وقتی که از سفر نه ماه ات بازگشتی یقین دارم که در کائنات جشن و سروری برپا و ملائکه و کروبیان خوش سیما همه به پایکوبی و رقص مشغول و ساقی می ای از عمق جان میفشرد و مطربان بر ساز خود زخمه و نوای خوش آمدی سر میدادند که آمد...آمد... نوری دگر از نورستان و گلی از گلستان و روزنه ی امیدی دیگر که گشوده شد در این زندان تاریک و سروشی از ملکوت که خلیفه ای دگر پای نهاد بر این فرش خاکی تا دوباره رخت بربندد و پای پرواز بگیرد و سفری نو آغاز و مایه فخر جل جلاله شود بر عالم که این ست همان آدمی که مسجود شد و کرامت بخشیدمش بر هر دو جهان و کون و مکان و چنین است که آفریدمش برای خود و عالمی را برای او...
و نام نهانیده شدی از پدر به نامی نیکو،چنان نیکو که در کلام و کلمه نمی گنجید و از این باب تورا بهترین بهترین نام نهادند که به راستی چه نامی توان یدک کشیدن روح بزرگ تو را داشت و چه نیکو انتخابی که بهنام نهادند تو را...
از صمیم دل با تکاتک ذره ذره وجودم برایت آرزو بهترین ها را دارم هم چو نامت...
ای خوشه نور تولدت مبارک...
|