این داستان من و زهره است و شیدایی من از دیدن او...
شیدایی من در ادامه مطلب...
من به خورشید دوباره نظری انداختم
خال لیلی صفتی بر رخ او من یافتم
داغ چشمی که نصیبم شد و اشک و آهم
تا ابد کور بمانم هله مجنون گشتم
خال مهر رخ او حالت یک لیلی بود
که من جن زده دور و بر او انداختم
من به مهر خال نظر از سر مهر انداختم
دل و دنیای دو روزم به فنا انداختم
من فقط مست رخ مهر نبودم افسوس
عاشقانی دگر از هر دوطرف آید و غم
من از این صبح که برخاسته ام رسوایم
که پریشانم و افسرده آن لیلی ام
گرچه در دور جهان زاغ خبرها بکشد
خبر مهر و من و خال لبش را بکشم
سال ها قبل رخش بوعلی دید و نوشت
که چه وصف و چه صفتها کز او من دیدم
من که امروز به چشم سر خود آن دیدم
که چه بود خال لب مهر جهان ،لرزیدم
در دلم غمزه غماز رخش طوفانی
تا ابد پای بکرد و تو خدا ننگیرم
در ورق های دلم،صندوق شیرین گفتن
ثبت شد این شکر و چشم چرانی دیدم
گرچه مصلح همه عیبم کند و من به کری
ولی افسوس به عقلی که ندارم دیدم
زاهدان نهی کنندم که بدست چشم چرانی کردن
که نظر بر رخ ناموس گنه کار منم
من جواب همه زاهد بدهم با یه کلام
که شما هم نظری کن که منم مجبورم
جبر عالم همه حال این دو گنه بود مرا
که یکی رندی و آن یک رخ لیلی دیدم
ای مسافر سخن امروز به دنیا تو بگو
که نظر بر رخ خورشید چه خوش بر کامم

|