چرا سوسن؟ سوسن اسمی است که این روزها کمتر به گوش می خورد...

حمید: ما خواستیم از اسمی در آهنگ استفاده کنیم که یک مقدار قدیمی و البته خاص باشد.

خشایار: می خواستیم اسمی را برای شخصیت این آهنگ انتخاب کنیم که همان اول وقتی شنیده می شود، باعث خنده مخاطب شود.

حمید: امیدوارم توضیح ما در مورد انتخاب این اسم برای آهنگ، کسانی که نامشان سوسن است را ناراحت نکرده باشد. سوسن خیلی هم اسم باکلاسی است.

*شما بعد از «سوسن خانوم» آهنگی ساختید به نام «اون منم» که برایش کلیپ تولید نکردید، چرا؟

کیوان: بعد از «بابا تو دیگه کی کسی» هم آهنگی خواندیم به نام «از حرم سرا تا آمستردام» که برای آن هم کلیپ نساختیم. یک جورهایی تصمیم گرفتیم کارهایی که مقداری با سلیقه عام فاصله داشت را بدون ساخت کلیپ منتشر کنیم.

خشایار: شاید به این دلیل بود که برای این جنس آهنگ ها نمی توانستیم کلیپ های جذاب و خانوادگی تولید کنیم.

*کلیپ این آهنگ را در یکی از کافه های تهران ضبط کردید که خیلی هم باعث شهرت این کافه شد. برای تبلیغ این کافه پولی هم دریافت کردید؟

خشایار: نه، دوستان فقط این اجازه را دادند تا کار را آنجا ضبط کنیم. به نظرم اگر هم این کافه به شهرت رسید واقعا سزاوار این موضوع بود. ما به خیلی از لوکیشن ها سر زدیم و از آنها خواستیم که به ما اجازه ضبط این کلیپ را بدهند اما در مقابل خواست ما مبالغ سنگینی درخواست کردند اما این دوستان به ما محبت کردند بدون دریافت هزینه دو روز کافه را در اختیار ما قرار دادند.

کیوان: آن زمان ما شهرت چندانی نداشتیم و همین که از ما پولی بابت ضبط این کلیپ مطالبه نکردند واقعا جای تشکر داشت.

*قبول دارید که کلیپ در دیده شدن شما و شنیده شدن موسیقی تان تاثیر زیادی داشته؟

خشایار: صددرصد.

*در یکی از مصاحبه هایتان می خواندم که گفته بودید ما سعی می کنیم از خط قرمزها عبور نکنیم، اما الان کلیپ، یک خط قرمز بزرگ در موسیقی محسوب می شود...

خشایار: ما الان سعی می کنیم از این خط قرمز هم فاصله بگیریم. این کار آخری که از ما مشاهده کردید، در حیطه غیرمجاز آخرین کلیپی بود که ما ساختیم چون احساس می کنیم در این مسیر حرکت کردن و ادامه فعالیت دادن برای ما دست آورد خاصی ندارد. کلیپ غیرمجاز بود و ما الان به این نتیجه رسیده ایم که نباید به این شکل کار کنیم.

*زمانی که شما داشتید «سوسن خانوم» را می ساختید نمی دانستید کلیپ غیرمجاز و خط قرمز است؟

خشایار: ببین زمانی بود که می گفتند اگر در کلیپ از خانوم ها استفاده نشود مشکل خاصی به وجود نمی آید، اما الان شرایط فرق کرده است. امروز یا باید مجاز باشید یا غیرمجاز! شما نمی توانید عرف را رعایت کنید و کلیپ هم بسازید.

*و البته موسیقی شما هم مجاز نبود که بخواهید کلیپ مجاز تولید کنید..

خشایار: من می توانم به جرات بگویم که ماجزو مودب ترین گروه های غیرمجاز بودیم. مشکل اصلی قوانین با سبک و شیوه موسیقی ما بود. ما واقعا دوست داشتیم موسیقی بسازیم که بتوانیم مجاز باشیم و هرچه جلو آمدیم هم سعی کردیم کارمان را به مجاز نزدیک کنیم اما متاسفانه یکی از ارکان اصلی که در کار ما وجود داشت. ویدئو بود که به قول شما خط قرمز است.

*پس با این تفاسیر که می گویید موسیقی را دنبال نخواهید کرد؟

خشایار: این چیزی که تا به حال از ما دیدید، ایده ما در موسیقی و کلیپ بود. ما امروز می خواهیم وارد حیطه فیلمسازی شویم و ایده های تصویری خود را در قالب فیلم های مجاز ارایه دهیم. موسیقی ما وابسته به کلیپ هایمان هست، پس اگر ایده های تصویری خود را بسازیم و اسمس را بگذاریم فیلم و برایش مجوز بگیریم، می توانیم حداقل به یکی از خواسته های مان برسیم.

*فیلمسازی یک مقدار پروژه بزرگی نیست؟

خشایار: من هم باهات موافقم که فیلمسازی پروژه بسیار بزرگی است. ما الان حدود یک سال است که داریم روی این مقوله مطالعه می کنیم، کتاب می خوانیم، فیلم های آموزشی می بینیم و... اما آخرش چی؟ ما یا باید تا آخر عمرمان غیرمجاز بمانیم و مدام در استرس باشیم که مشکلی برای مان به وجود نیاید و یا باید تصمیمی بگیریم که بتوانیم در چهارچوب های قانونی کار کنیم.

*اما خیلی ها هم بودند که با موسیقی زیرزمینی آغاز کردند و بعد از چند سال به صورت مجاز وارد بازار موسیقی شدند...

خشایار: ببین ذات موسیقی «بروبکس» به این خاطر جذاب بود که کلیپ هم همراهش بود. ما نصف حرف مان را با کلیپ به مخاطب القا می کردیم..

*خب شما می توانستید به صورت مجاز هم کلیپ هایتان را ارایه دهید، مثل کاری که گروه آریان یا مهدی مقدم انجام دادند...

خشایار: این را فراموش نکن که نوع موسیقی و فرم حرکاتی که در کلیپ های مان انجام می دهیم هیچ وقت مجاز نخواهد شد.

کیوان: برای مجاز شدن باید ذات موسیقی و کارمان را تغییر دهیم و آن زمان هم که دیگر «بروبکس» نیستیم.

خشایار: ببین مثلا محسن چاوشی یا محسن یگانه آن زمان که به صورت زیرزمینی کار می کردند هم، مجاز بودند چون ذات موسیقی شان مجاز بود و مشکل خاصی نداشت، اما ما اگر بخواهیم برویم و مجاز شویم باید ذات ترانه هایمان را تغییر دهیم و اسکلت کارمان را تغییر دهیم.

*برای جهت دهی به این علاقه ای که به سینما و فیلمسازی دارید چرا در آموزشگاه های سینمایی شرکت نمی کنید؟

خشایار: این موضوع هم در برنامه های مان گنجانده شده ولی به نظرم ابتدا باید با مقدمات کار و با مطالعه با کتاب های مرجع آشنا شویم و بعد به کلاس های سینمایی مراجعه کنیم.

کیوان: شخصا خیلی دوست دارم در کلاس های اصغر فرهادی شرکت کنم و با نگاهی که به فیلمسازی دارد آشنا شوم.

*و قرار است در فیلمسازی هم فضای فانتزی که در موسیقی داشتید را حفظ کنید؟

خشایار: بله،همین فضایی که در کلیپ هایمان دیدید را در حوزه فیلم هم دنبال خواهیم کرد. فضایی مثبت، فانتزی و کمدی! الان یک فیلم کوتاه سی دقیقه ای است که داریم روی آن کار می کنیم و انشالله بعد از پایان نگارش فیلمنامه آن را خواهیم ساخت.

*قرار است برای کار اولتان از بازیگران حرفه ای استفاده کنید؟

خشایار: صددرصد از بازیگران حرفه ای استفاده خواهیم کرد اما هنوز گزینه قطعی مدنظر نداریم.

*و مضمونش هم طنز است؟

حمید: بله، طنز است اما جنس کمدی آن با فیلم های طنزی که دیده اید کمی متفاوت است.

*درمورد فیلمسازی هم قرار است که به صورت گروهی کار کنید؟ یعنی بروبکس می رود و فیلم می سازد؟

خشایار: ببین قرار است در مرحله فیلمنامه هر سه با هم مشارکت داشته باشیم اما در اجرا هرکس بخشی از کار را انجام می دهد. مثلا بیشتر کارهای تدوین را قرار است کیوان انجام دهد.

کیوان: خب همیشه اینطور بوده که بیشتر کارهای کامپیوتری گروه را من انجام می دادم. البته من مجری تفکرات گروه در ادیت فیلم هستم و اینطور نیست که خودسرانه کار را پیش ببرم.

*موسیقی تولید می کنید که فقط مردم را سرگرم کنید؟

کیوان: قطعا یکی از اهداف مان این موضوع است...

حمید: ما با موسیقی سعی می کنیم مردم راشاد کنیم و به آنها انرژی مثبت دهیم.

خشایار: کلا به هنر مثبت گرایش زیادی داریم.ما فیلم ترسناک کمتر نگاه می کنیم تا فیلم های کمدی! هر سه نفر ما به اشعاری که به سمت و سوی منفی میل می کند، علاقه ای نداریم و در مجموع موسیقی مثبتی را می پسندیم که از ابتذال هم فاصله دارد.

*در حیطه موسیقی زیرزمینی به همه جا رسیده اید، نه...؟

خشایار: ما دوست داریم مجاز شویم...

*خب این را که گفتید امکانش نیست...

حمید: یک مدت دنبال موسیقی رفتیم اما به دلیل غیرمجاز بودن نتوانستیم به جایگاهی که می خواستیم برسیم. امروز به این نتیجه رسیده ایم که در حوزه تصویر می توانیم مجاز کار کنیم و دنبال مجاز شدن هم رفته ایم.

خشایار: شما اگر به طنزهایی که در کلیپ های ما وجود دارد دقت کنید متوجه می شوید که اگر موسیقی را از روی آن برداریم. ظرفیت این را دارد که به یک فیلم مجاز تبدیل شود.

*می توانیم تا اینجای بحث به این نتیجه رسیم که شما بیشتر از موسیقی به شهرت علاقه دارید؟

خشایار: نه، استدلالت برای این نتیجه گیری چیست؟

*شما امروز موسیقی را کنار می گذارید و سمت فیلمسازی می روید تا دیده شوید...

خشایار: چرا فکر می کنی دلیل این تغییر مسیر شهرت و دیده شدن است؟ ما دوست داریم کارمان را به صورت استاندارد به ثبت برسانیم و همه جا با صدای بلند بگوییم که این کار ماست. شما نمی توانید بگویید من یک هنرمندم اما پلیس همیشه دنبالم است که من را دستگیر کند. زیرزمینی کارکردن، یک جورهایی کار قاچاق است. شما نمی توانید بگویید که من قاچاقی ام، اما در کارم موفق ام!

حمید: این را هم لازم است بگویم که وقتی ما می گوییم می خواهیم وارد فیلمسازی شویم، منظورمان این است می خواهیم وارد کارگردانی شویم و قصد نداریم در فیلم های مان بازی کنیم.

خشایار: ما اگر بخواهیم هم الان نمی توانیم بازیگر شویم! ما دوست داریم که فیلمسازی را تجربه کنیم و خودمان را در این مدیوم هم محک بزنیم.

کیوان: ببین امروز شهرت ما طوری شده که اگر بخواهیم کار موسیقی غیرمجاز را ادامه دهیم با مشکلات زیادی مواجه خواهیم شد. از طرفی نمی توانیم از کارهای هنری دست بکشیم و تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که به نوعی وارد حیطه مجاز شویم تا بتوانیم هنرمان را به نمایش بگذاریم.

خشایار: من هم با صحبت کیوان موافقم! اما کار هنری را دوست داریم و نمی توانیم آن را رها کنیم. مثلا خودم بعد از اینکه این همه سال در عرصه موسیقی فعالیت کرده ام نمی توانم آن را کنار بگذارم و به تحصیلاتم برسم.

حمید: به هر حال ما یک جورایی عمر و جوانی خودمان را پای هنر و موسیقی گذاشته ایم و این خیلی سخت است که بخواهیم آن را کنار بگذاریم.

کیوان: در مورد فیلمسازی این را باید اشاره کنم که از همان ابتدا و قبل از اینکه خواننده شویم ما آرزو داشتیم یک روز فیلم بسازیم و درواقع عاشق سینما و فیلمسازی بودیم.

خشایار: راست می گوید! زمانی که سن و سال کمتری داشتیم به صورت افراطی فیلم می دیدیم و بعضی روزها بود که چهار فیلم در یک روز تماشا می کردیم.

*این علاقه به سینما چطور در شما به وجود آمد؟

کیوان: من اولین فیلمی که دیدم و خیلی رویم تاثیر گذاشت. «The Green Mile» بود. از آن به بعد، به صورت حرفه ای شروع کردم به فیلم دیدن... بعد هم که وارد موسیقی و کلیپ شدیم علاقه در فیلمسازی هر روز در من بیشتر و بیشتر شد.

حمید: من هم اولین بار و در سن 14 سالگی، با «ترمیناتور» به سینما علاقمند شدم. جلوه های ویژه این فیلم خیلی برایم جالب بود و فکر می کنم حلقه گم شده سینمای ایران هم همین جلوه های ویژه است. امیدوارم بتوانیم یک روز جای خالی این مقوله را هم در سینمای ایران پر کنیم.

*به نظر شما مشکل اصلی سینمای ایران چیست؟

خشایار: فکر می کنم در سینمای ایران هیچ چیز درست انجام نمی شود. مثلا یک موضوع مهم این است که Story Board اصلا جایگاهی در سینمای ایران ندارد، کارگردان می آید و می گوید بچینید، می خواهیم بگیریم...

کیوان: برای همین کلیپ آخری که ساختیم، کل فضا را به صورت سه بعدی ساختیم و از روی فضایی که ساختیم Story Board کلیپ را به وجود آوردیم و کار را آغاز کردیم.

*شما موسیقی دیگران را کاور می کنید؟

خشایار: ما آن اوایل سراغ آهنگ های خوب دنیا می رفتیم و روی آنها اشعار خوب و مناسب می گذاشتیم و با یک ویدئوی جذاب آن را منتشر می کردیم. اما بعد از «بابا تو دیگه کی هستی» دیگر کاری را کاور نکردیم.

کیوان: البته ما از همان اول هم آهنگ هایی که کاور بود را ا علام می کردیم که این آهنگ کاور فلان آهنگ خارجی است و هیچ وقت مخاطب مان را گول نزدیم نکته جالب این است که آهنگی که ما کاور نکردیم و خودمان ساختیم (سوسن خانوم) با استقبال ویژه ای مواجه شد.

*اصولا کاور در موسیقی دنیا مساله حل نشده ای است؟

خشایار: کاور کردن باید با اجازه صاحب اثر باشد مرگ این که چیزی حدود پانزده – بیست سال از آن موزیک گذشته باشد. کاور یک موسیقی اگر جالب از آب دربیاید اصلا چیز بدی نیست اما یک وقتی هست که یک نفر می آید و با کاورکردن یک موسیقی معروف آن را خراب می کند که به نظرم این زیاد جالب نیست.

*مثلا الان فرزاد فرزین در آلبوم جدیدش آهنگ «سکوت» محسن یگانه را کاور کرده است، با کارش موافقید؟

خشایار: اگر با اجازه این کار را کرده چه اشکالی دارد؟

کیوان: به نظر من اگر کار طوری آماده شده که مردم از آن لذت می برند هیچ اشکالی ندارد. البته همانطور که خشایار گفت باید با اجازه صاحب اثر این کار انجام شود.

حمید: من فکر می کنم ایشان کار درستی انجام نداده اند. به هر حال «سکوت» آهنگی بود که به شدت مورد استقبال قرار گرفت و کاور کردن آن، کار منطقی به نظر نمی آید.

*برای ضبط آهنگ های تان از نوازنده هم استفاده می کنید؟

کیوان: نه، همه سازهای ما الکترونیک است و نوازنده ندارد.

خشایار: الان بزرگترین سمپل های سازهای آکوستیک دنیا هم الکترونیک و کامپیوتری است.

*بزرگترین آرزوی هر خواننده ای برگزاری کنسرت است، این آرزوی شما هم هست؟!

خشایار: این آرزو در ذهن ما هنوز زنده است اما زمانی این کار را انجام خواهیم داد که بتوانیم این کار را قانونی انجام دهیم. به نظر من دیگر باید زیرزمین را رها کرد و نباید به کار زیرزمینی، کنسرت زیرزمینی و ... دلخوش بود.

حمید: کار زیرزمینی آینده ای ندارد و هرکس که این کار را انجام می دهد فکر می کنم به این نتیجه رسیده که برخلاف جریان آب شنا کردن کار منطقی نیست و بالاخره شما را از پا درخواهد آورد.

معاف شده ایم!

*به نظرتان وجود شبکه موسیقی مجاز در ساماندهی فضای موسیقی کشور می تواند موثر باشد؟ و اصلا می توان کلیپ مجازی تهیه کرد که به دل مردم هم بنشیند؟

کیوان: کلیپی که بخواهد در چهارچوب خط قرمزهای کنونی ساخته شود قدرت رقابت با کلیپ هایی که از شبکه های ماهواره ای ارایه می شود را نخواهد داشت.

خشایار: یک خط قرمز قانونی داریم و یک خط قرمز عرفی!

حمید: فکر می کنم تاسیس این شبکه یک راه جدید است و به نظرم خیلی می تواند راهگشا باشد. به هر حال ما تا به حال چنین چیزی نداشتیم و تاسیس آن یک قدم به جلو است.

*اگر مسوولیتی داشتید اولین کاری که انجام می دادید چه بود؟

کیوان: من اجازه می دادم موسیقی های مختلف به گوش مردم بخورد و مردم خودشان موسیقی مورد علاقه شان را انتخاب کنند.

خشایار: من اگر جای وزیر ارشاد بودم یک مجوز توپ به گروه بروبکس می دادم (خنده)!

حمید: من هم اگر در این شرایط قرار می گرفتم با اینکه زیاد سخت گیری نمی کردم اما یکسری محدودیت ها را هم اعمال می کردم تا در آهنگ ها هر صحبتی بیان نشود.

*نظرتان در مورد ساسی مانکنیسم چیست؟

خشایار: ببین در موسیقی هایی از این جنس، کلماتی در ترانه هایش استفاده می شود که به نوعی زننده است. به نظر من موسیقی باید به گونه ای باشد که بتوان آن را در بین خانواده هم گوش کرد. من فکر می کنم این جنس از موسیقی خانوادگی نیست!

*موسیقی شما خانوادگی است؟

خشایار: ما سعی کرده ایم خانوادگی باشیم. تمام تلاش مان را به خرج داده ایم که بتوانیم عرف جامعه را رعایت کنیم و هنجارها را نشکنیم.

حمید: الان خیلی از طرفدارهای ما از بین کودکان و نوجوانان هستند.

*سربازی هم رفته اید؟

کیوان: من معاف شده ام. چند ماه قبل از اینکه به سربازی اعزام شوم، در جریان بازی فوتبال رباط صلیبی پایم پاره شد و شامل معافیت پزشکی شدم.

حمید: من هم به خاطره نمره بالای چشمانم معاف شدم.

خشایار: من هم به خاطر بالابودن سن پدرم معاف شدم.

*تفریح تان چیست؟

کیوان: کار، تفریح ماست و اکثر اوقات هم در کنار هم هستیم.

حمید: البته تفریحات شخصی خودمان را هم داریم... فوتبال، پلی استیشن، فیلم دیدن و... هم جزوی از تفریحات ماست.

*صفحه فیس بوک هم دارید؟

خشایار: من قبلا داشتم اما مدتی است که آن را مسدود کرده ام.

حمید: برای من هم غیرفعال است.

کیوان: من دارم.

*استقلالی هستید یا پرسپولیسی؟

کیوان: استقلالی ام اما آنطور که فکر کنی تعصبی باشم، نیستم.

حمید: پرسپولیسی ام.

خشایار: بستگی دارد دلم برای چه تیمی بسوزد (خنده)

*روزی را می بینید که مهمان تلویزیون شوید؟

خشایار: من علاقه خاصی به این موضوع ندارم.

کیوان: من هم علاقه ای به حضور در تلویزیون ندارم.

حمید: به نظر من خوب است.

فقط در مجالس خاص حضور پیدا می کنیم

*شما در مراسم های عروسی هم می خوانید؟

خشایار: بله ولی خیلی کم و به شرطی که مراسم خیلی خاص باشد!

*چرا؟

خشایار: چون ما نمی خواهیم به شخصیت هنری مان لطمه ای وارد شود.

حمید: از طرفی ما که نمی توانیم کنسرت برگزار کنیم در این مراسمات با واکنش های مردم در مورد آهنگ های مان آشنا می شویم و محک خوبی برای اجرای زنده است.

*این پیشنهاد کی بود که در مراسم عروسی بخوانید؟

خشایار: پیشنهاد پول بود (خنده)...

*در عروسی ها فقط آهنگ های خودتان را می خوانید؟

خشایار: بله. ما فقط 45 دقیقه در مراسم شرکت می کردیم 5 آهنگی که داریم را به صورت زنده اجرا می کردیم.

حمید: ما در واقع به عنوان مهمان ویژه در مراسم حضور پیدا می کنیم و بعد از پایان برنامه می رویم.

*برای هر مراسم چقدر می گیرید؟

خشایار: بهتر است ندانید (خنده)!

*تا به حال پیش نیامده که اقوام یا دوستان تان بخواهند که از آنها در کلیپ هایتان استفاده کنید؟

خشایار: نه، اگر هم بوده به صورت شوخی و مزاح بیان شده است.

کیوان: خیلی از افرادی که ما را در کوچه و خیابان می بینند خیلی جدی و پرادعا می آیند و می گویند از ما در کلیپ هایتان استفاده کنید.

خشایار: ما روی کاری که می خواهیم تولید کنیم وسواس زیادی داریم و کوچکترین چیزی که بخواهد به کار لطمه بزند را از کار حذف می کنیم و به همین دلیل هم خیلی کم پیش می آید بی دلیل کسی را وارد کلیپ ها کنیم.

حمید: این نکته را هم بد نیست به حرف بچه ها اضافه کنم که از آنجایی که ایده های کلیپ متعلق به خودمان است، خودمان در آن بازی می کنیم تا بتوانیم به بهترین شکل افکارمان را جلوی دوربین پیاده کنیم، خیلی کم پیش می آید که از افراد دیگر در کارمان استفاده کنیم.

برای زندگی هیچ جا ایران نمی شود

*شما سال گذشته در کنسرت سیروان شرکت کردید، سیروان ابتدا شما را معرفی نکرد و آنقدر مردم نام شما را صدا زدند که او مجبور شد حضور شما را در سالن اعلام کند، شما مگر مهمان سیروان نبودید که او شما را معرفی نکرد؟ از این موضوع ناراحت نشدید؟

کیوان: نه، ما مهمان سیروان نبودیم و خودمان به خاطر اینکه کارهایش را دوست داشتیم، بلیط خریدیم و به کنسرتش آمدیم. شخصا از اینکه نام ما در سالن اعلام نشد ناراحت نشدم، اما اگر جای سیروان بودم حتما معرفی می کردم چون ما باهم همکار هستیم...

خشایار: واقعا دلیلی برای ناراحتی ما وجود نداشت. ما برای استفاده کردن از موسیقی سیروان رفته بودیم و نیامده بودیم که کسی ما را معرفی کند. نه در آنجا و نه در هیچ جای دیگر توقع نداشتیم و نداریم که ما را بیش از حد معمول تحویل بگیرند چون ما هم مثل همه مردم عادی هستیم و فقط شاید تنها فرقی که با مردم داریم این است که عده بیشتری با ما آشنا هستند.

*شاید چون غیرمجاز هستید ترسیدید که معرفی تان کند...

حمید: خب برادر خودش (زانیار) هم خواننده غیرمجاز است اما او را در سالن معرفی کرد.

خشایار: به نظر من سیروان وظیفه نداشت که کسی را معرفی کند و به همین دلیل هم نباید از او ناراحت شد. البته به نظر من اگر همان ابتدا ما را معرفی می کرد، به نفع خودش بود چون همه مردم ما را دیده بودند و اگر معرفی می کرد خیلی زیباتر بود. همانطور که گفتید سیروان مجبور شد ما را در سالن معرفی کند و این چیزی است که برای خود او خوب نبود.

*بعد از اینکه با «بروبکس» به شهرت رسیدید به این فکر نکردید که از هم جدا شوید و به صورت مستقل کار کنید؟

خشایار: واقعا نه! هرکدام از ما اگر بخواهیم به طور مستقل کار کنیم هرگز نمی توانیم به موفقیتی که بروبکس دارد برسیم. ما عاشق کار گروهی هستیم، از ایده های هم استفاده می کنیم و با خرد جمعی به یک ایده کامل برای کارمان می رسیم.

*مغز متفکر گروه کدام تان است؟

کیوان: همه با هم فکر می کنیم و به نتیجه می رسیم.

*هیچ وقت به کارکردن در خارج از کشور فکر نکرده اید؟

خشایار: این شرایط برای ما فراهم بود که به خارج از کشور برویم و موسیقی را هم ادامه دهیم اما فقط یک موضوع باعث شد که این کار را نکنیم و آن هم علاقه ای است که ما به ایران داریم. من زندگی در خارج از کشور را هم تجربه کرده ام، اما عقیده دارم هیچ جا برای زندگی مثل ایران نیست.

*آینده کاری برایتان مهم نبود؟

خشایار: آینده ای آنجا نیست. شادمهر عقیلی از ایران رفت. به نظرت کار شادمهر بعد از مهاجرت خیلی بهتر شد؟

*البته موسیقی شما به موسیقی شادمهر ارتباط چندانی ندارد...

خشایار: به نظرمن این تفکرات و ایده های خوبی که در موسیقی ما وجود دارد مختص ایران است.

کیوان: اصلا فرض کنیم که ما به خارج مهاجرت کنیم، موسیقی را ادامه دهیم و موفق هم شویم، وقتی نمی توانیم به ایران بازگردیم چه فایده ای دارد؟

به کار خوب فکر می کنیم

*موفقیت های «جدایی نادر از سیمین» هم در تمایل شما به فیلمسازی دخیل بود؟

کیوان: نه این موضوع همانطور که گفتیم به سال های قبل بازمی گردد و ما همیشه به سینما و فیلمسازی علاقمند بودیم. اما به شخصه وقتی فیلم آقای فرهادی را دیدم به سینمای ایران امیدوار شدم.

*نظرتان در مورد اسکاری که فرهادی گرفت چیست؟

کیوان: من وقتی تصاویر را می دیدم اشک در چشمانم حلقه زده بود.

حمید: واقعا لذت بخش بود.

خشایار: باعث افتخار بود واقعا! انسان لذت می برد که یک ایرانی در معتبرترین مراسم سینمایی دنیا توانسته جایزه کسب کند.

*احتمالا به اسکار گرفتن که فکر نمی کنید؟

خشایار: ما امروز به این فکر می کنیم که یک کار خوب تولید کنیم که بتوانیم نظر مردم را جلب کنیم. ما فقط می خواهیم یک کار خوب ارایه دهیم، همین.

*و علاقه به سینما هم باعث شد که کلیپ هایتان اینقدر خوب از آب دربیاید؟

خشایار: این علاقه ذاتی بود و ما هیچ وقت به این فکر نکردیم که حالا چون فیلمسازی و سینما را دوست داریم برویم و کلیپ بسازیم. کلیپ نسبت به فیلم پروژه بسیار سبک تری بود چون کلیپ در نهایت سه – چهار دقیقه است اما فیلم دنیای دیگری است. فیلمسازی برای ما یک هدف بزرگ است که داریم تلاش می کنیم به آن برسیم.

*شما کلیپ ها را به شبکه های موسیقی می فروختید؟

خشایار: اصلا! ما کلیپ ها را روی اینترنت قرار می دادیم و شبکه های مختلف هم آهنگ ها را از این طریق به دست می آوردند.

*سینمای ایران را تا چه اندازه ای دنبال می کنید؟

خشایار: ما اکثر فیلم هایی که بیرون می آید را تهیه می کنیم و می بینیم. آخرین فیلمی هم که همراه هم دیدیم فیلم «اسب حیوان نجیبی است» بود.

کیوان: اگرچه می شد از یک جایی به بعد انتهای داستان را حدس زد اما در مجموع فیلم خوب و استانداردی بود. اکثر فیلم های ایرانی اینطور هستند که در انتهای فیلم از اینکه چرا برای دیدن آن وقت گذاشته اید تاسف می خورید.

*خب شما هم قرار است در همین فضا کار کنید...

خشایار: ما سعی می کنیم اگر قرار است فیلمی بسازمی، آن را در شرایط استاندارد تولید کنیم.

کیوان: مگر قرار است هرکسی که وارد سینما بشود فیلم بد بسازد؟

*به هر حال یکسری خط قرمز در سینمای ایران وجود دارد که نمی شود از آنها عبور کرد و شاید به همین دلیل است که انتهای داستان فیلم ها، بی منطق به پایان می رسد...

کیوان: مگر اصغر فرهادی با وجود همین خط قرمزها کار نکرد؟ او شاهکار بود و در نهایت اسکار را هم برد. من فکر می کنم خط قرمز فقط بهانه ای است برای توجیه کیفیت پایین فیلم ها...

خشایار: به نظر من این خط قرمزهایی که می گویی خیلی جاها باعث پیشرفت کار می شود. مثلا در مورد کلیپ سازی، ما چون نمی توانستیم سوسن را نشان دهیم آمدیم و دوربنی را در زاویه دید او قرار دادیم و همه اتفاقات را از دید سوسن خانوم می دیدیم. خب این ابتکاری بود که از محدودیت های ما ناشی شد. به نظر من اگر بخواهیم کار کنیم می توانیم در چهارچوب همین قوانین هم بهترین کار را ارایه دهیم.

 

نويسنده: saayeh تاريخ: دوشنبه 28 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

ویدیوی ایرانی که تیتر یک yahoo شد

این ویدیوی ورزشی هفته گذشت، از جمله تیترهای اول سایت یاهو بود. متنی که این سایت بزرگ برای این ویدیو نوشته از این قرار است:

«مسابقه فوتبال دوبار به دليل پرتاب توپ توسط دروازه‌بان به طرف دوربين متوقف شد. در يكي از مسابقات ليگ قهرمانان آسيا كه بين تيم‌هاي الجزيره ابوظبي و استقلال ايران برگزار شده بود، دروازه‌بان يكي از تيم‌ها نه يك‌بار كه دو بار در طول بازي، يك پرتاب آبشاري به سمت دوربين بالاي سرش داشت كه باعث شد هر دوبار مسابقه متوقف شود. دروازه بان الجزيره، علي خاسيف، پيش از اينكه توپ با زمين تماس پيدا كند براي نشان دادن دقت عملش توپ را به سمت دوربين عنكبوتي استاديوم پرتاب كرد و به آن ضربه زد. دوربين در فاصله 50 ياردي از دروازه‌بان نصب شده و 100 يارد هم از سطح زمين فاصله داشت.

با دقت فوق‌العاده‌اي كه وي توانست هر بار دوربين 30 اينچي را مورد اصابت قرار دهد، بايد خاسيف را يكي از دقيق‌ترين فوتباليست‌هاي دنيا دانست.»

 

فایل ویدیویی را از لینک زیر دانلود کنید :

 

http://uplod.ir/yjyge3yiq1vc/saayeh1.zip.htm

نويسنده: mk تاريخ: یکشنبه 27 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

شرح یک سکانس ملتهب از فیلم جنجالی

فیلم خصوصی به هنگام اکران با حواشی مختلفی رو به رو شد. خبرگزاری سینمای ایران فیلم‌نوشت یکی از جنجالی‌ترین سکانس‌های این فیلم را منتشر کرد:

 

داخلی- شب - خانه پریسا

 

ابراهیم (فرهاد اصلانی) روبروی پریسا (هانیه توسلی) پشت میز اوپن آشپزخانه نشسته است. و پریسا درون آشپزخانه با او حرف می زند.

 

پریسا: من شنیدم شما حزب الهی ها میگید هرجا یه زن و مرد نامحرم تنها باشن احتمال گناه زیاده

 

ابراهیم: بله درسته

 

پریسا: خب؟

 

ابراهیم: اما دین ما برای این هم راه حل داره

 

پریسا: راه حلش چیه اونوقت؟

 

ابراهیم: اسلام در این مواقع صیغه رو پیشنهاد می کنه

 

پریسا چهره در هم می کشد و خود را ناراحت نشان می دهد

 

ابراهیم: ناراحت شدی؟ منظوری نداشتم اگر قبول نمی کنی اصراری نیست

 

پریسا: اونوقت اگر قبول کنم این وقت شب کدوم محضری بازه؟

 

ابراهیم: احتیاج به محضر نیست...

 

کات

 

روز - داخلی - خانه پریسا

 

ابراهیم از خواب بیدار می شود و می بیند پریسا در آشپزخانه در حال آماده کردن صبحانه است...

 

...

نويسنده: mk تاريخ: شنبه 26 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(1)

ارشمیدس در حمام

ارشمیدس در حمام !

معروف است که یکی از بزرگ‌ترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوق‌زده،  از حمام بیرون زد و فریاد کشید «یافتم، یافتم».

روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه‌خوردن در آب کرد. پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، باز پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم...

کسانی که حمام نرفته‌اند نمی‌دانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندباره‌ای دارد. پژواک صدا در خود صدا می‌پیچد و باز ارشمیدس انگار که «مویش» را می‌کشند از ته دل فریاد می‌زد: یافتم، یافتم...

اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک‌تر بودند بی‌اختیار ذهن‌شان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوش‌شانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست...

اما ارشمیدس بی‌اعتنا به همه‌چیز و همه‌کس و حتی لباس‌هایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.

صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟

بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریاد‌زنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است!

حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می‌زد: دزد، دزد، بگیریدش...

وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پی‌اش می‌دوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می‌زد: یافتم، یافتم...

شمع‌فروشان و نعل‌بندان و خلاصه کاسب‌کارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند می‌پرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب می‌دادند: «یافتش، یافتش» و همین‌طور از پی ارشمیدس می‌دویدند.

پیرزنی گفت: چه بی‌حیاست این مرد!

لاتی به محض اینکه ارشمیدس را آن‌طور لخت مادرزاد دید گفت: این چی‌چی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟!

در سرکوی سگ‌بازها، آنجا که «کلبی»‌ها جمع می‌شدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفس‌نفس‌زنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است!

حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است.

یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بی‌حرف! این چیزها مال دولت است.

مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی‌چی هست.

مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم!

اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین‌طور داد و فریاد می‌کرد: یافتم، یافتم، یافتم...

جمعیت که هر دم بیشتر می‌شد و کلافه بود دسته‌جمعی فریاد زدند: آخه بگو چی ‌یافتی؟

ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد کرد: هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود.

مردم گفتند: چی‌، چی گفتی؟

ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق‌زده شده بود شمرده گفت: دقت کنید، ‌هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود.

همگی با هم گفتند: «این مردک خر چه می‌گوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می‌گفت «هر جسمی که در آب فرورود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی‌شود» و صدای خنده مردم بلند شد.

فردای آن روز به سردر حمام یک تابلوی کوچک نصب شد که روی آن با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.

نويسنده: mk تاريخ: جمعه 25 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

وقتی که مرگ رمز پیروزی میشود...(3)

در قسمت دوم قول دادم که بگویم چرا مرگ رمز پیروزی است و میتواند انسان را به تمامی آرمانهایش برساند...چگونه...؟

برای همین اول یک حدیث از امام حسن مجتنبی(علیه السلام)خدمتتان عرض میکنم:

«براي دنيايت چنان کار کن که گويي جاودانه خواهي زيست و در کار آخرتت چنان باش که گويي فردا خواهي مرد.»

حال میخواهم برایتان متنی از سخنرانی کسی را اینجا بیاورم که با این که مسلمان نبود ولی معنی واقعی این حدیث را آنچنان درک کرد که همه مرگ او را فاجعه ای برای دنیای امروز میدانند و کمبود آن را خلأیی جبران ناپذیر میدانند.


ادامه مطلب
نويسنده: saayeh تاريخ: جمعه 25 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(2)

من سيلي خوردم و منتظر سيلي‌هايي كه ‌خواهم زد‌ باشند!

 

 

سعید سهیلی کارگردان فیلم گشت ارشاد گفت وگویی با محمد بیات در اعتماد کرده ودر آن حرفهای تندی زده است . به گزارش وبلاگ به رنگ ارغوان مهمترین بخشهای این مصاحبه به شرح زیر است :

/می گفتند چرا یک سوپراستار بسیجی شده /

هر فيلمي كه ساختم پيش بيني مي كردم كه يا اكران نشود يا مميزي شود يا محدوديت ها و مخالفت هايي درباره اكران فيلم هايم اتفاق بيفتد. پيش بيني هايم هميشه در اين موارد درست بوده و حتي در مورد اولين فيلمم «مردي شبيه باران» در خيلي از شهرستان ها به شكل معدود تجمعاتي عليه فيلم مقابل سالن هاي سينما شكل گرفت. در آن زمان براي اولين بار بود كه يك سوپراستار(ابوالفضل پورعرب) لباس بسيجي مي پوشيد و نقش يك بسيجي را ايفا مي كرد و فيلم نيز صحنه ها و مواردي داشت كه در آن مقطع حساسيت برانگيز بود. از جمله رقص و آوازي كه اسرا در اردوگاه داشتند مورد اعتراض قرار گرفت يا يكي از اسراي ايراني كه در فيلم خيانت مي كرد يكي ديگر از مواردي بود كه برخي آزاده ها عقيده داشتند هيچ اسير ايراني اي در دوران اسارت خيانت نكرده است ولي به نظر من همان طور كه عده زيادي مقاومت كردند عده معدودي هم بودند كه بريدند و نتوانستند شرايط سخت را تحمل كنند. اما برخي عقيده داشتند همه چيز گل و بلبل است. همه مقاوم، استوار و آرمانگرا بودند و هيچ كس هم كوچك ترين تزلزلي در اراده اش نداشته اما در فيلم چنين نبود، در آن زمان هم عده يي موسوم به انصار حزب الله بيانيه دادند كه ما جلوي اكران فيلم را خواهيم گرفت. به طور مشخص يادم مي آيد جلوي سينما آفريقاي مشهد تجمع كردند و اجازه نمي دادند مردم وارد سينما شوند. آن زمان مصاحبه يي كردم كه بعد از 17، 18 سال آن مطالب دوباره تكرار شد، همان زمان در مصاحبه يي گفتم اگر شما انصارحزب الله هستيد من خود حزب الله ام.

/تقلبي ها يا متقلب ها/

در مورد «گشت ارشاد» بيش از يك سال صدور پروانه ساختش به درازا كشيد. آنها اصرار داشتند اسم فيلم تغيير كند، آنها مي خواستند عنوان فيلم هر اسمي باشد جز «گشت ارشاد» مثلامي گفتند اسم فيلم مي تواند «تقلبي ها» يا «متقلب ها» باشد كه اسم هاي بي ربطي بودند. اما من مي گفتم اين فيلم مثل فرزند من است و مي خواهم اسم فرزندم را خودم انتخاب كنم.

/قاسطين و مارقين و ناكثين/

اكران «گشت ارشاد» باعث جمع اضداد شد، به قول شريعتي قاسطين و مارقين و ناكثين. در مخالفت با «گشت ارشاد» طيف هاي مختلف دست به دست هم دادند كه براي من دور از انتظار بود.وقتي سازمان فرهنگي و هنري شهرداري و مجموعه شهرداري دائما در حال گرفتن عكس يادگاري با هنرمندان هستند و افتخار آنها تعامل با هنرمندان است و مي خواهند با اهالي سينما همكاري داشته باشند، وقتي آنها در كنار عده يي به نام انصار حزب الله قرار مي گيرند و حوزه هنري وارد اين اتفاقات مي شود، از آن سو مي بينيم بخشي از اهالي سينما خود را پشت اين قضيه پنهان مي كنند، وقتي اينها دست به دست هم مي دهند، چنين وضعيتي دور از انتظارم بود.

/در زمان جشنواره درمشهد برایم بزرگداشت گرفتند ولی اجازه اکران دراین شهر راندادند/

براي من عجيب است، در جشنواره فيلم فجر «گشت ارشاد» در مشهد نمايش داده شد و دومين فيلم منتخب از سوي مردم در مشهد شد و نمايش ويژه هم براي فيلم برگزار شد كه همه مسوولان شهر مشهد فيلم را ديدند و بزرگداشتي براي من تدارك ديدند، اما زمان اكران فيلم شهري كه با اكران فيلم مخالف بود و حتي اجازه يك سانس اكران نداد مشهد بود. در شهرستان هاي ديگر نيز همين اتفاق افتاد كه مسوولان استان ها فيلم را ديدند از جمله فرماندارها، فرماندهان نيروي انتظامي و فرماندهان سپاه فيلم را ديدند و هيچ گونه مخالفتي با فيلم نداشتند. همه مخالفت ها از زمان اكران آغاز شد و آنقدر هم گسترده نبود و حكايت آن كسي است كه سنگي را در چاه مي اندازد و هزار نفر نمي توانند آن سنگ را از چاه بيرون آورند، حالاوضعيت فيلم «گشت ارشاد» هم چنين شده است.

/به قول فردوسي پور اين حركت «خودجوش» نبوده است /

150 نفر جلوي ساختمان وزارت ارشاد تجمع كردند كه اين 150 نفر هم نطفه اوليه اتفاقات نبودند چرا كه 10 نفر هم از اين تعداد فيلم را نديده بودند، پس مشخص مي شود كه نطفه اوليه يكي، دو نفري بودند كه يا با من، يا با فيلم يا با ارشاد، يا با وزير يا با معاونت سينمايي يا با سينما مشكل داشتند. آنها بودند كه 150 نفر را تحريك كردند، به قول فردوسي پور اين حركت «خودجوش» نبوده است و معلوم است كه يكي دو نفر اين عده را هماهنگ كرده اند، چون اين عده با بلندگو، پلاكارد و سخنران مشخص در برابر وزارت ارشاد حاضر شده اند و در مورد فيلم به هياهو پرداخته اند.

/سينما خيلي از رسانه هاي ديگر عقب تر است /

سينما خيلي از رسانه هاي ديگر عقب تر است و مطبوعات خيلي راحت تر مي توانند موضوعات را بيان و تحليل كنند. اما در سينما محدوديت ها بيشتر است. بسياري از اتفاقاتي كه در صفحه حوادث روزنامه ها منتشر مي شوند، در سينما اجازه و امكان پرداختن ندارند. جسارت اهالي سينما هم كم شده يا جلوي جسارت آنها گرفته شده، به همين دليل وقتي يك فيلم يا دو فيلم كمي انتقادي به موضوعي مي پردازند، خيلي سريع به چشم مي آيد.

/من موسس حوزه هنري استان خراسان بوده ام/

من موسس حوزه هنري استان خراسان بوده ام و هشت سال رييس حوزه هنري خراسان بودم و حالاحوزه هنري پاداش بدي به من داد، كساني كه دستور توقيف «گشت ارشاد» را داده اند يك ساعت سر فيلمبرداري هيچ فيلمي نبوده اند كه بدانند يك فيلم با چه سختي و مشقتي ساخته مي شود. پيام اين اتفاق اين است كه مردم شما حق انتخاب نداريد، ما مي گوييم چه فيلمي را ببينيد، چه فيلمي را نبينيد. آنها فيلم ام را آتش زدند و خاكسترش را به جا گذاشتند ولي مطمئن باشيد دودش به چشمان شما هم خواهد رفت و خوشحال نباشيد. «گشت ارشاد» در تاريخ خواهد ماند: زماني كه نام، مقام و پست ها نخواهند بود و اين پست ها وجود نخواهند داشت.

/جوانان درفیس بوک به کارگردان گشت ارشاد چه می گویند ؟/

خيلي از جوانان به خصوص در فيس بوك به من مي گويند، اتفاقات پيرامون «گشت ارشاد» به دليل همزماني اش با اكران «قلاده هاي طلا» است. آنها مي گويند همه مسوولان فرهنگي، هنري و سياسي كشور دوست داشتند «قلاده هاي طلا» پرفروش ترين فيلم سال باشد.

/پس از سه چهار روز همه پوسترها و بنرها پاره شد/

هم وزارت ارشاد پوسترها را تاييد كرد و هم شهرداري تعدادي از جايگاه بيلبوردهايش را به رايگان در اختيار ما قرار داده بود، اما بعدا نظرشان عوض شد. من هم فكر مي كردم حساسيت برانگيز باشد اما همان طور كه گفتم در وزارت ارشاد و سازمان فرهنگي- هنري شهرداري تاييد شد. ما براي پوسترها و بنرها 90 ميليون تومان هزينه كرديم اما متاسفانه پس از سه چهار روز همه پوسترها و بنرها پاره شد.

/قطعا فيلمي تندترو جسورانه خواهم ساخت/

قطعا فيلمي تندتر، صريح و دردمندتر و جسورانه خواهم ساخت و اين برخوردها باعث نخواهد شد محافظه كار شوم. تصميم گرفتم فيلمي بسازم كه چند برابر «گشت ارشاد» بحث برانگيز باشد. چون اين انگيزه در من ايجاد شد كه اگر مي خواهي فيلمي بسازي كه مورد استقبال مردم باشد، فيلمي باشد كه درد مردم را بيان كند و بازگويي درد مردم عواقبي دارد.

/زير آتش خمپاره هاي خمسه خمسه بزرگ شدم/

من كسي هستم كه زير آتش خمپاره هاي خمسه خمسه بزرگ شدم، يعني بچه تركش، گلوله و خاك و خاكريز هستم. اين برخوردها باعث نمي شود كه من عقب نشيني كنم، كله شق تر از اين حرف ها هستم و مبارزه مي كنم.

/منتظر سیلی های من باشید/

سينماي مورد علاقه من سينماي اجتماعي است، اما در اين سينما قطعا مسائل سياسي خودش را نشان مي دهد و سينماي من سينماي عاصي و وحشي و پرخوني است، قهرمانان من اگر سيلي بخورند نمي روند كلانتري شكايت كنند، بلكه قهرمان هاي سينماي من اگر يك سيلي بخورند، دو سيلي مي زنند و خودم هم اين طوري هستم و در ماجراي اكران «گشت ارشاد» من هم سيلي خوردم و منتظر سيلي هايي كه من خواهم زد، باشند.

 
 
منبع : اعتماد

کارگردان «گشت ارشاد‌» مي‌گويد قطعاً فيلمي تندتر و جسورانه خواهد ساخت
من سيلي خوردم و منتظر سيلي‌هايي كه ‌خواهم زد‌ باشند!


 

نويسنده: mk تاريخ: پنج‌شنبه 24 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(3)

سايه...

سایه هم هست و هم نیست...مجازیست در عین حقیقت...مجازی که خبر از حقایقی میدهد...و آن حقیقت...حقیقت انسانیت است...

نويسندگان

کاوش

Template By: LoxBlog.Com


© All Rights Reserved to 4799.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران