گروه علمی فرهنگی هنری

سایه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب


امکانات


یادم می یاد ( 18-)

خاطره - داستان "یادم می یاد" نوشته ی " اسرافیل انتظاری نیری"

خاطره - داستانی که سرشار از لحظات زیبا و یاد آور خاطرات زیبای کودکی نویسنده می باشد

اما به دلیل لحظات ضد اخلاقی (-18) موجود در بعضی از لحظات این داستان ابتدا تصمیم گرفتم که به خواندنش بسنده کنم

ولی به دلیل داشتن بار ادبی - البته به نظر این حقیر- خواستم لحظات یا الفاظ به کار رفته را دستکاری کرده و نوشته را با تحریفی جزئی به نمایش بگذارم که به دلیل حظور قانونی با نام "حق مولف" از این کار نیز چشم چوشی کردم

پس در حرکتی کاملا خودجوش برآن شدم تا از نمایش این مطلب برای عموم خودداری کرده و فقط نمایشش را به اعضا و طرفداران پروپاقرص سایه ای که از فرهنگ غنی لبریزند محدود کنم

قسمتهایی از این خاطره - داستان را گذاشتم تا در صورتی که از طرفداران سایه نیستید یا هنوز به سن هجده سالگی نایل نگشته اید از کل داستان محروم نشوید :

 

 

 

وقتي خداحافظي مي كردم تا به مدرسه بروم ، مادر بزرگ يك ساندويچ  بزرگ پنير و سبزي توي دستش آماده داشت . با خودم گفتم : (( همينو براي ناهار ميخورم . ))  و راه افتادم . بين راه مدرسه و خانه ، مسيرم را به طرف محلي كه قرار گذاشته بوديم ، عوض كردم . از سر شوق سينماي مجاني که قرار بود برویم، زودتر از بقيه بچه ها، سر قرار رسيدم . كمي  بعد از من اصغر، سراسيمه و نگران ، از راه رسيد . معلوم بود از چيزي ترسيده . پرسيدم : (( چي شده ؟ ))  با ناراحتي گفت : (( هيچي بابا . داشتم از پس كوچه اكبر قرمساق ( خانم اكبر آقا چون كار هاي بد بد ميكرد ، به همين خاطر بر و بچه هاي ديلاق محل ، اسم كوچه را بنام آن خوش غيرت زده بودند. ) ميومدم كه وسطاي كوچه، يهو ديدم داداش ناصرم با رفيقش پيچيدند تو كوچه .  روم رو  برگردوندم و  قدمهام رو تندتركردم و دويدم . فكر كنم نفهميد . اما همه اش نگرانم، نكنه ديده باشه؟ اگه ديده باشه ، شب واويلاست و يه كتك درست و حسابي افتاديم! ))

قوت قلبي بهش دادم و گفتم : ((  ول كن بابا ، اگه ديده بود كه دنبالت مي كرد . ))

                                                                  ****

 بچه ها، يكي يكي از راه مي رسيدند . به محض رسيدن به نقطه ای که قرار گذاشته بودیم، طوري پشت اطاقك فلزي سيگار فروشي آقا نادر پناه مي گرفتیم تا از دو سمت از سه جهتی كه دكه ديد داشت ، در امان باشیم . ممد خوشگله - مسعود شره - عزت - اصغر و من. روي هم شديم پنج نفر. اكبر شپش نيامد.

*******

 

 اكبر از آب ، مثل جن از بسم الله، مي ترسيد!  در طول ماه، شاید يكی دو بار، آن هم به زور كتك ، حمام مي بردندش . توي آن كوچه هاي خاكي و كلي و پر از كثافت محله مون ، از صبح کله ی سحر تا شب دنبال توپ می دوید، زمين می خورد  و خاكي یا گلی می شد. وقتي توپ، توي جوب پر از كثافت كوچه شش متري مان مي افتاد ، اكبر با اينكه مي تونست با خم شدن توپ رو بر داره، بر عكس همه رفتار می کرد. با حرص و ولع، انکار که از خدا خواسته باشد، مي رفت داخل جوی آب و خودش را به كثافاتی که در جوی های آنروزی روان بود، مي کشید . صفت " شیپیش " هم ناشي از همين هپلي بودنش بود . آن روزها ، خانم بهداشت مدرسه ، هر چند وقت يك بار سر و دست و ناخن بچه ها را بازرسي مي كرد . در همين بازرسيها بود که یکی دو بار از سر اكبر،  شپش پيدا شد. بچه ها هم اسم اكبر سرابي را به " اكبر شپش " برگردانند !

******

 

" ممد خوشگله "، بچه ی خوشگل محله ی ما بود . مادرش بيمارستان ، باباش هم در يك كارخانه بزرگ كار ميكردند. وضع مالی شان؟، اي بد نبود. خداوند قادر و متعال! به محمد آقاي ما، هم لب و لوچه ی قشنگ عطا كرده بود؛ هم چشمهايي به رنگ عسل. پوست سفيدش هم كار را كرده بود، جل الخالق! خدایی اش، درس خواندنش هم خوب بود. صد البته نمره هاش هيچ وقت به مسعود شره نمي رسيد اما؛ بيشتر وقتها نفر دوم يا سوم كلاسمان بود.

*******

لاله زار، دوران طلائي خودش در دهه هاي 20 و 30 را پشت سر گذاشته بود اما؛ به نوعي هنوز هم يگانه مركز تفريحي تهران بود و هر نوع سليقه اي، از آنجا راضي بيرون مي آمد. پرده ی سر در اولين سينما، در ورودي لاله زار، تقريبا" از تمام فضاي ميدان توپخانه ديده مي شد . سينما ((          )) . ورودي اين سينما درست نبش خيابان چراغ برق و لاله زار بود. هنوز ديوار اين سينما را تمام نكرده ديوار سينماي بعدي چسبيده به آن بود. از پياده روي مقابل اين دو سينما، يعني در ضلع غربي لاله زار، چند قدم  بالاتر كه ميرفتي ، تئاتر نصر را ميديدي. كاباره افق طلائي در نبش اولين كوچه آماده پذيرائي بود. ( البته نه صبحها و نه براي بچه هاي هم قد و سال ما. )  لاله زار به دو نيمه ی شمالي و جنوبي تقسيم شده بود. كساني كه مثل ما از جنوب شهر تهران مي آمدند، لاله زار را از جنوب به شمال طي طريق مي كردند. وسط شهري ها  و بالا شهري ها هم از سمت شمال، از خيابان شاهرضا وارد آن مي شدند و راه پیمایی شان به سمت نيمه جنوبي از آنجا شروع مي شد . از هر طرف كه ميرفتي، لاله زار واقعا" لاله زار بود و زيبائيهاي خاص خودش را داشت . سينماها ، تئاترها ، كافه ها و كاباره ها، بيشتر در نيمه جنوبي لاله زار، در حد فاصل خيابان استانبول تا توپخانه متمرکز شده بودند. علاوه بر اين تعداد مركز تفريح و خوش گذراني، وجود كوچه برلن، به عنوان مركز خريد آن موقع تهرانيها، غالبا" باعث شلوغ تر شدن قسمت جنوبي لاله زار از قسمت شمالي آن مي شد. در يك جمله، هر چيزي كه دلت ميخواست را ميتوانستي در آن يك تكه جا، پیدا کني. سينما، تئاتر، كاباره، كافه هاي عرق فروشي، مغازه ها با  تنوع شغلي زیادشان. لباس فروشي ها  و خياطي ها. يكي، دو كتاب فروشي و همانطور كه گفتم بورس توليدي هاي پوشاك در كوچه برلن و . . . . .

 

 

برای مشاهده کامل داستان ابتدا به عضویت سایه در آمده و سپس به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 


يادم مياد

 

 

وقتي خداحافظي مي كردم تا به مدرسه بروم ، مادر بزرگ يك ساندويچ  بزرگ پنير و سبزي توي دستش آماده داشت . با خودم گفتم : (( همينو براي ناهار ميخورم . ))  و راه افتادم . بين راه مدرسه و خانه ، مسيرم را به طرف محلي كه قرار گذاشته بوديم ، عوض كردم . از سر شوق سينماي مجاني که قرار بود برویم، زودتر از بقيه بچه ها، سر قرار رسيدم . كمي  بعد از من اصغر، سراسيمه و نگران ، از راه رسيد . معلوم بود از چيزي ترسيده . پرسيدم : (( چي شده ؟ ))  با ناراحتي گفت : (( هيچي بابا . داشتم از پس كوچه اكبر قرمساق ( خانم اكبر آقا چون كار هاي بد بد ميكرد ، به همين خاطر بر و بچه هاي ديلاق محل ، اسم كوچه را بنام آن خوش غيرت زده بودند. ) ميومدم كه وسطاي كوچه، يهو ديدم داداش ناصرم با رفيقش پيچيدند تو كوچه .  روم رو  برگردوندم و  قدمهام رو تندتركردم و دويدم . فكر كنم نفهميد . اما همه اش نگرانم، نكنه ديده باشه؟ اگه ديده باشه ، شب واويلاست و يه كتك درست و حسابي افتاديم! ))

قوت قلبي بهش دادم و گفتم : ((  ول كن بابا ، اگه ديده بود كه دنبالت مي كرد . ))

                                                                  ****

 بچه ها، يكي يكي از راه مي رسيدند . به محض رسيدن به نقطه ای که قرار گذاشته بودیم، طوري پشت اطاقك فلزي سيگار فروشي آقا نادر پناه مي گرفتیم تا از دو سمت از سه جهتی كه دكه ديد داشت ، در امان باشیم . ممد خوشگله - مسعود شره - عزت - اصغر و من. روي هم شديم پنج نفر. اكبر شپش نيامد.

اكبر از آب ، مثل جن از بسم الله، مي ترسيد!  در طول ماه، شاید يكی دو بار، آن هم به زور كتك ، حمام مي بردندش . توي آن كوچه هاي خاكي و كلي و پر از كثافت محله مون ، از صبح کله ی سحر تا شب دنبال توپ می دوید، زمين می خورد  و خاكي یا گلی می شد. وقتي توپ، توي جوب پر از كثافت كوچه شش متري مان مي افتاد ، اكبر با اينكه مي تونست با خم شدن توپ رو بر داره، بر عكس همه رفتار می کرد. با حرص و ولع، انکار که از خدا خواسته باشد، مي رفت داخل جوی آب و خودش را به كثافاتی که در جوی های آنروزی روان بود، مي کشید . صفت " شیپیش " هم ناشي از همين هپلي بودنش بود . آن روزها ، خانم بهداشت مدرسه ، هر چند وقت يك بار سر و دست و ناخن بچه ها را بازرسي مي كرد . در همين بازرسيها بود که یکی دو بار از سر اكبر،  شپش پيدا شد. بچه ها هم اسم اكبر سرابي را به " اكبر شپش " برگردانند !

                                                                      ****

 " ممد خوشگله "، بچه ی خوشگل محله ی ما بود . مادرش بيمارستان ، باباش هم در يك كارخانه بزرگ كار ميكردند. وضع مالی شان؟، اي بد نبود. خداوند قادر و متعال! به محمد آقاي ما، هم لب و لوچه ی قشنگ عطا كرده بود؛ هم چشمهايي به رنگ عسل. پوست سفيدش هم كار را كرده بود، جل الخالق! خدایی اش، درس خواندنش هم خوب بود. صد البته نمره هاش هيچ وقت به مسعود شره نمي رسيد اما؛ بيشتر وقتها نفر دوم يا سوم كلاسمان بود.

                                                                     ****

 " مسعود شره "، از هر نظر توي مدرسه اول بود. چه برسد به كلاس خودمان! مسعود، با تمام شر و شوري كه تو سر داشت، در عوض با حافظه اي که خداوند به او داده بود هر چه را توي كلاس گفته مي شد به آني در مغزش بايگاني ميكرد.

مسعود از بين بچه هاي مدرسه، دار  و دسته اي هم براي خودش بهم زده بود . مسعود و نوچه هایش، اغلب پاي ثابت و مهمان ناخوانده ی خوراكي هاي بچه ها  بودند. البته بی دعوت!  نبايد به او پول قرض ميدادي وگرنه، پس دادن بدهی در كارش نبود. لاغر بود، اما سفت و محكم و تند و تيز، مثل فرفره. صفت شرش هم به خاطر خصوصيات اخلاقي خودش و خانواده اش بود. باباي مسعود در هفتاد سالگي هم دست از كفتر بازي اش بر نمي داشت. چهار برادر ديگر مسعود هم، همگی لات و گردن كلفت محله بودند. برادرهای مسعود از شرارت، در كوچه و همينطور محله امان، اسمي شده بودند. چند بار خودم شاهد بودم كه به بهانه های بی موردی، دعوا راه انداخته بودند. بيشتر اوقات هم كار را تا به چاقو كشي نمی رساندد، آتش شان خاموش نمی شد . با اين سابقه ایی که برای خودشان و ساکنین محل درست کرده بودند همه هواس شان جمع بود تا زياد به پر و پاي آنها نپيچند .

مسعود، كوچک ترین برادر و ته تغاري بابا و ننه اش بود . باباي مسعود اواخر عمرش دچار آلزایمر و توهم شده بود. شك داشت كه مسعود تخم و ترکه ی خودش باشد . برای همين، هر وقت با زنش دعوایشان مي شد، بي ملاحظه ناظران و شنوندگان، با عربده و ناسزا، مي گفت: (( اين زنگوله ی پاي تابوت را از كي خريدي پتياره؟ ))

                                                                    ****

" عزت " پسر حاج غلام ، مصالح فروش محل بود . هيكل نتراشيده و نخراشيده اي داشت . قد وقواره اش باعث شده بود تا سن و سالش ، چهار ، پنج سالي بزرگتر از بقيه بچه ها بنظر بياید .  پدر عزت، با اينكه وضع مالي خوبي داشت، کمتر به او پول تو جيبي مي داد . عزت هم برای جبران، يا از عزيز جونش كه مادرش بود پول مي گرفت يا از دخل پدرش، كش مي رفت . با اين اوضاع، اين عزت بود كه وضع پولی اش، هميشه از بقيه بچه ها بهتر بود. خودش مي گفت: (( يه روز، توي نيم ساعت، سه دفعه از بابام پول گرفتم. دفعه ی اول رفتم پيش بابام و گفتم: (عزيز جون گفت ، من پول ندارم يك تومن بده به عزت برا مدرسه اش.)  مگه بابام خايه داشت كه رو حرف عزيز جونم حرفي بزنه. پنج دقيقه بعد، نشسته بوديم كه يك خانم خوشگل با چادر گل منگلي اش آمد تا سفارش موزائيك و سيمان بده. خانومه رو مي شناختم. مادر يكي از بچه هاي مدرسه بود. توي محل هيچ زني به خوشگلي اون نبود. شوهر خانومه چون زود، زود ماموريت مي رفت، مردهاي كوچه رو خيالات بر مي داشت و راجع به اون فكرهاي بد بد  مي كردند. اين بود كه هر وقت هر كدوم از اونا، اون خانمه رو  مي ديدند، آب از لب و لوچشون آويزون مي شد. بابام هم تا خانمه رو ديد، نميدوني چه حالي پيدا كرد.  همچي كه ديدم هوش و هواس توي كله اش نيست دوباره گفتم: ( آقا جون، يك تومن منو بده، ميخوام برم. ) زودي يك تومن درآورد و داد به من تا زودتر شرم كم بشه!  پول رو گرفتم و به انبار پشتي رفتم. هفت، هشت دقيقه اي از ماجرا نگذشته بود كه يكي از رفقاش آمد دفتر و با هم گرم حرف شدند.  بابام هنوز تو نخ اون خانم خوشگله بود. داشت واسه ی رفيقش خالي مي بست. ششدانگ حواسش پي چاخان هایي كه مي گفت بود. دوباره آمدم  و بهش گفتم: (آقا جون من دارم ميرم ، كاري نداريد؟! ) آقا جونم، مثل اينكه همين الان بهش گفته باشم، عزيز جون گفته يك تومن به من بده، يك تومن ديگه درآورد و گفت: (( عزت وايسا. مگه عزيزت نگفته پول بگيري؟  بيا. بيا اين يه تومنو بگير. )) من هم پول رو ازش گرفتم و زود جيم  فنگ شدم!

                                                                       ****  

" اصغر " و من يتيم بوديم. من بابا نداشتم، او هم مادر. پدر اصغر زن دوم گرفته بود. زن بابای اصغر دو دخترش را هم  با خودش آورده بود. این طوری شده بود که اصغر بقول خودش "آبجي دار" هم شده بود. اصغر، هر روز و به بهانه ايي، از زن بابای خودش كتك مي خورد، شب ها هم از پدرش. زن باباي اصغر ، دانسته و ندانسته، هميشه سر سفره شام، چوغولي اصغر رو به پدرش مي كرد. در نتيجه بيشتر شب ها، اصغر به جاي شام، كتك نوش جان ميكرد و خسته و کوفته شهید خواب می شد. روزی بغض اصغر تركيد و گفت : خدائيش بعضي وقتها هم تقصير منه. آخه ميدوني، ننه هه و دختراش، اينقدر لج منو در ميارن، تا آخرش عاصي ميشم. توي اون خونه، منو به چشم يك نوكر مي بينند. نه والله، تو بگو. من از سر دول بابام افتادم يا اون دو تا مادر قحبه؟!

                                                                      ****

و اما من. ما تازه به آن محل آمده بوديم. در حقيقت آورده بودند. يك سالي مي شد که پدرم مرده بود. من بودم و دو تا خواهر و مادرم. عموها بعد از مرگ پدرم، ما را به تهران برگرداندند تا سرپرستي مان را بكنند. خيلي كه با هم شور گذاشتند نتيجه اين شد تا ما را در يك اطاق هفت متري در خانه ی عمو كوچيكه جا بدهند . قديمي ها خوب گفته اند كه خدا هيچكس رو كوچيك نكنه. بنده خدا عمو كوچيكه ما هم، بواسطه ی كوچك بودنش نتونسته بود از زير بار مسئوليت يتيم داري كه بزرگترها روي دوشش می گذاشتند، فرار كنه.

خانه عمو چهل، پنجاه متر بيشتر نبود. آنهم در يك پس كوچه يك و نیم متري، داخل يك كوچه شش متري.  يك اطاق هفده متري بالاي زمين  با اطاق هفت متري ما كه ديوار به ديوار مستراح سه متري خانه بود، كل زير بناي ملك چهل، پنجاه متري عمو را تشكيل ميداد.  فضاي باز بين دو اطاق، حياط بود. عمو كوچيكه ما، آدم خوش ذوق و قريحه اي بود. حياط به آن كوچكي را چنان با گلها و گلدانهايش تزيين مي كرد كه آدم كيف مي كرد . يك حوض سنگي خوشگل هم گذاشته بود زير شير آب وسط حياط، بعضي اوقات هم چند تا ماهي قرمز هم مي انداخت توي حوض.

چند ماهي از آمدنمان نگذشته بود كه مادرمان را به خيال اينكه مي خواهد شوهر كند، از ما جدا كردند تا به قولي به زندگي اش برسد؛ و اگر خواست شوهر كند. آن بنده ی خدا هم رفت پيش خواهر و خواهرزاده اش. مادر خدا بيامرز، نه در آن شرايط و نه هيچ وقت ديگر، شوهر نكرد .

با شرايط پيش آمده ما كه پدر نداشتيم، بي مادر هم شديم. بچه هاي كوچه و مدرسه به هواي بي كس و كار بودن ما، اغلب و با كمال ميل، اذيت مان مي كردند. من هم با تمرينات مستمر و جبري كه داشتم، كتك خوردنم ملس شده بود!  به خاطر همین موضوع، مادر بزرگ خدا بيامرزم دو بار، اساسی كوچه را به هم ريخت. يك بارش سر كتكي بود كه من از مسعود شره خورده بودم.  باباي مسعود و  برادرهاي گردن كلفت و چاقو كشش ، با همه ی اهن وتلپشان، جلوي ننه ام كم آورده بودند! چه ميدانم ، شايد بخاطر زن بودن، یا شايد هم به خاطر گيس سفيدش، زياد تحويلش نگرفتندش و كاري به او نداشتند. به هر حال، بعد آن ماجرا اوضاع براي من كمي فرق كرد.

                                                                     ****

در عصر یکی از روزها و در يكي از خرابه هاي نزديك خانه امان با بچه ها تيله بازي مي كرديم . مثل هميشه و قبل از آنكه بازي شروع بشود كري خوانی مسعود با بچه ها شروع شد . آن روز اكبر با مسعود شرطي بازي كردند . اكبر شپش و مسعود شرط بستند تا هر كس بازي را باخت، علاوه بر پول بليط سينما، تخمه و نوشابه ی داخل سینما را هم بدهد . اكبر شرط را باخت و سر قرار سينما هم حاضر نشد .

                                                                     ****

از ميدان مقدم تا سر پل امامزاده معصوم را پياده رفتيم. از آنجا هم با سه نوع وسيله ميشد به پارك شهر بروي. اتوبوسهاي دو طبقه و يك طبقه ، تاكسي و وانت بار. مدتي بود كه وانت بارها هم در قسمت بارشان به جاي بار، مسافر سوار مي كردند. يك وانت وسپاي سه چرخ ايتاليايي از سمت آذري بطرف دروازه قزوين و بعد پارك شهر در حال حركت بود. با آنكه پشت وانت جاي سوزن انداختن نبود، باز هم پيش پاي ما ترمز زد. روي سپر عقب وانت ايستاده از ميله هاي اطراف گرفتيم و همانجا آويزان مانديم. وانت بي زبان، از بس پشتش سنگين شده بود تك چرخ جلويش، بيشتر وقتها روي هوا بود. دوري راه، سرما و گرماي هوا و خطرات افتادن از پشت وانت، تنها چيزهايي بودند كه به آنها فكر نمي كرديم. آخرين ايستگاه تمام وسيله هايي كه از سه راه آذري، خزانه و آنطرفها مي آمدند، در ديواره جنوبي پارك شهر جلوي ساختمان پزشكي قانوني بود. وقتي از پشت وانت پياده شديم عزت را نديديم. دنبالش مي گشتيم كه سر و كله اش پيدا شد. زبل، براي ندادن كرايه اش، در شلوغي چهار راه گلوبندك، از وانت پائين پريده بوده. بچه با دل و جراتي بود. باز جمعمان، جمع شد. پياده راه افتاديم به طرف ميدان توپخانه و از آنجا وارد لاله زار شديم.

                                                                    ****

لاله زار، دوران طلائي خودش در دهه هاي 20 و 30 را پشت سر گذاشته بود اما؛ به نوعي هنوز هم يگانه مركز تفريحي تهران بود و هر نوع سليقه اي، از آنجا راضي بيرون مي آمد. پرده ی سر در اولين سينما، در ورودي لاله زار، تقريبا" از تمام فضاي ميدان توپخانه ديده مي شد . سينما ((          )) . ورودي اين سينما درست نبش خيابان چراغ برق و لاله زار بود. هنوز ديوار اين سينما را تمام نكرده ديوار سينماي بعدي چسبيده به آن بود. از پياده روي مقابل اين دو سينما، يعني در ضلع غربي لاله زار، چند قدم  بالاتر كه ميرفتي ، تئاتر نصر را ميديدي. كاباره افق طلائي در نبش اولين كوچه آماده پذيرائي بود. ( البته نه صبحها و نه براي بچه هاي هم قد و سال ما. )  لاله زار به دو نيمه ی شمالي و جنوبي تقسيم شده بود. كساني كه مثل ما از جنوب شهر تهران مي آمدند، لاله زار را از جنوب به شمال طي طريق مي كردند. وسط شهري ها  و بالا شهري ها هم از سمت شمال، از خيابان شاهرضا وارد آن مي شدند و راه پیمایی شان به سمت نيمه جنوبي از آنجا شروع مي شد . از هر طرف كه ميرفتي، لاله زار واقعا" لاله زار بود و زيبائيهاي خاص خودش را داشت . سينماها ، تئاترها ، كافه ها و كاباره ها، بيشتر در نيمه جنوبي لاله زار، در حد فاصل خيابان استانبول تا توپخانه متمرکز شده بودند. علاوه بر اين تعداد مركز تفريح و خوش گذراني، وجود كوچه برلن، به عنوان مركز خريد آن موقع تهرانيها، غالبا" باعث شلوغ تر شدن قسمت جنوبي لاله زار از قسمت شمالي آن مي شد. در يك جمله، هر چيزي كه دلت ميخواست را ميتوانستي در آن يك تكه جا، پیدا کني. سينما، تئاتر، كاباره، كافه هاي عرق فروشي، مغازه ها با  تنوع شغلي زیادشان. لباس فروشي ها  و خياطي ها. يكي، دو كتاب فروشي و همانطور كه گفتم بورس توليدي هاي پوشاك در كوچه برلن و . .   .

                                                                     ****

جلوي هر سينمایی كه مي رسيديم مي ايستاديم و با ولع عكس هاي فيلمها را تماشا ميكرديم. سينماها، تقريبا" بجز چند سينمای خوب و درجه یک، همگي دو فيلمه بودند. يعني دو فيلم را با يك بليط نمايش مي دادند! كوچه ملي بدليل كثرت اماكن تفريحي و هنري اش از معروف ترين و پر رفت و آمدترين نقاط لاله زار بود. شش سينما، يك كاباره و چند كافه عرق فروشي از دلايل رونق و پر رفت و آمدی آن جا بود. پنج سينما از شش سينماي كوچه ملي، دو فيلمه بودند. بعد از وارسي اوليه سينماهاي لاله زار و فيلمهائي كه روي اكران داشتند، تصميم گرفتيم به يكي از سينماهاي داخل كوچه ملي برويم. بليط سينماها در آن دوران قيمت چنداني نداشت؛ با اين حال، قيمت بليط سينماهاي كوچه ملي، حتي از بقيه سينماهای لاله زار، ارزانتر بود. آن روز بخت با ما یار بود و يكي از سينماها به نوعی سر مالش زده بود و سه فيلم را با يك بليط نشان مي داد. اين اتفاق خوش براي ما عشق سينماها، يك توفيق اجباري بود و ما به خيال خودمان اقتصادي فكر كرديم و به آن سينما رفتيم. وضعيت داخل سينما افتضاح بود. يك سالن باريك با سقفي كوتاه كه به زور حدود دويست صندلي فلزي استيل را در آن جاي داده بودند. صندلي ها اغلب شكسته بودند. صداي خش، خش يا قيژ، قيژ صندلی های شکسته ی سینما بیشتر از صدای فیلم در سالن پیچیده بود. سقف كوتاه سينما مثل يك سد، مانع از خروج دود سيگار می شد. در آن زمان سيستم تهويه ی مطبوع، آن هم در سینماهای آنچنانی، مفهومی نداشت. چند هواكش پر سر و صدا، عمل تهويه هواي داخل سينما را انجام مي دادند. به محض شروع فيلم، چپ و راست خودت را که نگاه مي كردي همه مشغول شكستن تخمه يا  پك زدن به سيگارهایشان بودند. بچه هاي هم قد و هم سن و سال ما هم، با استفاده از تاريكي سالن و با احساس امنيتي كاذب، سعي داشتند تا با كشيدن سيگار، اداي بزرگ شدن را در بياورند. درست مثل دو نفر از بچه هاي گروه پنج نفره ما كه با خريدن دو نخ سيگار، همين كار را كردند.

                                                       ****

فيلم اول شروع شد. يك وسترن ايتاليايي یا وسترن اسپاگتي. فیلم اول با مصرف مقداري تخمه و دود کردن يك نخ سيگار توسط آن دو نفر، به خير و خوشي تمام شد. بعد از پنج دقيقه آنتراكت و پيش از شروع فيلم دوم، چون عكسهاي ويترين را دیده بوديم، از قبل مي دانستيم كه اين يكي، يك فيلم عشقي است. ممد خوشگله و اصغر يك رديف عقب تر از ما  نشسته بودند. اواسط فيلم، در همان رديف  پشتي، يك باره همهمه اي بپا شد. در تاریک سالن همه غرق در صحنه عشقبازي عشاق فيلم بوديم که صداي ممد و بلافاصله بعد از او صدای اصغر را شناختيم. بي آنكه موضوع را فهميده باشيم، فقط بعنوان هواداري از رفقايمان، قاطي معركه ی آنها شديم. در یک چشم به هم زدن اوضاع سالن به هم ريخت. كنترلچي با يكي دو نفر از كاركنان سينما، ما را شناسايي كردند. يك نفر گوش مرا گرفته بود و مي كشيد. ديگري دست مسعود را به پشتش پيچانده بود و به طرف يكي از درها هل ميداد و .. . خلاصه با چك و لگد هر پنج نفرمان را از سالن سينما به بيرون انداختند .

                                                                         ****

با فاصله گرفتن از كوچه ملي، شروع به علت يابي مشکل پیش آمده كرديم. خلاصه ی ماجرا با حذف صحنه هاي ضد اخلاقي آن، اين بود كه يك آقايي پيش محمد مي نشيند. چند دقيقه پس از شروع فيلم و با شروع اولين صحنه هاي ماچ و بوسه ی فيلم، پاچه ور ماليدن آقاي مزاحم شروع مي شود.  محمد بيچاره مدتي از شرم و ترس، تحمل مي كند. مردك چون عكس العملي نمي بيند، سكوت او را به نشانه رضايتش گذاشته، سوء استفاده مي كند. دستش را آرام به طرف جريان ممد آقا مي سراند و آن را لمس مي كند. جا به جا شدن هاي غير عادي محمد، اصغر را به شك مي اندازد. اصغر چند دقيقه زير چشمي حركات محمد را زير نظر مي گيرد و به محض دانستن ماجرا، غيرتي شده، شروع به فحش دادن مي كند. صداي اصغر که در آمد محمد از ترس ريختن آبرو، چنان نيرويي پیدا می کند كه با جرئت تمام، اولين مشت را حواله ی آن مردك ميكند.

نتيجه نهايي و ضد اخلاقي حركت آن مرد نامرد، پرتاب شدن ما به بيرون از سينما و به هدر رفتن بخشي از بودجه ی ناچيز آن روز ما بود به اضافه ماندن در خماري ديدن سه فيلم با يك بليط!

                                                                   ****

صبح فرداي آن روز، هر سه زنگ تفريح را دنبال اكبر مي گشتيم. مي خواستيم هم داستان سينما رفتن مان را تعريف كنيم، هم بخاطر بد قولي اش کمی سر به سرش بگذاريم. هيچ اثري از اكبر نبود! بعد از تعطيلي مدرسه و در راه بازگشت به خانه هايمان سر كوچه و نزديك خانه اكبر شپش، چند حجله ديديم. گرماي ظهر باعث خلوتي اطراف حجله ها  و كوچه شده بود. حجله، حجله ی اكبر بود. شوك ديدن عكس اكبر روي حجله ها، بلافاصله تمام كينه و گلايه هايمان را از دلهايمان پاك كرد. بچه ها چند روزي عزادار اكبر بودند و از لحظه ی ديدن عكس اكبر روي حجله، اسم او را بدون ذكر "شپش"، درست می گفتيم. بعد از فهميدن علت اصلي مرگ اكبر، همه امان دچار عذاب وجدان شده بودیم كه چرا قضاوت نادرستي در مورد او کرده بودیم.

                                                                  ****

و اما ماجراي مرگ اكبر. داستان از اين قرار بود كه برادر اكبر، از وقتي كه پدر بنايشان از داربست چوبي طبقه سوم يك ساختمان سقوط كرده و افليج شده بود، مرد و بزرگتر خانه به حساب مي آمد. جايگاه جديدش به او اين امكان را مي داد كه امان اهل خانه را بريده و يكه تازي كند. اكبر سرابي از برادر معتادش مقداري پول مي خواهد تا پول بليط سينمايي را كه باخته بود داشته باشد. سر پول الم شنگه براه مي افتد و برادر اكبر، تا جا داشته اكبر را كتك ميزند. در يكي از فرارهاي اكبر از زير رگبار مشت و لگد برادرش، پايش در سطح خيس و لغزنده ی كنار حوض ليز خورده، سرش به لبه ی حوض وسط حياط مي خورد. اكبر نيمه جان و بي هوش را، نيمه شب به بيمارستان مي رسانند اما، ضربه مغزي آنقدر كاري بوده تا نفس اكبر را پیش از طلوع خورشید روز قرارش با ما، بند آورد.  

                                                                    ****

بيچاره اكبر، احتمالا" و شايد درست در زماني كه ما سرگرم تماشاي فيلم و چه بسا دقيقا" در لحظه ی دستمالی شدن پاچه ی ممد خوشگله توسط آن نامرد، داشت زير دست مرده شور، حمام آخرت مي گرفت تا پاک و بدون شپش راهی دیار باقی بشود!

                                                                                                        اسرافيل انتظاري نيري

 

نويسنده: mk تاريخ: پنج‌شنبه 01 تیر 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

سايه...

سایه هم هست و هم نیست...مجازیست در عین حقیقت...مجازی که خبر از حقایقی میدهد...و آن حقیقت...حقیقت انسانیت است...

نويسندگان

کاوش

Template By: LoxBlog.Com


© All Rights Reserved to 4799.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران