گروه علمی فرهنگی هنری

گروه علمی فرهنگی هنری

سایه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

سايت ها و وبلاگهاي مفيد:


امکانات


روزگار از دست رفته...دل و دلبر...

وقتی که حرف میزد انگار که با تمام وجودش داره از محبوبش تعریف میکرد.جوری از اون تعریف میکرد که اصلا جلوی چشمات تصورش میکردی که هیچ همونجا میتونستی لمسش کنی.با یه شور و شوقی از ویژگی هاش حرف میزد از خصوصیاتش که انگار تو هم صد سال است میشناسیش.هنوز هم که هنوزه وقتی یادم میاد من هم مثل او به شور میام و خنده ام میگیره که عشق و علاقه تا کجا...؟؟

یادم میاد اولین روزی که رفتیم و دیدیمش خیلی دلمون رو خالی کرد و ترسوندمون و یه جورایی تهدید کرد که اگه اهلش نیستین و فکر میکنین که مرد این میدون نیستین از همین حالا ولم کنید و بروید با یکی دیگه که سطح و کلاس کارش پایین تره ....

خیلی خوب اوون روز رو یادمه.من و بهنام و مجتبی با هم رفتیم سر قرار....قرار کجا بود....ساعت 8 صبح سه شنبه،راهرو سمت چپ،در آخری دست راست.

من و بهنام ساعت 8 دقیقا اونجا بودیم مثل فیلم ها نبود که یه اتاق تنگ و تاریک در ته یه راهروی طولانی باشه و کورسوی نوری از لای در بیرون بزنه و صدای جیر جیر در و پنجره ها بیاد و ناگهان پنجره ای به خاطر سوز بیرون ناگهان باز شود و دل ما مثل آوار یکهویی بریزد...نه اینطوری ها نبود.

در رو باز کردیم با هزار امید.با هزار هزار ترس در عین قندی که توی دلمون آب میشد از این که ای بابا دممون گرم بهترین رو تور کردیم و شانس و اقباله که بهمون رو کرده و خدا از این بهتر نصیبمون نمیکنه یعنی در دایره امکان وجود نداره چنین موقعیت و چنین کیس مناسبی.

با این که ساعت 8 وعده بود ولی نمیدونم حکمتش چی بود ناز لیلیی و غر و غمیشی بیش نبود یا حکمتش چیز دیگه ای بود که اصلا به ما مرتبط نبود فقط چیزی که بود یه یک ربع بیست دقیقه ای بود که ما رو معطل میکرد یا میذاشت توی خماری.

ولی با این همه دلترسونی هایی که کرد خداییش روز اول خیلی دلمون رو برد و کلی باهاش حال کردیم.در دام محبتش افتادیم و از همون جا بلاها شروع شد.شیطون چنان گاهی به آدم خیره میشد و نازی میکرد که دل آدم که هیچ دنیای آدم هم باهاش میرفت به زمهریر و عرق سرد بود بر پیشانی جبین و خنده من که نمیدونم تا کی نمیشه کنترلش کرد.واقعا این یه مشکلیه که سال هاست باهاش دسته پنجه نرم میکنم که هروقت خنده ام میگیره نمیتونم کنترلش کنم و آبرویم میره....آه....

خلاصه سرتون رو درد نیارم هروقت از اوون نگاه ها میکرد که دست و دل آدم به لرزه می افتاد حالا به هرکی به من،به بهنام یا به مجتبی،به هرکسی که این تکنیک رو اجرا میکرد من بعد از چند ثانیه نیش مبارک رو بار میکردم و بعد از چند صدم ثانیه خنده ام صدا دار میشد و به جبر این نقصان بایستی که خنده را به روشی که حالا درش خیلی حرفه ای شدم به سرفه ای؛عطسه ای تبدیل میکردم تا یکهو او نازنین ناراحت و خشمگین نشود و مرا از محفل با تیپایی بیرون نکند که پسرک بیشعور کم عقل به چی داری میخندی و نیشت رو باز کردی.ولی الحمدلله که در مدتی که با هم بودیم هروقت که خنده ام میگرفت او میبخشید...آه.چقدر مرد بود این بشر؛من که به بچه ها گفته ام تا قبل از این که او را بشناسم فقط یه نفر رو قبول داشتم و بس ولی بعد از این که فهمیدم کی یکی دو سالی پیش ما بوده یا بهتر بگم من پیشش بودم و من نفهمیدم و کشفش نکردم به او ارادت عجیبی پیدا کردم.عجب مردی....با سواد...با شخصیت...با مرام فقط دوسه عیب کوچک داشت که اون هم به نظر ما عیب بود ولی راستش را بخواهید از کمالاتش سرچشمه میگرفت اوون هم این بود که هرهفته دوباره نظام برده داری را احیا میکرد . ما را مثل که نه عین بردگان مجبور به مشق عشقش میکرد تا شاید ما هم عاشق بشیم ولی آخرش هم نشدیم.البته ما نشدیم ولی مجتبی چون هرهفته مشق عشق ها رو دقیق انجام میداد میشه گفت یه نمه هایی عاشق شد.

بذارید مثل آدم قضیه رو تعریف کنم.

سه شنبه ها کلاس 210 دانشکده برق یعنی طبقه دوم، کریدور دست چپ آخر کریدور کلاس سمت راستی ساعت 8 صبح ماها کلاس ماشین 1 داشتیم با استاد آقای امینی البته دکتر میشن بزودی انشاء الله.

اینکه گفتم از عشقش سخن میگفت واقعا بچه ها گواه هستن.طوری از ماشین های الکتریکی صحبت میکرد که انگار دارد یه ماجرای عشقی هندی(اَه اَه حال خودم بد شد)نه یه حادثه عجیب رو تعریف میکرد.با یک آب و تابی دست هایش را در هوای میچرخانید و آرمیچر و نمیدونم شنت و سری و این ها رو نشون می داد که واقعا هرکسی آدم رو مجذوب خود میکرد بلاتشبیه مثل این معرکه گیر های تو خیابون و محله که انقدر با شور و شوق حرف میزنن که هر پیر و جوونی و نگه میداره تا شاهد هنرنمایی هایش باشند ما هم آنچنان مجذوب این دکتر معرکه گیر شده بودیم که گاهی واقعا گذر عمر را حس نمیکردیم البته این گاهی یکی دوبار بیشتر طول نکشید.

کلاس ماشین ما همش در یک روز بود یعنی هر دو سکشن در روز سه شنبه بود و تقریبا مغز هنگ کرده ما از کلاس ساعت 3بیرون میرفت تازه با کلی استاد تورو خدا و استاد خسته نباشید و از این حرف ها که به استاد بفهمانیم که ای بابا مغزمان گیریپاژ کرد و دیگه الآن است که به دیار باقی بشتابیم.

در مورد آن نگاه های کشنده و دلربا باید عرض کنم که چه بود....وای....خدا این بلا را نصیب گرگ بیابان هم نکند که آقای امینی به کسی به این صورت نگاه کند...هروقت یادش می افتم به جای لرزه دوباره خنده ام میگیره.آخه فکرش رو بکنین داره استاد گرم درس دادنه و از این طرف به آن طرف کلاس جست و خیز میکنه و تازه اوون اول ها گاهی اوقات تا وسط کلاس هم می اوومد و ناگهان...ناگهان با چشمانی گردشده که گویی همین یه قتلی سرقتی نمیدونم جنایتی برگشته ....با چشمانی از کاسه ای خون یک مظلوم را در خلوتی در اوج شلوغی کلاس به دام می اندازد و لختی بر او خیره میشود تا کی؟خدا میداند تاکی؟ولی هرچه ادامه پیدا میکرد زهره آن مظلوم مرده بیشتر میترکید و عرق تمامی وجودش رو میگیرد و رخش چوون ماست سفید و سفید تر شده و اگر از دور نگاهش میکردی به خود میلرزیدی از حال او و اینکه الآن است که قالب تهی کند و جان به جان آفرین تقدیم.البته یک بار هم این بلا آسمانی سر این بنده حقیر هم آمد که من با کمال پرروئی استاد را دراین مصاف مغلوب خویش کردم و صد البته که غیر ارادی بود چوون گفتم خنده ام میگرفت از این حالات استاد.وقتی نگاه کرد من هم چشمانم را گرد کردم.عجب مصافی بود او نگاه و من نگاه...او خیره و من خیره...ولی این دست آخر بود که من مُردم ؛نه از ترس بلکه از خنده و سرم رو انداختم پایین و پخی زدم زیر خنده و سریع جمع و جورش کردم با سرفه و عطسه و فین فین کردن که یهو به استاد بر نخوره.یکبار هم این اتفاق سر بهنام اوومد،چون من و بهنام غالباً پیش هم مینشستیم همچینی که نگاه درنده استاد به او افتاد او هم مثل من نگاه کرد ولی چون خیلی با ادب و بچه مثبته این بنده خدا اوهم نگاه ساده میکرد ولی مردانه نترسیده بود،خیلی نترسیده بود...من دوباره خنده ام گرفت و سرم رو انداختم پایین و به بهنام گفتم خوردت.بهنام هم به دنبال من خنده اش گرفته بود ولی میخواست نخندد.حالا شما تصور کنید حال ما دوتا را که یکی از خنده مرده است و دیگری دارد مثلا به استاد گوش میکند و به حرف های او از باب توجه وارد شده است و در عین حال خنده اش گرفته....

از این ها که بگذریم این کلاس همش خنده نبود.گریه هم داشت البته گریه که نه یکمی ناراحتی اون هم همش یکم اندازه پنج شش ثانیه...آه...از جفای کوئیز ها که به ما روا داشته میشد.چقدر ستم بود این کوئیز های سخت آقای امینی که هر چند وقت یکبار سروکله اشان پیدا میشد و ما را به نذر و نیاز میکشاند و ناراحتی که ای بابا آخه مرد حسابی آبت نبود نونت نبود کوئیز گرفتن چی بود که بعداً هم برای کمی وقت دوهفته ما را اضافه بکشی دانشگاه...چه زجری بود.چون این قسمتش خیلی درد آوره تعریف بیشتر نمیکنم و به همین بسنده میکنم.

راستی گفتم درد...آخ...توی آخرین کوئیز بود که من و بهنام و مجتبی و هادی و چندتا دیگه از بچه ها راستیاتش رفته بودیم برای تقلب عقب کلاس که از آنجایی که هیچ کدوم اهل تقلب کردن نبودیم به هیچ دردمون نخورد و فقط یه خاطره دردناک برای من باقی موند.هنوز استاد نیومده بود و ماها گرم حرف زدن بودیم که ناگهان دیدم با بلند شدن یکی از همکلاسی ها،صندلی های ردیف جلوی من حالت عادی ندارند و انگار داردند حرکت میکنند.تا اومدم به خوم بجنبم و پاهام رو جمع و جور کنم تا از این مهلکه جوون سالم بدر ببرند نشد که نشد...همچین خورد به پاهام که اصلا ولش کنید...خورد که خورد...

بعضی ها خنده شون گرفته بود نمیخواستن بخندند؛ بعضی ها هم خنده شون گرفته بودند و خندیدند که من هم خودم یکی از این بعضی ها بودم. کلهم اون روز روز بدی بود عصرش یعنی سکشن دوم ماشین هم یکی از رفقا که اسم کاملش رو نمیگم و مخففش رو میگم آقای م.خ انگشتم رو که زیر جا دستی های صندلی  بود رو چنان با جادستی پرس کرد  که جیغم رفت هوا و....این از دومیش بود سومیش هم اتفاقاً در همان روز اتفاق افتاد تا بقول معروف سن سنا سه مرتبه اتفاق بیافته.

ولی از همه اینها که بگذریم و سرتون رو درد نیارم و زحمت رو هرچه کمتر کنم.کار روز آخرمون بود سکشن آخر.اوون جا بود که کلی با استاد حال کردیم و مریدش شدیم حسابی.

از اواسط ترم بود که فهمیدیم استاد فوتبالی شدیدن و طرفدار دوآتیشه تیم بارسا(همون بارسلونا)و غیر از ماشین و موتور و ژنراتور و این حرف ها عاشق مسی هم هستند پس رندانه منتظر یک فرصت میگشتیم تا زهر خود را زا اعماق وجود به استاد بپاشانیم(البته همین که بارسا هیچی نشد و الکلاسیکو برگشت رو باخت و لیگ رو نبرد بس بود)ولی یه فرصتی به قول خودمون حال استاد رو بگیریم ولی عجب...عجب...

روز آخر سکشن آخر قبل از اینکه استاد بیان کلاس ما ها همه جمع شدیم دم جااستادی(اگه توی دانشکده ما نیستین باید بگم جااستادی یه قوطیه که مثلا استاد پشتش میشینه و به کلاس نظارت میکند)جمع شده بودیم(البته این کار خیلی از اوقاتمون بود)که ناگهان به فکر حقیر اوومد که الآن روز آخری بهترین وقته برای این کار برای همین دست به گچ شدیم همگان و بر علیه بارسلونا شعار نوشتیم در حدی که تخته کوچک پر شد و روی تخته بزرگه هادی یکی از دوستان خوبمون با خط زیبایی که داشت بزرگ نوشت رئال سرور بارسلونا...

استاد وارد کلاس شد و مابه خیال خود که الآن استاد میبینه و باضایعگی تموم همه رو پاک میکنه و کم میاره ولی ولی...زهی خیال باطل استاد باحال به این میگن استاد به یک نیشخندی که برلنش همچو ترنج قالی نقش بسته بود دست به اسلحه شد و تخته رو کاملا کاملا درست و حسابی پاک کرد تنها در دوتخته دوکلمه ماند که پاک نشد و آن هم بارسلونا بود.در این لحظات غرور آفرین بود که فک همگان پایین آمد و ما مرید شیخ...نه ببخشید اوون یه جای دیگه بود.مرید استاد امینی شدیم.

دیگه هرچی فکر میکنم چیز خاصی یادم نمیاد جز همون بازی توپ بازی با شالگردن مجتبی و خوابیدن بعضی از بچه ها در سر کلاس که از صحنه های خیلی خنده دار بود.آخه دوستان حالا میخوابند سر رو پایین میذارند یا رو دستشون میخوابند ولی این دوستان در کمال صداقت همینجوری صاف روی صندلی بصورت لمیده در خواب فرو میرفتند و جای شکرش باقی بود که خروپفی و خرناسی و...از این سروصدا ها نمیکردند ولی...

ولی این کلاس هم مثل مابقی کلاس ها،مثل تک تک لحظه های زندگی مون رفت و رفت که به برگه های تاریخ بپیوندد و از اون های چیزی نمونه جز خاطره های شیرین و تلخش...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نظرات شما عزیزان:

بدون چتر زیر باران...(همکلاسی)
ساعت20:45---7 تير 1391
خیلی شیطون بلایین اولش یه جوری نوشتین که آدم رو منحرف میکنه به اینکه داستان عاشقانه و روانتیکه  ولی بعدش...
ما که با آقای امینی نگرفتیم و ماشین رو پاس کردیم مثل آب خوردن...
ممنون از پستتون...
راستی این آقا م.خ همون آقا قرمزپوشند دیگه...
پاسخ:سلام.ببخشید خواستم مثلا جذابیت پست بالا بره. در مورد آقای م.خ بله درست حدس زدید.ممنون از نظرتون... 


م.خ
ساعت23:32---6 تير 1391
اصلا حق با بهنامه
علی و بهنام عزیز
حقتونه آخه بین صندلی تا شو جا انگشت گذاشتنه !!!
انگشتتونو میذارین اون لا بعد هی باز و بسته میکنین خوب آدم وسوسه میشه
منم دلم میخواست باز و بسته کنم ولی از کجا باید می دونستم که انگشتهای لعنتی شما اون وسط قرار داره
برام مهم نیس
آره برام مهم نیس
اصلا برام مهم نیس
.
.
.
.
دروغ گفتم برام مهمه ببخشید
خواهش میکنم


Behnam
ساعت23:15---6 تير 1391
م.خ......چون همین بلا را به صورت آزمایشی رو من انجام دادی(سر کلاس قاضی زاده) من فقط نظاره کردم هیچی نگفتم تا انگشنش قطع بشه.......ایشالا که درس عبرتی بشه که دیگه این انگشتش را اونجا نزاره......حقش بود

Behnam
ساعت23:10---6 تير 1391
من عاشق این کلاس بودم ولی واقعا این ترم منو بیچاره کرد هر هفته تمرین ..... ترم دیگه عمرا باهاش بگیرم(آخه یکی نیست بگه تو که الکترونیکی چرا با این میگیری مگه ماشین برات مهمه)

راستی من از همون ها بودم که یه جلسه 15 دقیقه خوابیدم.....خیلی خسته بودم.

خدایش این درس را بعد منطقی خیلی فهمیدم یعنی الک کشک(درس اصلیم هم هست یعنی)

دیگه سر کویز ها اصلا تقلب بلد نیستمآآآ ترم دیگه پرا کنده میشینیم بلکه یه فرجی بشه.

خیلی از خاطرات این کلاس تو ذهن من هست که ایشالا سر فرصت میزاریم مثل لواشک خوردنمونپاسخ:خواهش...


م.خ
ساعت23:03---6 تير 1391
سلام من آن م.خ نامبرده ام

همان نادمی که امیدوار بودم گذر زمان این اتفاق شوم را از ذهن مبارک شما پاک کرده باشد

البته نا گفته نماند که بهنام عزیز نیز از غفلت این کمتر از پشیز در امان نبوده و انگشتان مبارک این هنرمند نیز طعمه سر در هوایی هایم شده است

امیدوارم بخشیده شوم

باشد که این طلب پوزش به بار آید
پاسخ:سلام شما دوست خیلی خیلی خوبه من هستید گردن من رو هم بزنید من بازهم دوستتون دارم.این خاطره هم فقط محض خاطره بودنش گفتم


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نويسنده: علی صدیقین تاريخ: سه شنبه 6 تير 1391برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

سايه...

سایه هم هست و هم نیست...مجازیست در عین حقیقت...مجازی که خبر از حقایقی میدهد...و آن حقیقت...حقیقت انسانیت است...

نويسندگان


کاوش

Template By: LoxBlog.Com


© All Rights Reserved to saayeh.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com