گروه علمی فرهنگی هنری

سایه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب


امکانات


کات...تمام شد...:

 

 

ولی پدر سالهات که دیگه عصبانی نمیشه...حتی یه اخم کوچولو...دیگه همه برنامه دوشنبه های پدر را میدونن و گل فروشی سر کوچه هر هفته همین موقع ها یه دسته گل که میدونه چی بذاره و چطوری ببنده آماده میکنه و شیرینی فروش هم از صبح یه جعبه شیرینی ناپلئونی هایش را کنار میگذارد از همان هایی که پدر میگوید که علی دوست دارد...تا پدر بیاید و با آنها به دیدن علی برود.

نمیدانیم یعنی هیچ کس نمیداند که پدر خودش را هنوز بعد از بیست سال بخشیده یا نه و خود را هنوز هم که هنوزه مستحق مجازات میداند و در قنوت های نمازش از خدا میخواهد که او را در قبل از مرگش مجازات کند و ببرد و به آن دنیا نیاندازد.

پدر بیست سال است که هر دوشنبه بعد از گرفتن گل و شیرینی میاد دم خیابان و دستش را بلند میکند و تاکسی میگیرد،دربست برای بهشت زهرا...

 

کات...تمام شد...:

پدرهیچگاه فکرش رو هم نمیکرد که او بعد از اون دعوا بره و دیگه نیاد...همیشه هر وقت عصبانی که میشد و کاری انجام میداد،همه به پای جوشی بودن و عصبانیت میگذاشتن.


نويسنده: saayeh تاريخ: پنج‌شنبه 17 فروردین 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(5)

سايه...

سایه هم هست و هم نیست...مجازیست در عین حقیقت...مجازی که خبر از حقایقی میدهد...و آن حقیقت...حقیقت انسانیت است...

نويسندگان

کاوش

Template By: LoxBlog.Com


© All Rights Reserved to 4799.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران