گروه علمی فرهنگی هنری

سایه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

سايت ها و وبلاگهاي مفيد:


امکانات


بعد از تغییر در روز شهادت شهید مرتضی آوینی این بار نوبت به حذف روز ملی سینما از تقویم رسید

 

به نقل از ايسنا وقتي تقويم سال جاري را ورق مي‌‌زنيم در اغلب قريب به اتفاق تقويم‌ها در روز 21 شهريور هيچ خبري از عنوان روز ملي سينما نيست و پس از 13 سال اين روز در تقويم‌ها حذف شده است.

هر ساله سينماگران روز ملي سينما را بهانه‌اي مي‌كردند تا از برگزيدگانشان تقدير كنند و بزرگداشت پيشكسوت‌ها را جشن بگيرند و در عين حال از دغدغه‌هايشان بگويند.

اگر به تاريخ مراجعه كنيم، اولين جشن خانه سينما 19 تيرماه سال 1376 برگزار شد و اعضاي شوراي برگزاري آن اكبر نبوي، ابوالحسن داوودي، احمدرضا درويش، محمدرضا مؤيني و منوچهر شاهسواري بودند.

ابوالحسن داوودي در آن مقطع گفته بود: «موضوع “روز سينما” در جلسات مطرح و مقرر شد كه يك روز از سال با عنوان “روز ملي سينما” نامگذاري و جشن سينما همزمان با آن روز برگزار شود. البته قرار است 31 ارديبهشت هر سال را با عنوان “روز ملي سينما” ارج نهيم و اين موضوع را به شوراي عالي فرهنگ ادايه كرديم و در صورت موافقت و پس از تصويب مجلس شوراي اسلامي، رسما مي‌توانيم هر ساله جشن خانه سينما را همزمان با اين روز برگزار كنيم.»

اما در بهمن سال 78 بود كه روز ملي سينما 21 شهريورماه اعلام شد و در همان دوران اظهار نظراتي پيرامون روز ملي سينما بيان شد و سرمقاله نشريه «نامه سينما» به اين موضوع اختصاص داده شده و در آن آمده بود: «نكته مهمي كه نبايد به آساني از آن گذشت اين است كه اعلام روز سينما در شرايطي صورت مي‌گيرد كه بسياري از دست‌اندركاران اين هنر عظيم، با دشواري‌ها و نابه‌ساماني‌ها روبه‌رو هستند.»

در قسمتي ديگر از اين سرمقاله نوشته شده بود: «اميد است روز ملي سينما طليعه توجه جدي به معضلات زيربنايي صنعت سينما باشد. فرسودگي و استهلاك سرمايه ثابت سينماي ملي خطري است كه در درازمدت سينماي ما را به نابودي مي‌كشاند، بنابراين اعلام روز ملي سينما را بهانه‌اي كنيم براي نگاه عميق‌تر به مسائل صنعت سينماي ملي، كه بايد به فكر تقويت سرمايه‌هاي اصلي خود باشد.»

سرانجام چهارمين جشن بزرگ سينماي ايران در سال 1379 در روز 21 شهريورماه مقارن با ايام بزرگداشت صدمين سالگرد حيات سينماي ايران در مجموعه‌ي ورزشي انقلاب برگزار شد.

از آن پس هر ساله روز ملي سينما فقط بهانه‌اي بود براي بيان دغدغه‌ها و توجه افكار عمومي به اين هنر ـ صنعت اما اظهارنظرهايي هم مطرح مي‌‌شد كه اساسا معتقد بود اين روز خيلي هم بود و نبودش اهميت ندارد. با اين اوصاف به نظر مي‌رسد با توجه به اينكه سينماي ايران در ديدگاه صاحب‌نظران و ديدگاه كلان جامعه از جمله دغدغه‌هاي اصلي است كه به اين واسطه براي آن سازمان سينمايي تعريف شده است، حسن وجود نمادين اين روز در تقويم سينما قابل انكار نبود.

با اين حال درباره اين موضوع كه روز ملي سينما از تقويم‌هاي امسال حذف شده، هيچ‌گونه اطلاع‌رساني صورت نگرفته و خبرنگار ايسنا همچنان پيگير دريافت توضيح و ديدگاه دبيرخانه شوراي فرهنگ عمومي درباره اين موضوع است.

نويسنده: مجتبی خلوتی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1391برچسب:روز,شهادت,شهید,مرتضی,آوینی,نوبت,حذف,روز,ملی,سینما,تقویم,, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

داستان الهه ناز (1)

داستان الهه ناز قسمت اول ( و یا شاید اول و آخر)

این داستان کاملا تخیلی بوده و زاییده ذهن نویسنده می باشد

لطفا سوء برداشت نشود

 

برای خواندن داستان به ادامه مطلب رجوع شود


ادامه مطلب
نويسنده: مجتبی خلوتی تاريخ: چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:داستان,الهه,ناز,مجتبی,خلوتی,دانشکده,برق,تخیلی,سینما,داریوش,مهرجویی,, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

عطاران در مدیوم سینما

نقدی بر اولین فیلم عطاران در مقام کارگردان : خوابم می یاد

 

رضا امیدوار معلمی ساده و درستکار که در میانسالی هنوز با پدر و مادرش زندگی می کند و تلاش های مادر برای سر و سامان دادن به وضعیت رضا که شخصیتی شبیه به دیگر شخصیتهای مورد علاقه ی عطاران در دیگر فیلم هایش دارد فردی دست و پا چلفتی و بی عرضه که از عهده ی خودش بر نمی آید بی نتیجه مانده است چرا که رضا توانایی ارتباط بر قرار کردن با دیگران را ندارد و از چیزی می ترسد .

 

 

نقد را در ادامه مطلب از دست ندهید


ادامه مطلب
نويسنده: مجتبی خلوتی تاريخ: شنبه 10 تير 1391برچسب:عطاران,مدیوم,سینما,خوابم,می,یاد,نقد,رضا,کافکا,آلبر,کامو,چه,گوارا,مجتبی,خلوتی,فیلم,, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

یادم می یاد ( 18-)

خاطره - داستان "یادم می یاد" نوشته ی " اسرافیل انتظاری نیری"

خاطره - داستانی که سرشار از لحظات زیبا و یاد آور خاطرات زیبای کودکی نویسنده می باشد

اما به دلیل لحظات ضد اخلاقی (-18) موجود در بعضی از لحظات این داستان ابتدا تصمیم گرفتم که به خواندنش بسنده کنم

ولی به دلیل داشتن بار ادبی - البته به نظر این حقیر- خواستم لحظات یا الفاظ به کار رفته را دستکاری کرده و نوشته را با تحریفی جزئی به نمایش بگذارم که به دلیل حظور قانونی با نام "حق مولف" از این کار نیز چشم چوشی کردم

پس در حرکتی کاملا خودجوش برآن شدم تا از نمایش این مطلب برای عموم خودداری کرده و فقط نمایشش را به اعضا و طرفداران پروپاقرص سایه ای که از فرهنگ غنی لبریزند محدود کنم

قسمتهایی از این خاطره - داستان را گذاشتم تا در صورتی که از طرفداران سایه نیستید یا هنوز به سن هجده سالگی نایل نگشته اید از کل داستان محروم نشوید :

 

 

 

وقتي خداحافظي مي كردم تا به مدرسه بروم ، مادر بزرگ يك ساندويچ  بزرگ پنير و سبزي توي دستش آماده داشت . با خودم گفتم : (( همينو براي ناهار ميخورم . ))  و راه افتادم . بين راه مدرسه و خانه ، مسيرم را به طرف محلي كه قرار گذاشته بوديم ، عوض كردم . از سر شوق سينماي مجاني که قرار بود برویم، زودتر از بقيه بچه ها، سر قرار رسيدم . كمي  بعد از من اصغر، سراسيمه و نگران ، از راه رسيد . معلوم بود از چيزي ترسيده . پرسيدم : (( چي شده ؟ ))  با ناراحتي گفت : (( هيچي بابا . داشتم از پس كوچه اكبر قرمساق ( خانم اكبر آقا چون كار هاي بد بد ميكرد ، به همين خاطر بر و بچه هاي ديلاق محل ، اسم كوچه را بنام آن خوش غيرت زده بودند. ) ميومدم كه وسطاي كوچه، يهو ديدم داداش ناصرم با رفيقش پيچيدند تو كوچه .  روم رو  برگردوندم و  قدمهام رو تندتركردم و دويدم . فكر كنم نفهميد . اما همه اش نگرانم، نكنه ديده باشه؟ اگه ديده باشه ، شب واويلاست و يه كتك درست و حسابي افتاديم! ))

قوت قلبي بهش دادم و گفتم : ((  ول كن بابا ، اگه ديده بود كه دنبالت مي كرد . ))

                                                                  ****

 بچه ها، يكي يكي از راه مي رسيدند . به محض رسيدن به نقطه ای که قرار گذاشته بودیم، طوري پشت اطاقك فلزي سيگار فروشي آقا نادر پناه مي گرفتیم تا از دو سمت از سه جهتی كه دكه ديد داشت ، در امان باشیم . ممد خوشگله - مسعود شره - عزت - اصغر و من. روي هم شديم پنج نفر. اكبر شپش نيامد.

*******

 

 اكبر از آب ، مثل جن از بسم الله، مي ترسيد!  در طول ماه، شاید يكی دو بار، آن هم به زور كتك ، حمام مي بردندش . توي آن كوچه هاي خاكي و كلي و پر از كثافت محله مون ، از صبح کله ی سحر تا شب دنبال توپ می دوید، زمين می خورد  و خاكي یا گلی می شد. وقتي توپ، توي جوب پر از كثافت كوچه شش متري مان مي افتاد ، اكبر با اينكه مي تونست با خم شدن توپ رو بر داره، بر عكس همه رفتار می کرد. با حرص و ولع، انکار که از خدا خواسته باشد، مي رفت داخل جوی آب و خودش را به كثافاتی که در جوی های آنروزی روان بود، مي کشید . صفت " شیپیش " هم ناشي از همين هپلي بودنش بود . آن روزها ، خانم بهداشت مدرسه ، هر چند وقت يك بار سر و دست و ناخن بچه ها را بازرسي مي كرد . در همين بازرسيها بود که یکی دو بار از سر اكبر،  شپش پيدا شد. بچه ها هم اسم اكبر سرابي را به " اكبر شپش " برگردانند !

******

 

" ممد خوشگله "، بچه ی خوشگل محله ی ما بود . مادرش بيمارستان ، باباش هم در يك كارخانه بزرگ كار ميكردند. وضع مالی شان؟، اي بد نبود. خداوند قادر و متعال! به محمد آقاي ما، هم لب و لوچه ی قشنگ عطا كرده بود؛ هم چشمهايي به رنگ عسل. پوست سفيدش هم كار را كرده بود، جل الخالق! خدایی اش، درس خواندنش هم خوب بود. صد البته نمره هاش هيچ وقت به مسعود شره نمي رسيد اما؛ بيشتر وقتها نفر دوم يا سوم كلاسمان بود.

*******

لاله زار، دوران طلائي خودش در دهه هاي 20 و 30 را پشت سر گذاشته بود اما؛ به نوعي هنوز هم يگانه مركز تفريحي تهران بود و هر نوع سليقه اي، از آنجا راضي بيرون مي آمد. پرده ی سر در اولين سينما، در ورودي لاله زار، تقريبا" از تمام فضاي ميدان توپخانه ديده مي شد . سينما ((          )) . ورودي اين سينما درست نبش خيابان چراغ برق و لاله زار بود. هنوز ديوار اين سينما را تمام نكرده ديوار سينماي بعدي چسبيده به آن بود. از پياده روي مقابل اين دو سينما، يعني در ضلع غربي لاله زار، چند قدم  بالاتر كه ميرفتي ، تئاتر نصر را ميديدي. كاباره افق طلائي در نبش اولين كوچه آماده پذيرائي بود. ( البته نه صبحها و نه براي بچه هاي هم قد و سال ما. )  لاله زار به دو نيمه ی شمالي و جنوبي تقسيم شده بود. كساني كه مثل ما از جنوب شهر تهران مي آمدند، لاله زار را از جنوب به شمال طي طريق مي كردند. وسط شهري ها  و بالا شهري ها هم از سمت شمال، از خيابان شاهرضا وارد آن مي شدند و راه پیمایی شان به سمت نيمه جنوبي از آنجا شروع مي شد . از هر طرف كه ميرفتي، لاله زار واقعا" لاله زار بود و زيبائيهاي خاص خودش را داشت . سينماها ، تئاترها ، كافه ها و كاباره ها، بيشتر در نيمه جنوبي لاله زار، در حد فاصل خيابان استانبول تا توپخانه متمرکز شده بودند. علاوه بر اين تعداد مركز تفريح و خوش گذراني، وجود كوچه برلن، به عنوان مركز خريد آن موقع تهرانيها، غالبا" باعث شلوغ تر شدن قسمت جنوبي لاله زار از قسمت شمالي آن مي شد. در يك جمله، هر چيزي كه دلت ميخواست را ميتوانستي در آن يك تكه جا، پیدا کني. سينما، تئاتر، كاباره، كافه هاي عرق فروشي، مغازه ها با  تنوع شغلي زیادشان. لباس فروشي ها  و خياطي ها. يكي، دو كتاب فروشي و همانطور كه گفتم بورس توليدي هاي پوشاك در كوچه برلن و . . . . .

 

 

برای مشاهده کامل داستان ابتدا به عضویت سایه در آمده و سپس به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 


ادامه مطلب
نويسنده: مجتبی خلوتی تاريخ: پنج شنبه 1 تير 1391برچسب:یادم,می یاد,18-,خاطره,داستان,سینما,ممد,خوشکله,مسعود,شره,عزت,اکبر,شپش,لاله,زار, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

وقتی هالیوود‌ی‌ترین عملیات CIA در خاک ایران بر پرده‌ی سینماها می‌رود+پروژه جدید هالیوود درباره ایران

فیلم سینمایی آرگو جدیدترین ساخته‌ی بن افلک، یکی از عناوین مهم امسال سینمای آمریکا است. این تریلر سیاسی که 21 مهرماه بر روی پرده‌ی سینماها خواهد رفت، اهمیتی فراتر از یک فیلم هالیوودی معمولی برای ما ایرانی‌ها خواهد داشت؛ داستان آرگو در سال‌های ابتدایی دهه هشتاد میلادی و هم‌زمان با تسخیر لانه‌ی جاسوسی روی می‌دهد. در شرایط سیاسی حساس فعلی میان ایران و آمریکا، هالیوود به سراغ داستانی جاسوسی رفته‌ که در دورانی پرتنش از روایط میان دو کشور اتفاق می‌افتد. "آرگو" برگرفته از یک عملیات جاسوسی واقعی C.I.A در خاک ایران است.

در 13 آبان 1358 و هم‌زمان با تسخیر لانه‌ی جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام (ره)، شش تن از کارمندان سفارت آمریکا ازمهلکه فرار می‌کنند و در سفارت‌خانه‌های کاندا و سوئد پنهان می‌شوند. دولت و سازمان‌های امنیتی آمریکا هیچ روشی را برای خارج کردن این 6 نفر از خاک ایران عملی نمی‌دانند تا آن که تونی مندز یکی از افسران سی.آی.ای، ایده‌ای دور از ذهن را مطرح می‌کند؛ مامورین سیا در پوشش عوامل تولید یک فیلم علمی-تخیلی کانادایی وارد ایران شوند و با ایجاد هویت جعلی برای این 6 کارمند سفارت، آنها را به‌عنوان عوامل پشت صحنه‌ همراه با خود از ایران خارج کنند!

برای این منظور سی‌آی‌ای فیلم‌نامه‌ی تخیلی "آرگو" را انتخاب می‌کند. هم‌زمان با همه‌گیر شدن تب "جنگ ستارگان" ساخت یک فیلم علمی-تخیلی که در فضایی خاورمیانه‌ای می‌گذرد، کاملا طبیعی به نظر می‌رسد. بنابراین مامورین سازمان سیا در پوشش گروه فیلمسازی کانادایی، برای پیدا کردن لوکشین‌های مناسب وارد تهران می‌شوند. حتی گزارش پیش تولید فیلم آرگو در هالیوود ریپورتر و ورایتی هم منتشر می‌شود.

این پروژه که بعد از جنگ جهانی دوم، مهم‌ترین عملیات پوششی است که با همکاری آمریکا و کانادا صورت گرفته، در تاریخ معاصر ایالات متحده به‌عنوان هالیوودی‌ترین عملیات سیا شناخته می‌شود. تونی مندز مجری و طراح این پروژه تمام جزئیات مربوط به ساخت یک فیلم علمی-تخیلی را جعل می‌کند و از چهره‌های سرشناس هالیوودی هم‌چون جان چمبرز (طراح گریم معروف هالیوود که به خاطر فیلم سیاره‌ میمون‌ها هم اسکار گرفته) و جک کربی(یکی از نویسندگان و طراحان اصلی کتاب‌های کامیک شرکت مارول) نیز درانجام این عملیات کمک می‌گیرد. مندز در سال 1980 به همراه تعدادی دیگر از مامورین سیا و گروه فیلمسازی، برای ساخت فیلم وارد ایران می‌شود. اما در حین انجام نقشه‌ی فرار 6 کارمند سفارت اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ای روی می‌دهد...

اما چه شد که بعد از 32 سال این عملیات جاسوسی، دستمایه‌ی ساخت یک فیلم هالیوودی قرار گرفت؟...

در سال 2007 مقاله‌ای از جاشوا بیرمن در نشریه "وایرد" منتشر شد که به جزئیات و چگونگی انجام گرفتن عملیات فرار 6 کارمند سفارت آمریکا از تهران می‌پرداخت. جرج کلونی و گرنت هسلوف (همکار و دوست چند ساله‌ی کلونی) با خواندن این مقاله در همان سال تصمیم گرفتند تا فیلمی را بر اساس این عملیات جاسوسی بسازند. ابتدا صحبت‌هایی مطرح شد که فیلم را خود کلونی یا استیون سودربرگ کارگردانی کنند، اما پیش آمدن پروژه‌های دیگر ساخت این فیلم را به تعویق انداخت. تا آن‌که موفقیت چشمگیر فیلم «شهرک» (THE TOWN) باعث شد بن افلک به‌عنوان کارگردان این پروژه انتخاب شود.

فیلم‌برداری "آرگو" از سپتامبر 2011 آغاز شد و علاوه بر افلک که خودش نقش تونی مندز را در فیلم ایفا می‌کند، بازیگران شاخص دیگری هم‌چون برایان کرنکستون، آلن آرکین و جان گودمن هم به آرگو پیوستند. تمام صحنه‌های مربوط به تهران غیر از نماهای بازسازی شده با کامپیوتر، در استانبول فیلم‌برداری شده ‌است که در تریلر منتشر شده از فیلم، با فضای شهر تهران چندان همخوانی ندارد.

علاوه بر بن افلک، جرج کلونی و گرنت هسلوف که تهیه‌کنندگان فیلم محسوب می‌شوند، چهره‌های شناخته‌ شده‌ی دیگری هم در تولید آرگو نقش داشته‌اند. الکساندر دسپلای معروف فرانسوی ساخت موسیقی متن فیلم را بر عهده دارد که پیش از این در "نیمه ماه مارس" هم با کلونی همکاری کرده‌بود. رودریگو پریتو فیلم‌بردار ثابت آثار آلخاندرو گونزالس ایناریتو، مدیر فیلم‌برداری آرگو است و تدوین فیلم را هم قرار است ویلیام گلدنبرگ انجام دهد که تعدادی از بهترین آثار مایکل مان را هم‌چون "مخمصه"، "نفوذی"، "علی" و " میامی وایس" او تدوین کرده‌ است.

آرگو در استودیوی گراهام کینگ ""GK Films تهیه شده که در ده سال گذشته تولید آثار شاخصی هم‌چون فیلم‌های مارتین اسکورسیزی در کارنامه‌اش دیده می‌شود. پخش آرگو را هم کمپانی برادران وارنر بر عهده دارد.

هنوز تصاویر و یا اطلاعات بیشتری از این پروژه منتشر نشده‌ و مشخص نیست که این فیلم چه واکنشی را از نظر سیاسی به همراه خواهد داشت. اما روایت هالیوود از عملیاتی جاسوسی که یک طرف آن ایران است و ساخت فیلم پرهزینه‌ای در جریان اصلی سینمای آمریکا که برای اولین بار بخش اعظم داستان آن در تهران قرن بیستم می‌گذرد، قطعا موضوع قابل توجهی است. یادداشت‌های شخصی مندز نیز یکی دیگر از منابع و مراجعی است که برای بازسازی دقیق جزئیات مربوط به این عملیات جاسوسی استفاده شده‌است.

برای اطلاعات بیشتر از این عملیات که در رسانه‌های غرب با عنوان "Canadian Caper" شناخته می‌شود، می‌توان به وب‌سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی مراجعه کرد که خاطرات ترجمه شده‌ی تونی مندز از این عملیات را در تاریخ 11 آبان 1385 منتشر کرد.

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

هم‌چنین مقاله‌ی جاشوا بیرمن منبع اقتباس فیلم "آرگو" درباره‌ی عملیات هالیوودی C.I.A نیز در وب‌سایت نشریه‌ی Wired قابل مطالعه است.

(آرگو در اساطیر یونان باستان نام کشتی جیسون و دیگر دریانوردانی است که برای یافتن پشم زرین راهی سفری اسرارآمیز می‌شوند.)

در صورت علاقه می توانید تریلر فیلم را از لینک زیر ببینید :

http://www.imdb.com/rg/VIDEO_PLAY/LINK//video/imdb/vi3569066521/

 

نويسنده: مجتبی خلوتی تاريخ: چهار شنبه 17 خرداد 1391برچسب:هالیوود,عملیات,CIA,خاک,ایران,پرده‌,سینما,argo,سینما,آرگو,جرج,کلونی,فیلم,ایناریتو,جاسوسی, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

يادداشت حامد بهداد درباره ايرج قادري؛ چند ساعت پيش از درگذشت بازيگر پيش‌كسوت

دو دست ناچیز، کشیده به آسمان، به امید دعایی نامستجاب، کوششی مذبوحانه در برابر مسافری که قطعاً عازم روز واقعه است

                                       

                                       

حامد بهداد از آخرين كساني بود كه پيش از فوت بر بالين ايرج قادري حاضر شد و مبارزه يكي از بازيگران پيش‌كسوت سينماي ايران با مرگ را تماشا كرد. ديروز شنيه 16 ارديبهشت پس از اين ملاقات تلخ يادداشتي نوشت و كم‌تر از 24 ساعت بعد از نوشته‌شدن اين متن، خبر درگذشت ايرج قادري منتشر شد. متن كامل يادداشت حامد بهداد را اين‌جا بخوانيد:

 اصلا از خودمان یک سوالی داریم . چیزی یادمان مانده؟ یا نه؟ شاید همه چیز کلا یادمان رفته ، داستان چیست مثل اینکه دیگر دلمان برای هم تنگ نمی شود . ببینم مشکلی پیش امده ؟ اه خدایا من چه بی ربط حرف می زنم. فکر می کنم کمی دلخورم یا هر چیزی که به تلخی خاطره هایم اضافه می کند و مرا در هم می شکند. البته ایرج قادری عازم سفر است من بسان یک چشم انتظار دلشکسته مانند یک یاس واقعی از همه سفرهای طولانی و بی بازگشت غمگینم.

 من گمان می کنم مدتی است کمتر یکدیگر را دوست می داریم من گمان می کنم شاید چیزهایی باعث شده که مثلا شما از من دلخور باشید یا هرچیز دیگر. خب عذر خواهی می کنم . ایا این باعث نمی شود کمی دلتان به رحم اید؟ یادتان نیست؟ تاراج را دیده بودید؟ دادا را چطور ؟ پشت خنجر را کجا دیدید در سینما یادر ویدئو یا برادرکشی ، کوسه جنوب ، کوچه مردها را یادتان هست ، ایرج قادری چطور؟ فردین مرد اخر این چه برزخی است می خواهم زنده بمانم. یه کاری کنید خاطره هامان به تاراج رفت؛ عجب حکایتی است.

من همین دیروز بود که در ساعت یک کودک به تماشای اینها می نشستم من همین دیروز... درست یادم نمی اید از خدا چه خواستم حیف . حیف. حیف. حالا در امتداد این واقعیت تلخ چه می توان کرد دو دست ناچیز کشیده به اسمان به امید دعایی نامستجاب . کوششی مذبوحانه در برابر مسافری که قطعا عازم روز واقعه است. من می خواهم دلشکستگی خود را صمیمانه و بی ادعا ابراز کنم من می خواهم همه با هم برای هم دعا کنیم حتی اگر یکدیگر را گاهی دوست نداشته ایم .

به دنبال یک موسیقی می گردم که مرا یاد یک چیز درست می اندازد. یافتم ان تصنیف معروف که می گفت : دوستی ای به خدا جون و دلم جون و دلم 

سر اگر در قدم تو بدهم باز خجلم

دشمنی وقتی زدل نور محبت می بره

رنگ افتاب می پره رنگ افتاب می پره.

صدای زنبورک می اید

جان یک رفیق بی رمق شده .

صدای زنبورک می اید.

مردک چشمش بی سو شده

صدای زنبورک می اید .

کوچه مردها را دعا کنید شاید دیگر روزی از این کوچه صدایی نیاید اه خدایا...

 
 
منبع : بازيگران قديمي
 

نويسنده: مجتبی خلوتی تاريخ: یک شنبه 17 ارديبهشت 1391برچسب:يادداشت,حامد,بهداد,ايرج,قادري,درگذشت,بازيگر,پيش‌كسوت,سایه,سینما, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دیباچه...

بسم هو الرفیق...

همیشه و همه جا شروع کردن سخت ترین مرحله هر کاری است ولی ایرادی ندارد چون این نیز بگذرد...

میتوان گفت که هسته اولیه این گروه حدود یک و نیم،دو سال پیش تشکیل شد.از روزی که چهارتا دانشجوی صفر باهم دوست شدند این دوستی در حد همه دوستی ها و رفاقت ها بود تا این که چند وقت پیش فکر کاری نو کردن و طرحی نو برانداختن در بحث های گروهمان جا باز کرد و کم کم قوی تر و جدی تر شد تا این که تصمیم به تأسیس یک گروه یا دفنر فرهنگی،هنری در دانشکده امان گرفتیم ولی برای اقدام کردن به این کار نیاز به اجازه و حمایت معاونت فرهنگی دانشگاه و یا لااقل دفتر فرهنگی دانشکده را داشتیم که متوجه شدیم که گویی لااقل در دانشکده کسی از مسئولین منتظر ما نیست و میل و رغبتی به بودن یک گروه فرهنگی مستقل از دانشکده نیست بلکه به قول معروف دنبال دردسر نمیگشتن و حال چندتا جوون پرشور که هر لحظه ممکن است که دانشکده را بهم بریزن نبود...

وقتی جمع ما این وضعیت را ملاحظه کرد که چگونه در جایی که اصلاً باید جوان های پرشور را جمع کرد برای انجام کارهای فرهنگی هنری ولی نمی گذارند که کسی فعالیتی حتی به اندازه یک تکان خوردن انجام دهد و سریعاً جناب آقای حراست در آنجا حاضر و سریع هر فعالیت را از ریشه میخشکاند تصمیم گرفتیم که سرنوشت گروه فرهنگی را با امید و شور و شوق بیشتری،با آزادی عمل بیشتری در مکانی دیگر امتحان کنیم در جایی که صفر و یک ها هستند که حرف میزنند و کار میکنند.در دهکده جهانی که هم از لحاظ هزینه های مالی و زمانی بسیار بهتر و هم از لحاظ جامعه مخاطب  از کمیت و کیفیت بالاتری برخوردار است.
این شد که حالا ما اینجاییم و انشاءالله که گروهی پایه مینهیم که در آینده حرف های بسیار زیادی برای گفتن دارد...

با امید به لطف الهی و همت دوستان انشاءالله در انواع زمینه های فرهنگی،هنری و علمی وارد خواهیم شد از ادبیات و شعر و شاعری تا سینما و موسیقی...از مطالب مافوق جدی تا مطالب طنز و گاهی هم کمدی...از مسائل علمی روانشناسی تا مسائل و آخرین دستاورد های علم روز مهندسی برق...از اخبار جهان تا اخبار ریز دانشگاه و دانشکده و حتی ریزتر و ریزتر اخبار و وقایع اتفاق افتاد در کلاس ها...خلاصه هرموضوع و هر چالش و هر سخنی که در ذهن دانشجوی می اید را در این وبلاگ خواهید دید...

«دوصد گفته چون نیم کردار نیست...»پس سخن کوتاه میکنیم و به عمل میاییم که به عمل کار برآید به سخندانی و سخنرانی نیست...

تا سلامی دیگر ارادتمند شما...

 

نويسنده: علی صدیقین تاريخ: سه شنبه 23 اسفند 1385برچسب:رفیق,گروه,فرهنگی,هنری,علمی,سایه,دانشکده,حراست,ادبیات,سینما,موسیقی,مهندسی برق,طنز,جد,, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

سايه...

سایه هم هست و هم نیست...مجازیست در عین حقیقت...مجازی که خبر از حقایقی میدهد...و آن حقیقت...حقیقت انسانیت است...

نويسندگان


کاوش

Template By: LoxBlog.Com


© All Rights Reserved to saayeh.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com